وای اگر ملکه الیزابت یارانه ام را بدهد

|

Queen

تشعشعات ساندیس به این وبلاگ هم رسید. دیروز از خانواده محترم شنیدم که یارانه مرا به حسابشان ریخته اند. خب تعجب نکنید اگه از فردا این وبلاگ زد تو خط آشپزی یا ببرهای سیبری و کوکرهای قطبی و اینکه چگونه میتوان در یاهو مسنجر چت کرد… برخی ها پا را فراتر گذاشته و از ما خواسته اند در پی این حادثه میمون به آغوش نظام برگردیم. نظام هم که بنده خدا با آن همه سن و سال و جسم ناقصی که دارد در بدر اینور و آنور حیران است که الا و بلا مشکلی با رئیس جمهور منتخبش ندارد. پیرمرد اصرار عجیبی هم دارد که مردم قسم هزارم آدم دروغگو را باور کنند. بهرحال نظامی که چشم و گوشش را ببندد و نظرش را به نظر مموتی نزدیکتر کند با اقتدار کامل به چیز خوری هم می افتند!

گفتم آغوش نظام, باز یادم آمد هرکسی در آن آغوش مقدس رفته یا اعتصاب غذا کرده یا با شیشه نوشابه مورد مهرورزی قرار گرفته… راستی از موسوی و کروبی چه خبر؟

همینجوری ولمان کنید از آغوش نظام میرسیم به بیضه نظام, برگردیم سر همان موضوع یارانه. به یکی از دوستان خارجی گفتم به من یارانه داده اند. گفت چی!؟ گفتم یارانه. گفت چی هست؟ خوردنیه؟ گفتم نه, یارانه است, پوله, میریزن توی حسابت. گفت واسه چی؟ در قبال چی؟ گفتم همینجوری, میریزن به حسابت, دولت که گند میزنه پول میریزه به حسابت. گفت دولت بجای پول دادن چرا استعفا نمیده؟ آسونتره که… گفتم آقا بیخیال, اصلا من اشتباه کردم, تلویزیون رو بچسب که پرنس ولیام خودمون با اون عروس خوشکلش را عشق است.

عربهای ایران در چارچوب شهروندی ایران از حقوق خود دفاع کنند

|

gaz

شاید مطرح کردن این پرسش چندان هم بی جا نباشد که این همه دبدبه و کبکبه جنبش سبز و یا بلاخص اصلاح طلبان و در کل مدعیانی که قادر هستند میلیونها شهروند را به خیابانها بکشند, کجاست که خبر درگیری ها در اهواز را می بایست از سازمان اهوازی "حزم" و به نقل از العربیه دات نت شنید؟ اخبار مرتبط به بلوچستان را هم که می بایست از جندالله و بنقل از خبرگزاریهای پاکستان شنید و آنچه که در تبریز و ارومیه میگذرد هم توسط خبرگزاری های ترکیه گزارش میشود! این مبحث مهم را تا همینجا رها کرده و جمعبندی آن را بر عهده مخاطب میگذارم تا به نکات دیگری منتقل شوم.

تقریبا یک هفته پیش در اهواز درگیری های مسلحانه ای صورت گرفت. منابع خبری مذکور گزارش میدهند که در پی این درگیری ها 4 نفر کشته و دهها نفر بازداشت شدند. این درگیریها در مناطق کوت عبدالله, شلنگ آباد و ملاشیه اهواز صورت گرفت. یعنی دقیقا در محرومترین نقاط ممکن شهر اهواز.

من در اینجا قصد ندارم تا با ملامت کردن آندسته از هموطنان اهوازی که دست به سلاح بردند برای دیگران خودشیرینی کرده, خود را یک اسطوره ملی و میهنی جلوه بدهم, تر و خشک را به جریانهای تجزیه طلبی وصل کنم یا حتی تجزیه طلبان را ملامت کنم. آنچه که در کوچه و پسکوچه های اقلیتهای قومی ما میگذرد شایسته بررسی و رسیدگی است. انتظار اینکه همه شهروندان یک "جان کندی" به دنیا بیایند و قبل از اینکه بپرسند کشور آنها برای آنها چه کرده است از خود بپرسند که برای کشور خود چه کرده اند, انتظاری عبث و بیهوده است. مردمی که در کوت عبدالله, شلنگ آباد و ملاشیه زندگی میکنند شهروندان دسته سوم و یا چهارمی هستند که در زمستان و تابستان گنداب خانه های آنها را احاطه می کند, چون ایران نتوانسته برای آنها یک فاضلاب درخور شان تهیه کند. نوجوانان آنها برای رفتن به مدرسه باید نیمی از درآمد والدین خود را هزینه نقل و انتقال کنند چون ایران نتوانسته در مناطق آنها مدرسه فراهم کند. برخی ها جور رفتن به این مدرسه را نمی کشند و یا سر از خرید و فروش مواد مخدر در می آورند یا سر از بازارهای سیاه و دیگر فعالیتهای اجرامی. آنها از آنچه که در کشور خود میگذرد بی اطلاع بوده و هستند چون ایران نتوانسته یک شبکه تلویزیونی در خور شان برای آنها فراهم کند, آنها با تماشای الجزیره و العربیه از آنچه که در کشورهای عربی می گذرد بیشتر از ایران اطلاع دارند… همین ماجرا در توپچیه و مندوان و دیگر حومه های شهرستان های شادگان, خرمشهر و آبادان در جریان است. آن مناطق هیچگونه مراکز خدماتی, بهداشتی و آموزشی ندارند, کشور آنها هیچگاه نخواسته تا از این طریق آنها را با بدنه جامعه مرتبط کند اما در هر یک از این مناطق یک پاسگاه نیروی انتظامی با واحد اطلاعاتی فعال وجود دارد تا بوقت لزوم با به تنگ آمدگان برخورد و از این طریق این شهروندان درجه سه و چهار را با دیگر بدنه های جامعه ایران وصل کند! چنین وضعی نه تنها در خوزستان بلکه در دیگر استانهائیکه شامل اقلیتهای قومی است, از جمله بلوچستان, کردستان و آذربایجان کم و بیش در جریان است.

بگذارید با مثالهائی از آشنایان خود مطلب را روانتر کنم. یکی از پسرخاله ها و یکی از پسر دائی های من بر اثر یک آپانتیزم ساده جان باختند و داغشان بر دل خانواده های آنها ماند. تنها جرمشان هم این بود که خانواده یکی در منیوحی (حومه آبادان) و دیگری در طویجات (حومه خرمشهر) زندگی میکرده و یکی نرسیده به بیمارستان آبادان و دیگری رسیده به بیمارستان خرمشهر جان باختند. والدین من 25 سال است که مقیم کشور کویت هستند. مادر من همانند بسیاری از شهروندان عرب ایرانی حتی قادر به تکلم زبان فارسی نیست. تنها چیزی که ایران به او داد یک پاسپورت بی اعتبار است که بخاطر عملکرد دولتهای حاکم بر ایران هم همیشه باید در فرودگاه تحقیر شود و حساب پس بدهد و احیانا با کلی مهر و امضا و تفتیش علاوه بر داشتن اقامت رسمی وارد کشور کویت شود. وقتی هم از نیوزلند با او تماس میگیرم و از او میخواهم به کروبی رای بدهد, میگوید: نه مادر, به موسوی رای میدهم چون سید است. در آخر رای آن پیرزن را هم مثل رای تمامی ما دزدیدند. بهرحال, مادر من همیشه برای من یک الگوی ساده ملی گرائی است, او نمونه شهروند ساده ای است که هیچگاه از هیچکس و هیچ چیز انتظار نداشته و همواره با افتخار گفته است که یک ایرانی است و ایران وطن و هویت ایشان است. اما من بنحوی از آندسته از عربهای ایرانی که در کویت و یا دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس خود را ایرانی بشمار نمی آورند (گرچه با آنها موافق نیستم) اما تعجب هم نمی کنم.

برخی از خانواده ها نخواسته و نمی خواهند که آنچه بر سرشان آمد بر سر فرزندانشان هم بیاید. آنها برای فرزندان خود نامهائی انتخاب میکنند که مثل نامهای خود در جامعه سبب تمسخر فرزندان نشود, فرزندان را در خانه و مدرسه بسمت کنده شدن از فرهنگ و زبان محلی هل میدهند و بدینترتیب بخشی از نسل جدید عربهای ایران, نه تنها زبان محلی خود را نمی داند بلکه لهجه فارسی او نیز اسباب تمسخر او نمی شود. می ماند نام فامیلی و احیانا رنگ پوست و شکل ظاهری که آن را نمی توان کاری کرد! برخی ها دلشان به این خوش است که اینگونه افراد در جامعه حل شده اند و سیاستهای دولتی در این خصوص را پشتیبانی می کنند, درصورتیکه این افراد در جامعه حل نشده اند آنها در جامعه گم شده اند. آنها همواره عار اقلیت بودن, زاده شدن از والدینی که وجودشان برای جامعه شرم آور بوده را با خود به یدک میکشند. این نسل گمشده که سعی در ترمیم نژادی خود برآمده بود در خوشبینانه ترین حالت ممکن همانند بومیان گم شده استرالیا, نیوزلند و آمریکا در آینده ای نچندان دور با درصد بالای بیکاری, ارتکاب جرم و یا دیگر ناهنجاری های اجتماعی گریبانگیر پرداخت کنندگان مالیات ایرانی خواهد بود. چرا که از ابتدا کسی آنها را بعنوان یک ایرانی اصیل, درجه یک و عاری از هرگونه ناخالصی بشمار نیاورد. بسیاری از کسانیکه ما آنها را تجزیه طلب قلمداد میکنیم کسانی هستند که در اصل راهی جز تجزیه طلبی بلد نیستند. آنها در خانواده بدنیا می آیند, در خانواده ازدواج می کنند و در خانواده میمیرند, داد و ستد فکری آنها از خانواده که تجاوز کند تازه به قبیله میرسد, الگوهای فکری خود را نه از مدارس و جامعه ایرانی بلکه از کانالهای تلویزیونی کشورهای همسایه میگیرند, با ارزشها و ضد ارزشهای آنان بزرگ می شوند, آنها را بلحاظ فرهنگی نزدیک به خود می بینند و بلطبع کشورهای همسایه ارزشهای مارتین لوتر کینگ را به ایندسته از شهروندان ما عرضه نمی کنند بلکه آنچه که قابل عرضه است عملیاتهای انتحاری و یا چریکی فلسطینیان بر علیه اسرائیل و تاریخ خونین اعراب بر علیه مستعمرین انگلیسی, فرانسوی و عثمانیان است. از قضا در خانه های ایندسته از شهروندان هرکدام یک قبضه کلاشینکف هم یافت میشود و نتیجه همانی از آب درمیآید که یک هفته پیش در اهواز اتفاق افتاد…

سخنی با هموطنان عرب ایرانیم

عزیزانم, ای کسانیکه به اندازه یک دنیا حرف در دل دارید اما دنیا و هموطنان خود را از شنیدن آنها محروم کرده اید. آندسته از کسانیکه راه چاره دردهای بیشمار خود را در استفاده از اسلحه می یابند نه تنها تمامی شما را نمایندگی نمی کنند بلکه اقلیتی هستند و آن اقلیت هم برادران و خواهران ما هستند. شما و اجداد و نیاکانتان در ایران به دنیا آمده اید, خانه و کاشانه شما جزئی از ایران و همواره تاریخ ایران بوده و هست. هیچکس از شما ایرانی تر نیست, نه خامنه ای و نه حتی کورش بزرگ. تنها و تنها و تنها راه مطالبه و کسب حقوق شما مراجعه به انبار و مخزن عظیم الجثه عدل و عدالت ایران است, شانه به شانه دیگر برادران و خواهرانتان در جای جای دیگر ایران. برای نشستن بر سر سفره بزرگی بنام ایران تنها در دست داشتن شناسنامه ایرانی و اخوت و برادری لازم است, آنجاست که میتوان به گفتگو و درد دل نشست, نه با در دست داشتن اسلحه. با کلاشینکف و کوکتل مولوتوف و نارنجک نمی توان با کسی صحبت کرد بلکه تنها می توان او را کشت و انتظار انتقام گیری متقابل را داشت. آنکه کشته میشود میتواند یکی مثل دکتر علیرضا نوری زاده باشد که با بالای دار رفتن شهروندان عرب ایرانی صدای مظلومیت آنها را به گوش هزاران نفر میرساند, میتواند یکی مثل محمد مختاری باشد که جان خود را برای حقوق تمامی ایرانیان از جمله عربهای ایران بر کف دست گذاشت, یا حتی می تواند یعقوب بروایه باشد که با جان دادن خود ثابت کرد خطه عزیز خوزستان و عربهای ایران دیگر برادران و خواهران خود را در جنبش سبز که امید تمامی ایرانیان چشم دوخته به آینده ای بهتر است تنها نگذاشته اند.

آنکه میخواهد شما اسلحه بدست بگیرید و همانند بسیج و سپاه دیگران را به رگبار ببندید همان خصم شما و خصم دیگر ایرانیان است. تجزیه طلبی آب حیات این رژیم است و سند مشروعیت آن برای قتل عام شما. تجزیه طلبی هیچگاه خطری برای رژیم و دستگاه امنیتی آن بشمار نرفته است, بلکه تجزیه طلبان خیلی راحت میتوانند منسبهای در خور شانی در سپاه داشته باشند, در قوه قضائیه قاضی بشوند و از شما رشوه بگیرند یا خیلی راحت پاسپورت بگیرند و بروند انگلستان و کانادا و از آنجا به شما بگویند همدیگر را لت و پار کنید! آندسته از افرادی که فکر می کنند با تقابل مسلحانه در حال دفاع از حقی هستند باید بدانند که بشکلی احماقه در حال فراهم کردن جوهر کیهان شریعتمداری آنهم از خون هموطنان خود هستند.

خامنه ای شما را با افراد دیگری اشتباه گرفته است, مادامیکه شما در خانه خود مشغول درد دل کردن با خانواده خود هستید هم کسی متوجه نخواهد شد که شما را اشتباه فهمیده اند. شما چیزی ندارید که از آن شرمنده باشید, ایران کشوری است با قومیتها و فرهنگهای گوناگون و واقعیت حاکم بر آن هم باید اینگونه باشد, شما مسئول جهل کسیکه این مساله ساده را نداند نیستید و نباید از چیزی شرمنده باشید. لهجه شما یکی از لهجه های شیرین ایرانی است که می بایست با آن شعر گفت و از آن فیلم ساخت و نمونه های آن را در موزه ها و دیگر نهادهای فرهنگی ایران نگهداری کرد و به آن بالید نه اینکه از آن شرمنده شد. شما برای موجودیت ایران در زمان جنگ از جان و مال و خانه خود هم گذشتید و کماکان لقب جنگزده را به یدک میکشید تا ایران صورت خود را با سیلی سرخ نگه داشته باشد و این تنها از هموطنان بزرگ مرتبه ای چون شما بر می آمد. عربهای ایران و دیگر اقلیتهای قومی مالک تمامی ایران هستند, خامنه ای آنها را اشتباه فهمیده که فکر میکند آنها به سوراخهای کوچکی بنام تجزیه طلبی بسنده خواهند کرد… راه رساندن صدا و کسب حقوق خود از اسلحه و صندوق مهمات نمیگزد, مردم ایران هماکنون در خیابانها هستند, هر لحظه می توان توقع خیزش دیگری از آنها داشت, اقلیتهای قومی هم باید خود را به آنها رسانده و شانه به شانه آنها از حقوق خود دفاع کرده و سوءتفاهمها را برطرف کنند چرا که ارتقای ایران ارتقای همه است و محنت آن محنت همه.

در نهایت؛

یا اولاد عمی, هلا هلا ب ایران اهلنه

صحنه تولد آقا بازسازی شد

|

fir

البته این تصویر متعلق به فیروز آبادی است که بهنگام تولد طبق معمول جملات نامفهوم و نامربوطی گفت

مادر آقا در اتاق منتظر قابله است. خواهر آقا که دختر دوم زن سوم آقای آقا است دم درب اتاق نشسته تا چند دهه بعد شرح ماوقع را راست و حسینی برای حجت الاسلام سعیدی گزارش بدهد. یک قابله ارمنی از راه رسیده و وارد اتاق میشود. قابله بر حسب تجربه ای که دارد مادر زجر کشیده آقا را معاینه میکند.

قابله ارمنی: وضعت خیلی خرابه خواهر, احتمالا باید درد زیادی بکشی. بچه توی شکمت فرزانه شده. بزار ببینم, آها اینجا هم که فصل الخطاب کرده. اما نه صبر کن, این تمام ماجرا نیست. بر علیه رودت کودتا کرده, با یه ا.ن پیوند خورده و نظرش رو به نظر اون نزدیکتر کرده. فقط خواهش میکنم هر وقت گفتم با تمام نیرو زور بزن. حالا

مادر آقا: هعععععع, یا حسین

قابله ارمنی: میر حسین

یک گاز اشکاور از درون شکم مادر آقا پرتاب شده و به کله قابله میخورد. قابله منژنیت میگیرد اما همچنان مصمم در حال کشیدن نوزاد است: خواهر بچه ات ول کن معامله نیست. اصلا باج نمیده

یک باتوم پرتاب میشود اما قابله همچنان با راهکارهای مسالمت آمیز نوزاد را میکشد. آقا تا می بیند در حال بیرون آمدن است گریه میکند و میگوید جان علیلی دارد اما مگر قابله کوتاه می آمد. خلاصه آقا با زرنگی خاص بخود پولتیک در میکند و در رحم مادر فریاد میزند: یا عیسی مسیح

قابله یک لحظه دست میکشد و میگوید: خواهر این کار من نیست. و متعاقبا اتاق را ترک میکند.

قابله بعدی یک قابله کلیمی است. همان آش و همان کاسه, هی قابله نوزاد را بیرون میکشد هی نوزاد قابله را به درون میکشد و به او تجاوز میکند. در پایان آقا باز هم پولتیک در می کند و اینبار میگوید: یا موسی. و قابله کلیمی هم دست میکشد و فرار میکند.

خیشاوندان اینبار یک قابله شیعه پیدا می کنند. آقا از درون شکم مادر هر چه موتور, ساندیس, گلوله, لباس شخصی, حمید رسایی و دیگر ادوات دارد بسوی قابله پرتاب میکند و قابله همچنان در حال کشیدن نوزاد است.

آقا دست به پولتیک میشود و میگوید: یا علی

قابله شیعه: علی یارت, بیا بیرون پدر سگ. هیتلر و صدام رفتن, الان نوبت توئه!

و بدینسان آقا متولد شد.

بصیرت با اعمال شاقه

|

carton

مخالفانی که توافق کرده اند تا به توافق نرسند

علوم سیاسی یکی از واحدهای درسی من در این ترم است. اوایل ترم بود که استاد مربوط به تمارین درسی Tutorial برای آشنایی با دانشجویان خود آنها را در گروههای پنج نفره در یکی از کافی شاپهای دانشگاه دعوت میکرد. وقتی فهمید ایرانی هستم خوشحال شد چرا که بیشتر حرف و حدیث و گپ زدنهای ما حول وضع فعلی خاورمیانه میچرخید. دیگر دانشجویان هم وقتی از او سئوالی در رابطه با خاورمیانه میپرسیدند پاسخ را به من محول میکرد. در رابطه با ایران بود که از من پرسید چرا مخالفان در مصر و تونس موفق به تغییر رژیم سیاسی شدند اما در ایران چنین اتفاقی نیافتاد؟ سریعترین و خلاصه ترین پاسخی که به ذهنم رسید این بود که؛ مخالفان ایرانی به دسته هایی تقسیم شده اند که حاضر به همکاری با یکدیگر نیستند. او هم گوئیکه فهمید چه میگویم و دلیل را به اندازه کافی مهم دانسته و شرح بیشتری نخواست. در سه شنبه های اعتراض هم که فعلا گل گرفته شده است, آقای موسوی هم سالی یکبار روز تولد دارند و پدر ایشان هم فقط یکبار میمیرند, پس فعلا در این قحطی بهانه و اهداف برای جنبش اخبار لیبی, سوریه و یمن را پیگیری کنیم تا ببینیم چه میشود.

رهبری که همواره سیلی می زد

بعضی ها فکر می کنند که رهبر ما آن جوان پانزده ساله ای است که با نارنجک زیر تانک عراقی رفت, یا شاید بعضی دیگر فکر کنند که رهبر ما میرحسین موسوی است یا مثلا کروبی و در این اواخر هم بعضی ها گفته اند رضا پهلوی پتانسیل رهبری را دارد یا عاقلترها گفته اند باید یک شورای رهبری که نماینده اکثر طیفها و گرایشهای ایرانی است تشکیل شود, درصورتیکه همه این گمانه زنی ها اشتباه است. رهبر ما آن کسی است که دو روز پیش به یکی از فرماندهان سپاهش گفته است شما با دستگیری ملوانان انگلیسی سه تا سیلی به انگلیس زدید. حالا اگر این فرمانده آدم حسابی بود و یکم معنی و مفاهیم واژه ها را درک میکرد و میگفت چرا هرچه کار زشت است می اندازید گردن ما و خود رهبرت برو سیلی بزن.. میامد پشت تریبون نماز جمعه, گریه میکرد و میگفت جان علیلی دارد.

حالا این را هم که بگذاریم به حساب بصیرتش به این مساله میرسیم که رهبر ما اخیرا خدا را هم به مخمصه انداخته است. ایشان گفته اند "امیدوارم خداوند متعال برای ملتهای بحرین, یمن و لیبی فرج عاجلی برساند" ناقلا بحرینش را هم اول از همه گفته است. جدا از اینکه یکدانه فرج سرکوهی بود که آن هم در زندانهای همین رهبر دقمرگ شد, حالا خدا از کجا فرج عاجل بیاورد, خداوند از آن بالا دارد سوریه و ایران را هم می بیند. پس به رسم خداوندی چیکار کند, فرج عاجل قرض کند به اینها بدهد و به آن دو ندهد هم که نمی شود. این رهبر قبلا دعا میکرد فقط ما را دچار مشکل میکرد حالا خداوند متعال را هم با دعاهایش دچار مشکل کرده است!

مجاهدین و نسلی که مجاهد نیست اما حق مجاهد را محترم میشمار

شاید گونه مشابه مجاهدین در قرارگاه اشرف را فقط بتوان در قرارگاههای سپاه پاسداران و پایگاههای بسیج یافت. انسانهائیکه تنها روزنه تغذیه فکری آنها پریشان گوئی رهبر آنها است, برای خود و دیگران حق و یا حتی موجودیتی قائل نبوده و در پیروی از رهبر عقیدتی خود حاضر به ارتکاب تمامی زشتی ها هستند. انسانهائیکه از جهان عقب مانده و در کانتینر کوچکی بنام ایدئولوژی محبوس شده اند… بله مجاهدین تمامی اینها هستند, اما هجوم به مجاهدین و کشتار آنها یک مسائله حقوق بشری صرف است. مجاهدین هم مثل بسیجی ها حق زندگی کردن دارند, آنها جزئی هرچند کوچک از خانواده ای بنام ایران هستند. واکنشهای اخیر هموطنان, حداقل در اینترنت, و دفاع از حقوق انسانی مجاهدین توسط آنان شگفت زده ام کرد. این را می بایست که به فال نیک گرفت, اندیشه شهروند ایرانی رشد کرده و قادر به خلق محتوایی تازه است. ما نیازمند این محتوا بر سر سفره برادری هستیم.