پسر ولایتمدار و خانم سبیلو 4؛ ویژه دهم اسفند

|

sabz

تهیه کننده این سریال ضمن تفاوت قائل نشدن بین عزیزان موسوی و کروبی با دیگر عزیزان در بند, شهدای جنبش و تمامی ایرانیانی که به نحوی یا قربانی استبداد شده و یا از وجود آن آسیب دیدند, شما را برای نجات ایران و تعیین سرنوشتی شایسته شهروند ایرانی به تظاهرات دهم اسفند فرا می خواند.

***

آنچه که گذشت؛

خانم سبیلو که به عقد پسر ولایتمدار درآمده بود سراسیمه از منزل خود بسمت منزل پدر پسر ولایتمدار در حال دویدن است: پدر پسر ولایتمدار, پدر پسر ولایتمدار

پدر پسر ولایتمدار: چیه دخترم؟

خانم سبیلو: سید خونه است؟

پدر پسر ولایتمدار: مگه نمی دونی؟ امروز دهم اسفنده, رفته ولایتمداری کنه

مادر پسر ولایتمدار در حال بدرقه فرزند سوار بر موتور: ننه, قربونت سر رات اگه به خوابگاه دانشجویی حمله کردی یه بسته ماکارانی هم از آشپزخونشون بگیر بیار

بقیه ماجرا؛

سرود یا ثارالله, میزنیم, میرزمیم, می کشیم, جر می دهیم, نیست و نابود می کنیم… مردم خودمان را در حال پخش است و پسر ولایتمدار مصمم و استوار در حال گاز دادن موتور بسمت جایی معلوم است. ناگهان تک چرخ میزند, موتور هوندایش شیهه میزند, عرعر می کند, میومیو می کند و پسر ولایتمدار با همان مهارتی که در پایگاه چند بار دست و پای خود و دیگر همرزمان را شکسته بود با موتور وسط گرد و خاکی که معلوم نبود اندرونش چه خبر است پرش میزند {ورررر گپ!} در اثر پرش بسیجی دیگری زیر موتور پسر ولایتمدار له میشود. اما او گوئیکه بسمت وصال و معبود در حال جهش است همچو کاسیاس شیرجه ای بسمت هدف زده اما ساندیس با سرعت هرچه تمامتر از بین دستانش رد شده و به چشم بسیجی پشت سر او اصابت کرده و چشم او را از حدقه درمیآورد. ساندیس دیگری از باجه پرتاب شد, کیکی هم پشت سر آن اینبار خواست شیرجه بزند اما پنج تن از بسیجیانی که قبل از او شیرجه زده بودند در حرکتی ولایتمدارانه روی سر و کله او افتادند و چند فقره دنده و ساق و مچ پا در آن بینابین شکست. بردار دیگری چاره ای ندید جز اینکه در آن همهمه گاز اشکاور بزند بلکه با متفرق شدن دیگر برادران یکی از ساندیسها نطلبیده مراد او شود, اما گاز اشکاور فقط بر روی موجودات زنده کار ساز بود و نه برادران بسیجی. هر کس ساندیس را میگرفت و جرعه ای از آن شهد شکرین می نوشید با بصیرتی از بناگوش بیرون زده سوار بر موتور و باتوم بر دست صحنه را ترک میگفت… چشمان پسر ولایتمدار داشت کم سو میشد, در بدنش جایی سالم باقی نمانده بود, زیر دست و پاهای دیگر برادران له و لورده شده و با سینه خیز بسمت باجه ساندیس میرفت که ناگهان پانزده نفر از همرزمان بسیجی اش بر سر او خراب شده و به ضرب و شتم و تهمت و افترا زدن به یکدیگر پرداختند که چیزی زرق و برق دار, اما نه از جنس زرق و برق دنیا و این دار فانی از لای دست و پایشان بر زمین افتاد و آن چیزی نبود جز ساندیس. پسر ولایتمدار از فرصتی که برای نظام مهیا شده بود حداکثر استفاده را کرده و ساندیس را همانگونه که زیر دست و پا و مشت و لگد بود غاپید و جرعه ای از آن نوشید. خون دوباره در رگهایش جاری شد, بصیرت از سر و تهش بیرون زد و جز آقا چیزی را در ذهن مجسم نکرد. نعره ای زده و با بصیرت تام باتوم در دست گرفت و سوار موتور هوندای قرمز رنگش شد. معلوم نبود که او موتور را می راند یا بصیرت موتور را میراند… اما هر چه بود این بود که او با بصیرتی مثال زدنی و در حالیکه باتوم را در بالای سر خود می چرخواند موتور خود را چند خیابان آنطرفتر, وسط جمعیت معترض چند میلیونی راند! آنهم در دهم اسفند! پس از بازداشت موسوی و کروبی! اوف اوف…

1 سخن شما:

ناشناس گفت...

بصیرتت رو برم بصیرت شناس !!
ای ولا میبینم که بصیرت یافتی و تونستی ساندیس خوری رو که خیلی ذوب شده تو ولایت به قلم تصویر بکشی...
دمت گرم ...
به امید روزی که این بصیرت بصیرت کننده ها یه کمی بصیر و بینا بشن ببینن دوروبرشون چه خبره...