علی آقا و چهل دزد تهران (11) ادامه داستان: ترور رفیق حریری

|

rafigh

شرکت زرین باتوم شما را به ادامه این قسمت فرا می خواند

***

منشی دفتر علی آقا تماس مرد مرموزناک را به گوشی دفتر علی آقا در غار بغلی وصل می کند. علی آقا که از قبل فصل الخطاب فرموده بود تنها تماسهای مهم را به او وصل کنند درنوردید که این تماس مهم است و در پی این درنوردیدن گوشی را برداشت: الـــــو, علی آقا هستم, اگر دشمن نیستید بفرمائید. اگر هم هستید خوب هیچ غلطی نمی توانید بکنید

مرد مرموزناک شروع به سخن گشودن نمود و هرچه سخن می گشود از مرموزناکیش کاسته میشد: سلام علی

علی آقا: به به بشار اسد خودمون. چه عجب یادی از ما کردی؟ بازم پول می خوای مارمولک؟ سراغ ندارم قراره دوباره کسی رو توی لبنان بکشیم که زنگ زدی. خیر باشه بشار؟

مرد نامرموزناک: اوضاع پسه علی, لو رفتیم. دادگاه فهمید دستور ترور رفیق حریری رو تو دادی {آهنگ سربه تنبانان ضمیمه صحنه}

علی آقا: اشکالی نداره. بچه ها خودشون می دونن رفیق عامل دشمن و مزدور عربستان بود. حالا هروقت پسرش اومد میدیم یه اعتراف هم ازش بگیرن

مرد نامرموزناک: خب وقتی بهت میگن خ.ر میزنی بالاترین رو هک می کنی! منظورم دادگاه بین المللی بود نه دادگاه صادق لاریجانی {للووووففففف صدای بازکردن شیشه نوشابه ضمیمه صحنه}

{زیر نویس بازرگانی: مجموعه کارتون "پسر ولایتمدار و خانم سیبیلو"…. در آینده نزدیک از همین وبلاگ…. به گیرنده های خود باتوم نزنید…. باتومهایتان را با ما بخورید…. زرین باتوم رفیق خانواده های ایرانی….}

علی آقا: اونو که همه می دونن فرمایشی بود

مرد نامرموزناک: مثلا کی میدونه؟

علی آقا: من می دونم, صدا وسیما میدونه, مموتی ما هم میدونه با چهار پنج نفر دیگه. خب 63 درصد به اضافه صد در صد که خودم باشم میشه 220 درصد. کافی نیست؟

مرد نامرموزناک یک لحظه به سوریه امیدوار می شود و حداقل اطمینان حاصل می کند که در کشورش به اندازه اینجا خر توی خر نمی جنبد: علی, جان مادرت یک کاری بکن, وگرنه مجبور میشم با اسرائیل مذاکره کنم ها. اونوقت دیگه گرسنگان غزه از بی فشنگی و بی نارنجکی می میرن. گفته باشم

علی آقا: نه صبر کن بزار دستگاه بصیرتم رو چک کنم. {گوشی را می گذارد زمین}

فریادهای مرد نامرموزناک از پشت گوشی: نه, تو رو خدا بصیرت نه. نـــــــه نــــــــه!

علی آقا دستگاه بصیرت را می آورد. دکمه قرمز آن را فشار می دهد تا یک بصیرت برایش در کند. دستگاه به سخن می آید: حقیقت را دریاب

علی آقا یک لحظه به سقف غار نگاه می کند, آنچه که دستگاه گفته را تجزیه و تحلیل می کند و بعد درحالیکه یک باتوم برمی دارد با خود می گوید, این هم که باطریش ضعیفه درست کار نمی کنه, و با باتوم به جان دستگاه می افتد. دستگاه فریاد کنان, چپ و راست بصیرت در می کند: سران فتنه را محاکمه کن… سران فتنه باید محاکمه شوند… آنها نمی توانند برای ما شرط بگذارند ما برایشان شرط می گذاریم و شرط ما محاکمه است…

علی آقا خوشحال و شاد و خندان بسمت گوشی تلفن می دود و می گوید: دیدی بشار؟ سران فتنه باید محاکمه بشن نه ما

صدای تلفن: بوق بوق بوق بوق…

0 سخن شما: