استراتژیتو از رو دل ما وردار, خفه شدیم!

|

jonbesh

من به نتیجه ای نرسیدم بلکه نتیجه خودش خود بخود رسیده بود که هر جنبشی توسط نسل جوان صورت می گیرد و اتفاقا هدایت هم می شود. این نسل جوان است که با خود ایده های جوان و جدید می آورد و با ایده های سنتی ما قبل از خود احساس بیگانگی می کند و در نتیجه آنها را با موج برخواسته از خود عوض هم می کند. در همین راستا بچه هائیکه به امید پول نفت و آب و برق مجانی و مابقی عرایض در آواخر دهه پنجاه و امتداد دهه شصت چپ و راست به دنیا آمدند الان با اجازه بزرگترها در خیابان نوشابه و باتوم میخورند تا شکر خوری مضاعف نسلهای ماقبل از خود را جبران کنند. پیرپاتالهای انقلابی و چریک سابق هم دستشان درد نکند که سرشان به یکجائی خورد و فهمیدند خشونت خوب نیست و اصلاح چیز خوبی است, اما از طرفی این کشف نیوتونی را هم هی در چشم ما فرو نکنند و ما را بیش از پیش خجالت زده اخلاق انقلابی سابق و ورزشی حال حاضرشان نکنند چون این نسل را از بالا بیاندازی و یا از پایین وارونه کنی خشونت طلب نمی شود و اتفاقا علاوه بر فیلمها و کتابهای گانگستری کلی فیلمهای تایتانیک هم دیده است...

در همین راستا رهبران قرصهایشان را به موقع بخورند و آکسیونها و استراتژی هایشان را یکم آنطرفتر بگیرند تا ما بتوانیم علاوه بر دیپرس شدن از جمال روی محمود و دوستان نفس هم بکشیم. مواد الحاقی ذیل نیز جهت برداشتن هرگونه استراتژی از روی دلمان ضمیمه می گردد:

1- معمولا در هر جنبشی سخنگویان و تئوریسنها و بعدها نیز مورخین از فیلمهای مستند گرفته تا سرود و موسیقی و اسناد دسته اول و دست دوم, دست به دامن همه چیز می شوند تا ثابت کنند تغییر شگرفی در جامعه رخ داده و نسل معترض مذکور خود را با آرمانها و ارزشهای رایج بیگانه می بیند و از اینرو حاکمیت می بایست که به خواسته آن تن در دهد. در جنبش ما که بطور آشکار دارای نسلی جوان و بسیار متفاوت با نسل ماقبل خود است سخنگویان و تئوریسیانها که از قضا سنشان هم همسن جنتی است دست به اسناد که نه بلکه دست به یک چیز دیگر می شوند که هنوز بخشی از جامعه (که آماری هم از آن در دست نیست) سنتی است, لذا جنبش (هر بخش از جامعه را هم که تشکیل بدهد) باید خود را کوک آن بخش از جامعه بکند که اصلا نه اعتراضی بر روند کنونی دارد و نه حتی نیازی به تغییر می بیند!

2- معمولا هر جنبشی آمده است تا ساختارهای موجود را بشکند و به یک مرحله بالاتر ارتقا پیدا کند, نسل جوان در کشورهای غربی (بخصوص آمریکا) پس از جنگ جهانی دوم و دقیقا در دهه شصت میلادی ساختار سنتی حاکمیت خود را شکست, بعد هم همان جنبش در آمریکا ساختار جنگ ویتنام را شکست, جنبش آفریقای جنوبی ساختار آپارتاید را شکست, در قاره اقیانوسیه نیز بومی ها ساختار تبعیض و حاشیه نشینی خود در کشور مادریشان را شکستند... در هیچکدام از این جنبشها هم انقلابی صورت نگرفت و تمامی آنها از دم جنبشهای مدنی بودند. در جنبش ما نسل معترض هنوز چیزی نشکسته رهبران فرموند ساختار شکنی نکنید,  خب مگه اومدیم سیزده به در! ساختار نشکنیم پس چی بشکنیم آقای عزیز!؟

3- معمولا تمامی جنبشهای مدنی در سطح جامعه فراگیر هستند, اگر هم نباشند معترضین کوشش می کنند تا فراگیرش کنند, در آمریکا جنبش دانشجوئی به یاری جنبش سیاهپوستان شتافت, همانگونه که سیاهپوستان تاکتیکهای مبارزات مدنی خود را به دانشجویان عرضه کردند, در همین گیر و دار جنبش زنان, گی ها, بومیان آمریکائی و غیره به جنبش پیوستند. در آفریقای جنوبی نیز کنگره ملی آفریقا کاری از پیش نبرد مگر اینکه مبارزه بر علیه آپارتاید را بعنوان یک هدف ملی مجسم کرده و مابقی معترضان بر علیه آپارتاید را با خود همراه ساخت. همین کار را هم گاندی در هند انجام داد... جنبش ما نیز تمامی ویژگی های یک جنبش فراگیر را داشته و دارد اما تئوریسینهای عهد بوقی ما هنوز نیامده ایرانی داخل کشور را با توصل به هزار و یک زور و ضرب فلسفی از ایرانی خارج از کشور جدا کردند, بعد هم ساختار شکنان را جدا کردند, بعدش هم مخالفان را جدا کردند, وقتی هم تنها عمه من با رهبران در میدان باقی ماند یکی از رهبران گفت که عمه من نمی تواند ادعای جنبش سبز را داشته باشد!

4- معمولا شعارهای هر جنبشی برگرفته از نیاز آن جنبش است, این شعارها علاوه بر ارزش فکری ارزش تاریخی هم داشته و مورخان به آنها استناد می کنند, مثلا شعار hay hay LBJ how many have you killed today هی هی جانسون, امروز چند نفر را کشتی؟ شعاری است که دانشجویان معترض آمریکائی در زمان جنگ ویتنام بر علیه پرزیدنت جانسون سر می دادند, اینکه جانسون چند سال قبلش برای خود یک میرحسین موسوی در آمریکا بوده است نیز چیزی از ارزش تاریخی این شعار را کم نمی کند. در جنبش ما یکی از رهبران در روز روشن و بصورت پخش مستقیم یکی از شعارهای معروفی که حداقل هشتاد ویدئو از آن در یوتیوب موجود است را طبق نظر خود تغییر می دهد و بعد هم در توجیه این عمل می گوید من شعار مردم را انحرافی می دانم! حالا انگار فقط همین یکی مانده که مردم قطبنمای زندگی خود را با خط فکری ایشان تنظیم کنند تا مبادا منحرف بشوند!

... آقا جان استراتژیکتان را یکم آنورتر بگیرید بی زحمت ما یکم نفس بکشیم!

وبلاگنویسان به بهشت نمی روند (قسمت پنجم و پایانی)

|

heaven پس از اینکه عبدالقادر بلوچ در پست وبلاگش از میهمانی ملائک که همان میکائیل و عزرائیل و اسرافیل و منکر و نکیر باشند, خبر داد, از ابولقاسم فردوسی گرفته تا عرفان و مخلوق و ابراهیم نبوی, هرکس که خانه اش در آن دور اطراف بود همه به خانه بلوچ آمدند. جمع همه جمع بود که ناگهان بلوچ سراسیمه آمد تو و گفت آقا این رموت کنترل تلویزیون رو غایم کنید و اصلا هم تلویزیون و لبتاپهاتون رو روشن نکند. و بعد با صلابتی هرچه تمامتر فریاد زد: خانمها و آقایان, شاهنشه شاهان, امپراتور بزرگ, پدر بزرگوار کورش بزرگ وارد می شود.

همه در جای خود میخکوب شدند و دست زدند. کورش در حالیکه دو بطر نوشابه خانواده که انگار آب در آن گذاشته باشند وارد شد: اهورائیان راحت باشند خواهش میکنم. بفرمائید بنشینید, ما هم از جنس شما هستیم. ملائک چطورند؟

میکائیل: به لطف یزدان خوبیم. این بطری ها چیست کورش جان؟

کورش: عرق سگی آبادانی است, فرمان دادیم از فلکه سده برایمان آوردند. گفتیم جمع همه جمع است یک صفائی هم دور هم ببریم.

همگی خوشحال شدند و دست زدند, بلوچ همانطور که میرفت ماست موسیر و کالباس بیاورد به ملا حسنی اشاره میکرد که جان مادرت این رموت کنترل تلویزیون رو پنهان کن تا مبادا کسی تلویزیون روشن کنه!

میکائیل هم نگران اسرافیل بود, هی به او سفارش میکرد که تو بدمستی هر وقت ظرفیتت تکمیل شد پیک را وارونه کن که دیگر برایت نریزند و خرابکاری نکنی. دو سه پیک اول را که بالا رفتند کورش کمی داغ شد (رو به اسرافیل): اسی این صور را برای ننه من آوردی!؟ خب همین الان که وقتش است, صور بنواز دیگر.

اسرافیل هم از خدا خواسته شروع کرد صور بندری زدن. کورش نگاه به عزرائیل کرد: تو هم با آن سبیلهای جواد یساریت یک چیزی برای این جمع بخوان, و عزرائیل هموزن صور اسرافیل شروع کرد به خواندن و جمع حاضر دست می زد: هله دان دان یه دانه یه دانه, یاروم نامهربون مال آبودانه یه دانه یه دانه... کبوتر بچه ای خریدوم و یه دانه... یاروم نامهربون مال آبودانه یه دانه یه دانه...

جمعیت بود که دست می زد و می رقصید, خواجه نصیر الدین طوسی با ابوعلی سینا کورس گذاشته بود و هر دو هلی کوپتری می رقصیدند, فرناز سیفی هم طبق معمول با هماهنگی آقای صالحی داور بود. در همین گیر و دار بود که ناگهان سبیلهای علیرضا رضائی به رموت کنترل می خورد و تلویزیون ال سی دی بر روی دوار روشن می شود. از قضا ماهواره عبدالقادر بلوچ در جهنم روی کانال شبکه یک سیما بود و در آن لحظه احمدی نژاد در حال سخنرانی بود. گوئی که حادثه غیر مترقبه ای صورت گرفته باشد همگی ساکت شدند و جیک کسی در نیامد. محمود در سخنرانی خود میگفت: بگذارید تحریم کنند, اینها ملت بزرگ ایران را نمی شناسند.

کورش قهقه ای سر داد و گفت: در حبشه قحط الرجال آمده است که این سرباز حبشی انگار تازه از جنگ برگشته در حال سخنرانی است؟ اینها در زمان ما هم چاپلوسیمان را میکردند تا مبادا به آنها حمله کنیم. (رو به میکائیل که رنگش زرد شده بود) به جون میکی قسم, صرف نداشت بریم حبشه رو بگیریم, باید اول از شبه جزیره حجاز میگذشتیم تا به آنجا برسیم, حجاز هم که بر برهوتی بود با چندتا قبیله عرب که مشغول حمله به یکدیگر بودند, نه برای ما صرف میکرد نه برای رومیان, نوه ما حرف گوش نکرد سپاهیان را برداشت و رفت مصر همانجا طوفانی آمد و همه آنها رفتند زیر شن, آنجا خر هم صاحبش را نمی شناسد بابا. البته اینها چاپلوسیشان را میکردند, باور نداری برو فیلم پرنس اوف پرشیا را ببین که درباره یکی از نوادگان ما است.

اسرافیل که در این لحظه پیک پنجم را هم بالا رفته بود و به قول معروف گوز گوز شده بود دوباره زبان باز کرد: هاهاها, بابا این سرباز حبشی نیست, این رئیس جمهور ایرانه!

جمع حاظر میخواست بر سر اسرافیل بپرد و او را برای عدم انسداد چاک دهان تکه پاره کند که ناگهان دود از کله کورش بلند شد, چشمهایش از حدقه بیرون آمد, خسن آقا همانجا محض احتیاط به آتش نشانی زنگ زد, کورش با عصبانیت از جا برخواست و هرچه جمع خورده بود از کله اش پرید...

کورش رو به اسرافیل: همانا شوخی میفرمائید؟

همه جمع از خدا خواسته: بله داشت شوخی میفرمود, هورااااا, به سلامتی سرباز حبشی...

اسرافیل مثل مونگولها هر چه میکائیل او را نیشکون میگرفت متوجه نمی شد: نه بابا, همه اینا میدونن, این محمود احمدی نژاد رئیس جمهور زورچپون ایرانه.

ابولقاسم فردوسی: ز هارت و پورت و کودتا محمود را بدانجا رسیدست کار که تاج و تخت کیانی کند آرزو, تفو بر تو ای چرخ گردون, تفو

عبدالقادر بلوچ: جان مادرت تو دیگه آتیش بیار معرکه نشو ابولقاسم, بزار ببینیم با این کورش چیکار میتونیم بکنیم!

کورش دیوانه وار: همی فکر میکردم در حبشه قحط الرجال آمده است نگو در سرزمین اهورائی ما قحط الرجال آمده است!

ابوالقاسم فردوسی: ای تفو بر تو چرخ گردون, تفو!

کورش با نعره ای که تمام جهنم را لرزاند: داریوش و کمبوجیه را گوئید که بیایند, رستم, بیژن, آرش, اسفندیار, سیمرغ... یزدگرد, بگوئید که سپاهیان را آماده کنند... هفت وبلاگنویس دست سمت راست کورش را به زور گرفته بودند و هفت وبلاگنویس دیگر هم دست سمت چپش را, من و پارسا صائبی هم پاهایش را گرفته بودیم. مسعود بهنود هم چپ و راست میخواست کورش را توجیه کند: قربان اجازه بدید استدلالهایم را بگویم البته بعدا میتوانید در وبلاگ من هم بخوانید, مبارزه کنونی مبارزه بدون خشونت است, گاندی و ماندلای ما را اذیت نکنید, بخصوص اگر قرار است در روز عاشورا راهپیمائی کنید.

میکائیل: قربان اگر هم بخواهید انقلاب بازی دربیاورید امکان ندارد الله اجازه بازگشت شما و سپاهیانتان را به دنیای مادون بدهد!

کورش: من نه آن فرزند هخامنشم که این غلام حبشی بر سرزمین ما حکم براند!

در همین گیر و دار بود که جرمنی فکر بکری به کله اش میزند. لب تاپش را می آورد و میگوید: قربان من همیشه در بالاترین لینک میدهم و بیشتر از همه هم آنجا انرژی دارم. من الان ثابت می کنم که نیازی به لشکر کشی شما نیست, خود ایرانی ها در حال حاضر برای کسب آزادی و راندن آن غلام حبشی در حال تلاش و مبارزه هستند, این هم اسنادش. بعد از لبتاپش لینکهای بالاترین و یوتیوب را نشان کورش می دهد, از راهپیمائی 30 خرداد تا 18 تیر و 13 آبان و روز عاشورا و دانشگاهها و غیره.

گل از روی کورش می شکفد و می گوید: اینها نوادگان ما هستند؟

جرمنی: بله قربان

کورش: چقدر هم خوشتیپ هستند. الحق نوادگان ما هستند. (قطره اشکی ار چشمان کورش بر گونه هایش می لغزد) این یکی را ببینید, دوستش را نجات می دهد, به به, چه شعارهای باحالی هم می دهند... و بعد جو گیر می شود و رو به جمع فریاد می زند: نترسیم نترسیم.. ما همه با هم هستیم

حمع حاضر: نترسیم نترسیم.. ما همه با هم هستیم...

کمپین دفاع از حقوق بسیجیان راه اندازی باید گردد

|

basij

هر چه منتظر ماندم تا یک بسیجی درست و حسابی بیاید و چند جمله ای در دفاع از حقوق این قشر مستضعف و استثمار شده سخنی بگوید انتظارم بیهوده بود. من میگویم که این قشر تحت شدیدترین تبعیضهای منسوخ و غیر منسوخ است با این تفاوت که اگر زنان تحت تبعیض بوده و هستند همتی کرده و برای رفع تبعیض و کسب آزادی خود تلاش کردند, کارگران و معلمان هم به همین ترتیب, دانشجویان هم همینطور و در کل جنبش سبز اخیر تبلوری بود از یک مبارزه همگانی برای کسب حقوق مدنی که خود چتری است که همه مطالبات را پوشش می دهد, اما این بسیجیان محروم برای بهبودی وضعیت خود چه کرده اند؟ تا کی باید تحت کثیفترین انواع استثمار قرار بگیرند؟

آنها را با ارزانترین بها از خانه و کاشانه هایشان می آورند, از بیکاری و شاید هم اغلب عدم داشتن تحصیلات و حرفه آنها حد اکثر سوء استفاده را می برند و آنها را وادار به کارهائی می کنند که حتی آدم از ذکر نام اصلی خود برای انجام دادن چنین کارهائی شرمش می شود, قبح کار به حدی است که حاکمیت با شارلاتانی هرچه تمامتر به انسانهائیکه آنها را وادار به کار شنیعی کرده لغب گمنام می دهد, سرباز گمنام! سرباز امام زمان! خب اگر گمنامی خوب است چرا آقای خامنه ای گمنام نمی شود!؟ بلعکس احمد زید آبادی, آن انسان فرهیخته و شهروند نمونه را تنها برای عدم ذکر "مقام معظم" به آنشکلی که دیدیم به زندان می افکند و با ممنوعیت کاری او را تبعید هم می کند! آنوقت گمنامیش را به بسیجیان می دهد!

بچه های مردم را بدون در نظر گرفتن کوچکترین حقوق مدنی که مثل هر انسان آزاده دیگر شایستگی آن را دارند به کارهائی وا می دارند و روح و جوهرشان را خرد و خمیر می کنند و بعد می گویند ما هم بسیجی هستیم! اگر آنها هم بسیجی هستند پس چرا فیروزآبادی مافیای نفتی و ماشاءالله در این اواخر مافیای همه جانبه را برای یک روز رها نمی کند تا او هم پا به پای آن بسیجی های گمنام به سفارتها سنگ بزند؟ مگر جز این است که قصر نشینی سهم آقایان شده و کثافت کاری ها سهم بسیج!

بسیجی مگر چگونه بسیجی می شود که در نهایت حتی از حق استفاده کردن از نام خود هم میگذرد؟ او هم مثل هر ایرانی دیگر در خانواده ای به دنیا می آید که پدر و مادر او برای وی بهترین آرزوها را می کنند, اینکه تحصیل کند و یا حرفه ای بدست آورد که در نهایت آبرومندانه در جامعه زندگی کند, فوق فوقش می گوئیم باوری دارد و به پشتوانه این باور بسیجی می شود که آن هم دلیل نمی شود اینگونه مورد سوء استفاده واقع شود. بسیاری از این افراد در اثر فقر و شرایط سختی که حاکمیت مسئول درجه یک آن است تن به بسیجی شدن می دهند. اما بعد چه اتفاقی می افتد؟ بسیجی چقدر حقوق می گیرد؟ مزایای او چیست؟ بیمه درمانی دارد؟ کدام بسیجی گمنام از راه بسیجی بودن به یک صادق محصولی تبدیل شده است؟ این سئوالها را باید خود بسیجیان به خود پاسخ بدهند. اما چیزی که عیان است حاکمیت از بسیجی یک برده ارزان قیمت می سازد. برده ای گمنام که کوچکترین حق و حقوقی ندارد و می بایست به ارزانترین شیوه های ممکن در دفاع از همان حاکمیتی که استثمارش کرده است در برابر خواهر و برادران خود بایستد و جامعه خود را تکه پاره کند.

تکثر گرائی جنبش سبز یک شعار نیست, بلکه واقعیت و دعوتنامه بازی است برای تمامی اقشار از جمله خود بسیجیان. قطعا این قشر نباید که از قافله دور بماند و عقلای قوم این قشر می بایست که هر چه زودتر برای کسب حقوق برباد رفته خود اعلام خطر کنند. کما که از دوستان وبلاگنویس می خواهم این موضوع را جدی بگیرند و در این رابطه قلم فرسائی کنند و یا حتی یک بازی وبلاگی هم راه بیاندازند. البته به من هم اطلاع دهند تا همینجا لینکشان بکنم.

فراموش نکنیم که آگاهی رسالت ما است.

وبلاگنویسان به بهشت نمی روند (4)

|

behesht

میکائیل و عزرائیل و اسرافیل و منکر و نکیر همچنان دم در خانه عبدالقادر بلوچ منتظر بودند تا کسی در را برایشان باز کند. در همین حین و بین یک نفر کله ملق زنان از روبرویشان رد می شود: دیشب تو کجا بودی, من خواب تو را دیدم, بین همه گلها, از شاخه تو را چیدم...

منکر: یا ابولفضل! این دیگه کی بود!؟

میکائیل باز هم رگ روشنفکریش عود می کند: این فرامرز آصفه, احتمالا داره برای کنسرتش تمرین میکنه, ببینید, بیائید مثبت به قضه نگاه کنیم. اگه موسیقی های سبک اعتراضی مثل رپ و راک ان رول تا کنون نتوانسته همانند جامعه آمریکا و یا دیگر جوامع غربی تغییری شگرف در جامعه ایرانی ایجاد کنه, حداقل بیاید قبول کنیم که حرکات موزون اینچنینی بعنوان نموداری از تابو شکنی بخودی خود یک نوع اعتراض بشمار میره.

همه هاج و واژ به یکدیگر نگاه کردند, پروفسورشان عزرائیل بود که تنها به این جمله اکتفا کرد: حرکاتش همچین هم موزون نبود ها.

در این لحظه کسی با خواندن این اشعار بسمت در میآید تا آن را برای تازه واردها باز کند: آی عشق, آی عشق, رنگ آشنایت پیدا نیست...

اسرافیل رو به بقیه: بچه ها مطمئنید ما اشتباهی به خونه احمد شاملو نیومدیم؟

میکائیل: نه بابا این خونه عبدالقادر بلوچه, این هم پلاکش, دوصفر زاهدان

در باز می شود, عبدالقادر آغوشش را بروی ملائک باز می کند, به به دوستان و آشنایان, خوش آمدید خوش آمدید. چه خبر از عرش الهی, حال و احوال؟ بفرمائید تو دم در بده. اتفاقا همین الان از کریم جان پورحمزاوی باخبر شدم که شما به کلبه درویشی ما اومدید گفتم با اینکه در بین شما از فرشتگانی که در آن دنیا در آرزویشان سوخته ام خبری نیست اما قدمتون روی چشم.

میکائیل: والله چی بگم قادر جان, ما هم پنجتا ملائک طراز اول جهان آخرت, حالا چند هفته است که کار و بار عرش رو ول کردیم ریشمون رو دادیم دست این کریم تا ببینیم آخر سر قراره مارو به کجا برسونه!

بلوچ: بهرحال خوش اومدید, از این طرف خواهش میکنم.

همانطور که از حیاط خانه بسمت اندرونی می رفتند صدای شیوائی شنیدند: اگر آن ترک تبریزی بدست آرد دل ما را.. به خال هندویش دهم جهنم و محله ایرانی ها را

منکر: به به, سی دی غزلیات حافظ روشن کردی؟

بلوچ: نه بابا سی دی چیه! حافظ همسایه دیوار به دیوارمونه, اوناها, الان روی پشت بوم خونه اش با رودکی و سعدی و بچه ها دارن مشاعره میکنن

اسرافیل که در جو زدگی بین ملائک شهره عام و خاص است نتوانست جلوی خود را بگیرد و باز هم از روی سادگی دهان گشود و از همان پایین مزه ای ریخت: آهای حافظ, ترک تبریزی رو هفته پیش به بهانه مبارزه با بدحجابی دستگیرش کردن, چشمت روز بد نبینه بهش تجاوز هم کردن, آخرش هم طبق معمول کشتنش. منکر و نکیر همین دو روز پیش بهاش مصاحبه کردن. الان توی کمپ برزخه, احتمالا تا هفته دیگه میاد همینجا می بینیش.

موهای تن حافظ سیخ می شود, برق از چشمانش می پرد, رو به رودکی می کند و می گوید: این غلام سلجوقی چه گفت؟

رودکی: چیزی نگفت حافظا, گفتا؛ باد سحری گذر به کویت دارد.. زان بوی بنفشه راز مویت دارد

حافظ: نه بابا از کویت نمی گفت, از ایران می گفت, ترک تبریزی ما را به بهانه بدحجابی گرفته اند؟ به آستانش تجاوز کرده اند؟ کشتنش؟. و همانجا قش می کند.

مولانا عصبانی می شود, یک لگد به شمس می زند و پرخاش کنان رو به همسایه های پایینی می گوید: مگر نمی دانستید که ایشان غلام قمر است؟ حال که غیر قمر نتوانی گوی! غلط می کنی که شایعه میگوی!

عبدالقادر بلوچ سراسیمه هر دو طرف دعوا را آرام می کند, میکائیل توی سر خود میزند و می گوید من از اولش هم نمی خواستم این اسکل رو بیارم, همش تفصیر کریم بود که اینو زورچپون کرد توی داستان. بلوچ رو به اسرافیل: آخه عزیز من, نوکرتم, هر حرفی یه جائی داره, اینا مال قرن ششم و پنجم و اونورا هستن, خلاف سنگینشون حمله مغولها و افغانها و اینا بوده, فوق فوقش یه چنگیز خان و تیمور خانی توی عمرشون دیده باشن! اینا که آقا رو ندیدن! طائب و نقدی ندیدن! بابا یکم مراعات کن, قلب این حافظ از قلب من هم ضعیفتره... و آنها را با سرعت به اندرونی میبرد.

همانطور که با سرعت به درون می دویدند صدائی از همسایگی سمت راست می آمد: دادا, سوسمار خور, خواهر و مادرت رو یکی میکنم, هوی تقی فسقلی راست میگی بیا سرکوچه نشونت بدم کفتر باز کیه, خشتک شادی صدر دو متره, هاهاها...

منکر همانطور که می دوید: برادر بلوچ, همسایگی سمت راستت میدون تره باره؟

بلوچ همانطور که می دوید: نه, علیرضا رضائی داره طنز می نویسه

همگی به سلامت به اندرونی رسیده و بلوچ آنها را به سالن پذیرائی هدایت کرد. هر پنج ملائک بروی قالیچه کاشان نشسته و به پشتی های تبریزی تکیه زده و با پذیرائی آجیل و گز اصفهان قادر مواجه شدند. (خوش به حالشون)

بلوچ لب تاپش را می آورد: خب بزار یه پست بنویسم و بگم که شما اینجائید, بچه ها بیان یه پارتی راه بندازیم. ملائک هم شاد و خوش و خنده زنان گفتند هرچه زودتر بنویس...

تا پست آپ شد زنگ خانه بلوچ به صدا در آمد. فرهاد حیرانی از در وارد شد. تا میکائیل را دید به سمت او آمد: سلام میکی, بابا دربدر دنبالت می گشتم, میخواستم برای تلویزیون ایرانیان برلین از تو مصاحبه خصمانه ای بکنم.

میکائیل گل از رویش می شکفد: اختیار داری فرهاد جان...

ادامه دارد/ میدانم حوصله شما سر آمد اما حوصله کنید چون احتمالا یک یا دو قسمت دیگر بیشتر باقی نمانده

موضع صریح و شفاف بنده

|

d

معاون غیر محترم دانشجوئی وزیر علوم, محمود ملاباشی در روز روشن دروغ گفته و فرموده اند اگر 60 هزار دانشجوی ایرانی که در خارج از کشور تحصیل می کنند اراده کنند, می توانند به ایران بیایند و ما در عرض یک هفته به تقاضای همه آنها پاسخ مثبت خواهیم داد!

اینجانب بعنوان یک دانشجوی ایرانی در خارج از کشور همینجا موضع صریح و شفاف خود را برای امت کودتاچی حاکمیت در می آورم و نشان می دهم که نخیر, ما فعلا اراده بازگشت نداریم. اگر دانشگاههای شما ظرفیت دارد ماتحت ما ظرفیت و گنجایش شیشه های نوشابه برادران را ندارد. دانشجوی خارج از کشور پیش کش! انشاءالله هروقت بازگشتنمان با نوشابه خوردنمان یکی نبود خدمت مردم عزیزمان می رسیم و دستشان را هم می بوسیم و به کشورمان خدمت می کنیم. لذا شما هم بجای روسفید کردن پینوکیو با این دروغهای خلق الساعه و بی مزه:

1- جل و پلاستان را از همان دانشگاههای ایران بردارید و بروید بیرون. دانشگاه جای دانشجو است نه هوچی های باتوم بدست.

2- لطف فرموده و مواظب باشید دانشجوهای داخل کشور عدد 60 هزار دانشجوی خارج از کشور را به 600 هزار نفر تبدیل نکنند, بخدا قسم دانشگاههای فیلیپین و مالزی و هند و چلقوز آباد دیگه ظرفیت این همه دانشجوی ایرانی را ندارند!

3- همان دانشجویان داخل کشوری که زندان کرده اید را آزاد کنید, ظرفیت دانشگاهها دوباره خودبخود پر می شود.

4- هروقت یاد گرفتید این دانشجویان و اساتید هستند که صاحب دانشگاه و تصمیمهای آن هستند نه آقا و نمایندگانش, آنوقت ما هم قول می دهیم هربار کله ملق زدید برایتان دست هم بزنیم.

5- وقتی خدا این همه حوزه علمیه داده است چرا بسیجیانتان را در دانشگاه زورچپان می کنید!؟ وقتی هم بسیجی با علوم انسانی برخورد می کند و یکم انسانیت یاد میگیرد بجای حذف زور چپان کردن بسیجی ها میآیید و علوم انسانی را حذف می کنید! انشاءالله قرار است 60 هزار دانشجو از خارج بیایند تا فنون تاکتیکی مداحی آقا را در دانشگاه یاد بگیرند؟

6- یک زمان می گفتند خجالت چیز خوبی است! حال شما انشاءالله خوبه آقای ملاباشی؟

وبلاگنویسان به بهشت نمی روند (3)

|

behesht

تاکسی در جهنم, محله ایرانیها, کوچه وبلاگنویسان توقف کرد. میکائیل بیست تومان مذاب به راننده تاکسی داد و همگی از تاکسی پیاده شدند. رضا فتوکاتور کمی آنورتر داشت مخ جنیفر لوپز و آنجلینا جولی را میزد و با روسری از آنها عکس میگرفت تا برای پست جدید وبلاگش در رابطه با مبارزه با بدحجابی ملات تهیه کند. یک گربه با سرعت از بغل دست اسرافیل فرار کرد و چند لحظه بعد افشین پیدایش شد که بدنبال گربه می دوید و می گفت: بی وفا دیگه دوستم نداری!؟ 

عزرائیل به بقیه گفت: خب حالا کجا برویم؟

میکائیل: بریم خونه عبدالقادر بلوچ, بلوچا مهمان نوازند

منکر: مگه مغز محمود خوردی پسر!؟ تازه توی بلوچستان یه انفجار رخ داده. مگه از جونت گذشتی؟

نکیر: بشین بینیم بابا سیاسی! امنیت بازیت منو کشته! بلوچها هم اگه توی رادیو زمانه و رادیو فردا و صدای آمریکا و خودنویس پارتی داشتند حتما می زاشتند یکی مثل عبدالقادر از بلوچستان بگه, نه اینکه تا بمبی منفجر شد و کسی سر بریده شد همه یادشون بیاد که بلوچستانی و کردستانی و خوزستانی هم وجود داره. بچه تهرانی, شهرستانی ها رو درک نمی کنی دیگه منکر جان.

و بدینسان همگی بسمت خانه عبدالقادر بلوچ رفتند. هنوز به خانه بلوچ نرسیده یک جوان با سیبیل هیتلری دیدند که روی نیمکت پارک داشت چیزی می نوشت. میکائیل نیشش تا بنا گوش باز شد و ادای روشنفکر بازیش گل کرد: بچه ها این صادق هدایته, من همه کتاباش رو خوندم, بزار یه سلامی بکنیم.

میکائیل: یا الله برادر صادق, احوالات شما؟ داری سگ ولگرد رو دوباره می نویسی؟

صادق هدایت: شما عربها و جهودها اینجا هم ولمون نمی کنید!؟ بابا مگه ما کفر کردیم که کشورمون محل اتصال قاره ها بوده!؟ یه دین برای ما اوردین دستتون درد نکنه, حالا بعدش چرا یورتمه زدین و خلافت کردین و موندین!؟ دارم تمساح ولگرد رو می نویسم, حالا هم اگه فرمایشی نداری تا با یه بوف کور نزدم هر پنجتاتون رو دیپرس کردم بزنید بچاک. الله بازیتون منو کشته ملائک!

میکائیل رو به عزرائیل و اسرافیل و منکر و نکیر می کند و می گوید: بچه ها بیاید بریم, با این یکی نمیشه شوخی کرد, یدفعه دیدید صد سال آیندمون رو توی داستانهاش پیشبینی کرد و کار و بارمون رو هم ازمون گرفت, بیاید بریم. چند قدم جلوتر پریسا صفر پور داشت رمان جدیش را که "کابوس من بهشت" نام داشت را می نوشت. عباس معروفی هم بالای سرش بود و هی می گفت: این جمله سیاسیه, پاکش کن. این یکی هم سیاسیه, تعدیلش کن...

در همین گیر و دار بود که به خانه عبدالقادر بلوچ رسیدند. یک شتر روبروی در خانه ایستاده بود و داشت علف میخورد. اسرافیل پرسید: این یعنی چه؟

میکائیل: هیچی, یعنی عبدالقادر باز هم خود را به مریضی زده تا پرستارهای کانادائی را در بیمارستان زیارت کند. همه اش ادا و اطفال است, هیچ طوریش هم نیست, از من هم زنده تر است. در را بزنید.

آرش کمانگیر هم جلوی در خانه اش داشت با لب تاپش ور میرفت تا آخرین دروغ فارس نیوز را با یک گوگل گردی ساده برملا سازد, اسرافیل آمد خود شیرینی کند: سلام آرش, وبلاگ بزنم منو لینک میکنی توی وبلاگت؟

آرش سرش را بلند کرد و نگاه عاقل اندر سفیهی به اسرافیل کرد و گفت: داریم گفتگو می کنیم. و بعد دوباره سرش را توی لب تاپش گذاشت.

آرمان امیری هم در همسایگی آرش داشت آخرین بیانیه موسوی را رمز گشائی میکرد و آخرین استدلالهای خود نسبت به اینکه میر حسین موسوی بهترین و معقولترین رهبر جنبش سبز است را می نوشت. هنوز در خانه عبدالقادر بلوچ باز نشده یک زن روسی با یک بچه یکساله پیدایش شد و با داد و بیداد کوچه وبلاگنویسان را گذاشت روی سرش: این ملای صاحب مرده کجاست؟ فقط بلده مخ بزنه و زن صیغه کنه و بفکر عواقب ماجرا نباشه!؟ حالا خرج این بچه رو توی این گرونی جهنم کی بده!؟...

در پی این ماجرا باز هم فردین و بهروز وثوقی و بیک ایمانوردی از خانه های خود بیرون آمدند و کلاه خود را در دست گرفتند و از محله ایرانیها برای آن زن روسی پول جمع کردند. ملا حسنی هم انگار نه انگار که همه این بازیگوشیها زیر سر اوست! بعد از اینکه پول کافی جمع شد فردین بسمت آن زن روسی رفته و با دادن پولها گفت: ما که میدونیم این پولها رو صرف مسکرات و مخدرات میکنی اما چه کنیم که ملا با همه بازیگوشیهاش بچه خودمونه...

ادامه دارد

التزامات عملی به روایت تصویر

|

او به دنیا آمد (چرا ما را فحش می دهید مگر ما او را به دنیا آوردیم!؟), کسی از علت به دنیا آمدن او اطلاعی ندارد اما واضح و مبرهن است که او به دنیا آمد. از همان کودکی موضعای صریح و شفاف را بسیار دوست می داشت و این موهبت الهی سبب شد تا وقتی بزرگ شود و شعبه ای از ائمه اطهار و برادران در ایران بزند از دیگران نیز بخواهد که موضعای خود را صریح و شفاف نشان دهند. او التزامی عملی داشت و ملتزمین عملی را دوست می داشت.

این هم کاتالوگی از التزامات عملی آن حضرت بشکلی کاملا مستند

eltezam

مرحوم چه کاره بود؟ (4)

|

- نمی دونید چقدر التزام عملی داشت! خدا بیامرز صبح تا شب آشپزخونه اوپن ممنوع میکرد, بی حجابها رو شلاق می زد, زندانشون میکرد, به طالبان می گفت لنگ بنداز و خیلی کارهای دیگه...

وبلاگنویسان به بهشت نمی روند (2)

|

heaven

میکائیل و منکر و نکیر و عزرائیل و اسرفیل به دم درب بهشت رسیدند.

میکائیل: خب بچه ها بیاید بریم داخل این حکم حکومتی الله رو بدیم و بیایم بیرون.

منکر و نکیر و عزرائیل و اسرافیل: اٍه, خیلی زرنگی!؟ توی بارگاه الهی نشستی داری مفت خوری می کنی هر چی کار سخت مربوط یه سپاه و بسیجه ما انجام میدیم, حالا هم که سالی یه دفعه قراره بری بهشت یه حکمی بدی بیای بیرون مارو هم میخوای با خودت بکشونی اون تو!؟ نخیر آقا خودت برو.

میکائیل با فک تا ناف کشیده بسمت درب بهشت می رود. تا در را باز میکند چهارتا حوری بهشتی پاره پوره و مندرس از داخل به بیرون می پرند. میکائیل: کجا؟ دارید دودره می کند بهشت رو؟ گزارشتونو رد میکنم ها. بیاید اینجا ببینم, کد سازمانیتون چنده؟

یکی از حوری های بهشتی با چشمانی گریان: بخدا مرخصی گرفتیم. این هم برگمون. تو رو خدا مارو بر نگردون, کلی مالیدیم تا این مرخصی دو روزه رو گرفتیم, آخه تو که نمی دونی اون تو چه خبره! آدم مثبتشون شریعتی بود که اونو هم جدیدا خرابش کردن, چهارتا چهارتا حوری بلند میکنه. جان مادرت بزار بریم... و هر چهارتا حوری بهشتی با هم: تو رو به جون عزیزت.. به ایمونت به دینت.. قسم رو برنگردون.. پریشونم پریشون

دل میکائیل به درد میاید و حوری ها را رها می کند. با ترس و لرز وارد بهشت می شود. آنطرفتر چهارتا از بسیجی ها افتاده اند سر یک بسیجی دیگر و با فریادهای منافق منافق او را به مشت و لگد بسته اند. کمی آنطرفتر یک بسیجی جمعی از برادران را گرد آورده و برای آنها سخنرانی می کند: ما از الله میخوایم تا این خونه های فحشا رو جمع کنه, همسایه ما یکی از سران فتنه است, اینجا که پنکه سقفی و یخچال نداره ما از پنکه آویزون بشیم و یخچال دمر کنیم اما باید نشونشون بدیم که بهشت جای فتنه نیست. حالا این شعار رو میدم همه تکرار کنید: موسوی فتنه گر.. فتنه دگر ندارد ثمر... و بعد همه با هم حمله میکنند به منزل همسایه.

یک ساندیس بسمت میکائیل پرتاب می شود که او جاخالی می دهد اما کیک لی لی پوت به صورت او میخورد. تا سرش را بلند میکند چهارتا باتوم بر فرق سرش نازل می شود و یکی از بهشتیان نوشابه بدست به او حمله می کند. میکائیل میدود و با دفتری که بر سردر آن نوشته شده بود "دفتر رافت اسلامی" برخورد می کند و مستقیما وارد آن می شود. له له کنان به ماموری که پشت میز نشسته بود می گوید: دژبانی بهشت همینجاست؟

مامور: بله, فرمایش؟

میکائیل: بنده میکائیل هستم, اومدم این حکم حکومتی الله رو بدم و برم. در ضمن الله سفارش کرده از این ببعد کودتا بازی در بهشت ممنوعه. نبینم کسی کودتا کنه.

مامور: داداش تکلیف مارو مشخص کن. ما باید از الله دستور بگیریم یا از آقا؟ مگه اینجا چندتا صاحب داره؟ از من میشنوی به الله بگو بجای حکم حکومتی این نهر ساندیس رو توی بهشت ببنده تا اینجا یکم آروم بگیره.

میکائیل همانطور که خارج می شد: پیغامتون رو حتما می رسونم, فعلا باید سالم از اینجا خارج بشم... بعد هم با دو بسمت درب خروج می دود.

از در که خارج می شود و منکر و نکیر و عزرائیل و اسرافیل او را می بینند همه جمعا برای سلامتی میکائیل یک صلوات فرستاده و بسمت جهنم حرکت می کنند. دم درب جهنم یک ایستگاه کنترل و مرکز مهر پاسپورت و تک و تشکیلات وسیع به اضافه یک بنر تبلیغاتی بود که روی آن چاپ شده بود: کنسرت بزرگ گوگوش و فیونا در جزیره دبی جهنم, از دست ندهید, امضا: حمید شب خیز. می خواستند وارد شوند که یکی از پلیسها گفت: کجا؟

میکائیل: داریم میریم جهنم.

پلیس: دعوتنامه دارید؟ ویزا گرفتید؟

میکائیل: همه ما کادر جهان آخرتیم بابا, من میکائیلم اینم منکره اونم که نکیر, این دوتا هم عزرائیل هستند و اسرافیل. ما پاسپورت دیپلوماتیک داریم.

پلیس: پاسپورت دیپلوماتیک مال زمانی بود که محمود هنوز پاسپورت دیپلماتیک نداشت, الان از فیروز آبادی گرفته تا پنچرچی های قبل از انقلاب همه پاسپورت دیپلماتیک دارن. بده بینم چی داری.

پاسپورتهایشان را که در کامپیوتر چک می کنند دوباره از آنها سئوال می کنند: به کدوم آدرس جهنم نشریف می برید؟

میکائیل: محله ایرانیا, کوچه وبلاگنویسان.

پلیس پس از اثر انگشت گرفتن و لیزر چشم و بقیه چیزها پاسپورتها را مهر ورودی می زند و می گوید بفرمائید, به جهنم خوش آمدید.

یک تاکسی می گیرند و آدرس محله ایرانی ها را می دهند. همانطور که تاکسی در حال حرکت است کنار دیواری که جهنم را از بهشت جدا می سازد کلی زباله انباشته شده دیدند که کارگران شهرداری جهنم با کامیونهای ولووی سوئدی در حال جمع کردن زباله ها بودند. عزرائیل پرسید: جهنم به این تمیزی, چرا زباله ها رو گوشه دیوار انداختن؟

راننده تاکسی: کار جهنمیا نیست بابا. این شیخ فضل الله نوری و آیت الله کاشانی هر روز از دیوار بهشت میان بالا هرچی زباله هست رو میریزن توی جهنم. شیخ فضل الله گیر داده که الا و بلاه حکومت باید مشروعه باشه نه مشروطه, هر چی هم از پایین بهش میگن بابا برو اخبار نگاه کن, الان حکومت تا دسته مشروعه است توی ایران, دست از سر ما بردار. قبول نمیکنه و میگه شما انگلیسیا دروغ می گید. آخه بنده خدا توی بهشت که تلویزیون و رادیو و اینجور چیزا ندارن.

اسرافیل: اون آیت الله کاشانی چی میگه؟

راننده تاکسی: اونم گیر داده به مصدق, میگه مصدق آمریکائی رو باید بدید به ما توی بهشت محاکمش کنیم. شاه خائن درست محاکمش نکرد. هر چی بهش میگن بابا الان نفت نه دست انگلیسه نه دست آمریکا, الان دربست دست شما آخونداست. باور نمیکنه.

میکائیل: مصدق الان چیکار میکنه؟

راننده تاکسی: یه چندتا چشمه آتش و مواد مذاب توی محله ایرانیا هست, داره اونارو ملی میکنه...

ادامه دارد

مرحوم چه کاره بود؟ (3)

|

موهاشو سیخ سیخی میکرد و میرفت سر چهارراه وایمیستاد. خدا بیامرز صبح تا شب براندازی نرم میکرد.

وبلاگنویسان به بهشت نمی روند(1)

|

heaven

میکائیل حکم حکومتی الله را در دست گرفته و بسمت بهشت در حال حرکت است. در راه منکر و نکیر را می بیند.

میکائیل: یا الله منکر, چطوری نکیر؟ کار و بار خوبه؟

منکر و نکیر: سلام میکائیل. کار و بار خوب از کجا بیاد عزیز دل برادر! بازم یه بابائی از دولت امام زمان آقا برای ما فرستادن که همه کارنامه های اعمالش تقلبیه. لامسب دانشگاه آزادی هم نیست, همشون یا آکسفورد بودن یا هاروارد! (منکر رو به نکیر) اسمش دکتر کردان بود؟ (نکیر رو به منکر) آره همون کردان, خدا کنه بقیه زود نمیرن تا ما اقلا یه مرخصی بریم شمال برگردیم. خلاصه فرستادیمش بهشت, شیعه دوازده امامی بود دیگه, تازه مرجع تقلیدش هم مقام معظم رهبری بود, واجد الشرایط بود.

میکائیل: من یه تکه پا دارم میرم بهشت این حکم حکومتی رو بدم به دژبانها و برگردم. بازم اونجا شوخی شوخی کودتا کردن. الله عصبانی شده حکم حکومتی داده و از این ببعد کودتا بازی در بهشت رو ممنوع اعلام کرده. با من میاید؟

منکر و نکیر: نه بابا مگه مغز خر خوردیم بریم بهشت.

میکائیل: بعدش میرم جهنم یکم با بچه های ایرانی گپ بزنم ها, خلاصه نیاید سعادت رو از دست می دید.

منکر و نکیر ذوق کرده و بشرط اینکه دم در بهشت منتظر میکائیل بمانند شاد و خوش خنده زنان با او به راه افتادند. نزدیکی های دفتر حفاظت اطلاعات برزخ بود که عزرائیل را دیدند.

میکائیل و منکر و نکیر: یا الله عزرائیل, کار و بار خوبه عزی؟

عزرائیل: مرده شور هر چی کار و باره, یه فینال جام جهانی نمی تونیم ببینیم! نتیجه هارو باید از اقتاپوس دنبال کنیم! هر روز ایمیلامو چک می کنم ببینم این جنتی امروز توی لیسته یا نه, بجاش کلی سهراب و ندا و یعقوب و کلی طفل معصوم می بینم, امروز هم به بهانه مبارزه با بدحجابی به یه دختر تبریزی تجاوز کردن و بعد کشتنش. ما هم طبق معمول میایم کثافت کاریشون رو جمع می کنیم. همش تقصیر خودم بود اگه حرف بابامو گوش میکردم و درس میخوندم الان وضعم این نبود...

میکائیل و منکر و نکیر به عزرائیل دلداری می دهند و قرار می شود هر سه پس از اعطای حکم حکومتی الله به دژبان بهشت بروند جهنم و صفائی کنند که ناگهان از دفتر حفاظت اطلاعات برزخ داد و بیدادی بلند می شود. هر چهار نفر وارد دفتر حفاظت می شوند که با خسن آقا روبرو می شوند.

خسن آقا عصبانی و درحالیکه دود از کله اش بلند می شود رو به ماموران حفاظت: این چه وضع برزخه آخه! حتما اشتباهی شده, من قرار نیست برم بهشت. بعد از یک عمر تلاش و مبارزه در یخبندان نروژ و رسوا کردن مموتی و افشا کردن اسهال طلبان حالا باید برم بهشت؟ اخه مگه شما اینجا کامپیوتر ندارید که اینهمه اشتباه لای درزتون میره! (تا میکائیل و بقیه بچه ها را می بیند) میکی تو یه چیزی بگو, منکر و نکیر شما که کارنامه اعمال منو دیدید, می دونید که من یه وبلاگ نویس ملحد بودم و به ملحد بودنم افتخار می کنم, عزرائیل, وقتی میومدی دست من شراب بود یا نبود؟ آخه کجای من به آدم بهشتیا شبیهه؟

میکائیل: بنده برای برون رفت از بحران فعلی پیشنهاد میکنم با یکی وبلاگنویسان جهنم تماس بگیرید تا موضع خسن آقا را شفاف و آشکار تائید کند.

ماموران حفاظت: بابا برون رفت, بحران, شفاف ساز, ادای کروبیت مارو کشته, ما خودمون هم سبزیم ها, از این اداها درنیار واسه ما. حالا باکی تماس بگیریم؟

منکر و نکیر: با زیتون تماس بگیرید, اون کارتون رو راه می اندازه.

تلفن آپارتمان زیتون واقع در جهنم, کوچه وبلاگنویسان زنگ میخورد اما کسی گوشی را برنمی دارد. با گوشی همراه او تماس می گیرند, گوشی زیتون که به تازگی بدلیل تحریم نوکیا به سونی اریکسون تغییر پیدا کرده است زنگ میخورد, تو این زمونه.. عشق نمی مونه.. عاشقی و عشق چیه وفا کدومه.. رفته محبت.. غم شده عادت... زیتون: الو؟

مامور حفاظت: سلام زیتون خانم, آقا سیبا خوبن؟ مامور حفاظت برزخ هستم. کارو بار خوبه؟

زیتون: شکر خدا ما خوبیم. دارم یک گزارش از داخل بانک جهنم برای وبلاگم تهیه می کنم, اینجا هم مامور ولمون نمیکنه!؟ فرمایش؟

و خلاصه پس از گپی دوستانه بین زیتون و خسن آقا در پشت گوشی تلفن, ماموران از خر محمود پائین آمده و رضایت می دهند تا خسن آقا را بجای بهشت به جهنم بفرستند.

میکائیل و منکر و نکیر و عزرائیل بسمت بهشت حرکت می کنند که در راه اسرافیل را می بینند: سلام اسی, از این طرفا؟

اسرافیل: دست رو دلم نزارید که خونه خونه! داشتم ناسلامتی توی میدون بهشت مثل گداها تک و تنها صور می نواختم که ناگهان نواب صفوی آمد و گفت کره بز مگه نمی بینی وقت اذانه, این آلات میسره را بردار و گورت را از بهشت گم کن. صور ما را هم شکست, ای کاش یه شیپور تقلبی اورده بودم اقلا دلم نمی سوخت! تازه گفت برو خدارو شکر کن که گیر من افتادی, اگه آقا اینجا بود این آلت میسره رو توی ماتحتت هم فرو میکرد. (در این لحظه قطره اشکی از چشمان اسرافیل بر گونه های او سرازیر می شود و با حس می گوید) اینا ارزش هنر رو نمی دونن.

میکائیل: اشکالی نداره اسرافیل, تو داری از پروردگار اطاعت می کنی و به اونجا میری تا صور بنوازی. بدون اجر نمی مونی.

اسرافیل: اگه اجباری نبود که نمی رفتم میکی. یادت هست که, پارسال وقتی مایکل جکسون اومد یه تور توی جهنم گذاشت چه ترمپتی براش میزدم, همه کف بر شده بودن, روی موزارت رو هم کم کردم اونجا. یا مثلا چندسال پیش وقتی مهستی توی تالار جحیم جهنم کنسرت گذاشت این منکر و نکیر حتما یادشونه که جمعیت یکصدا فریاد می زدند؛ مهستی, اسرافیل.. مهستی, اسرافیل... تور هایده رو دیگه نگو, اصلا در کل تاریخ جهنم بی نظیر بود.

اسرافیل آهی از نهاد بر میاورد و با جمع یاران بسمت بهشت می روند تا پس از آن به جهنم بروند...

ادامه دارد

پ.ن

  • بقیه وبلاگنویسان را در قسمتهای بعد زیارت خواهید کرد.

مرحوم چه کاره بود؟ (2)

|

- هی از دست آمریکائیها فرار می کرد. خدابیامرز یه پارچه سوپرمن بود.

مرحوم چه کاره بود؟ (1)

|

- خدابیامرز تلاش وافری داشت تا برای ولایت حزب اختراع کنه, همیشه می گفت: حزب فقط حزب ولایت.

افزایش اقتدار نظام در اینترنت الهام گیرمان کرد

|

inter

من اعوذ بلله شبیه به پوست آرنج مرد است

انتشار خبر اظهارات اخیر سردار خاردار نقدی نسبت به اینکه اقتدار نظام در عرصه اینترنت تا پایان سال جاری تا سه برابر افزایش می یابد ما را بدجوری الهام گیر کرد. از آنجائیکه الهام گیری خود مقدمه فاطی و مرضیه گیری است و این دو بسی خنده دار تر از خود الهام هستند بر آن شدیم تا صحنه هائی از افزایش اقتدار نظام در عرصه اینترنت را همینجا برای براندازان نرم و همیشه در صحنه بازسازی کنیم.

صحنه اول: اصغر پشت کامپیوتر در این سوی پایگاه بسیج با تقی در آنسوی همان پایگاه بسیج در حال چت کردن است. آنها تازه چت کردن را آموخته اند چون بجای اینکه کامپیوتر و اینترنت به علی گودرز برود خودشان با اتوبوس به تهران آورده شده اند.

اصغر: الله و اکبر, الله و اکبر, ما بیشماریم

تقی: چی شد؟ بازم رای دزدیدیم؟ چی, کجا, کی رو باید بزنم؟ کجا ساندیس میدن؟

اصغر: نه برادر, در همین لحظه وارد سایت ضد انقلابی ایرانیانی که ایران را دوست دارند دات یو کی دات اس اس آ شدم و یک نظر در دفاع از رهبری گذاشتم و اقتدار نظام را به اثبات رساندم.

تقی: لبیک یا ثار الله, و اعدو لهم ما استطعتم من قوه, چندتا فحش خوردی برادر؟

اصغر: الی ماشاالله, به تعداد خیلی زیاد. ولی این ادمین نامرد فحشهای خواهر و مادر رو منتشر نمیکنه وگرنه اونا ساندیسشون دوبرابره, ولی نشونشون دادم که ما بیشمارتریم.

صحنه دوم: صفدر. م با نام کاربری خرچنگ مومن در بالاترین در "همایش گفتمان ولایت و چشم انداز صد ساله جهان" از تجربیات کامنت گذاری خود در سایتهای ضد انقلاب برای شرکت کنندگان در همایش میگوید.

صفدر. م: بنده بعنوان کسیکه روزانه تمام انرژی خود را در بالاترین صرف منفی دادن به لینکهای ضد انقلاب می کند ولی در پی این مظلومیت, موساد و سازمان جاسوسی آمریکا همچنان این لینکها را مذبوحانه داغ می کنند باید به شما بگویم که منطق ولایتمداری بسی بالاتر از بی منطقی ضد انفلابیون است. مثلا یک روز یادم می آید تازه از محضر آقا مشرف شده بودیم که با 18 گلوله در بدن, روده ها بیرون, دنده ها شکسته, ساندیسها اونور, گلوی خشک و پای قطع شده, بینی له شده و چندتا وام از موسسه ثارالله اینور و آنور پخش شده, شیشه های نوشابه همه مصرف شده و خلاصه وضعی ولایتمدار با اتکا به آقا امام زمان پشت کامپیوتر نشستم و دیدم یکی از میلیونها منافقی که تصویر سبز رای من کجاست را هم برای پروفایل کاربریش انتخاب کرده کامنتی گذاشته و بنده را خطاب قرار میداد که ( شما رای ما را دزدیدید, ندا و سهراب و 300 نفر از شهروندان ما را در فاصله کمتر از یک سال کشتید, هزاران نفر رروزنامه نگار و آدم حسابی های این مملکت را زندانی کردید, به آنها تجاوز کردید, به خانه و ناموس مردم تعرض کرده و در و پنجره های آنها را شکستید, ایران را بدنامتر و بی اعتبارتر کردید, استبداد را از آنچه که بود مستحکمتر کردید, جمهوریت بی وجود مملکت را بی وجودتر کردید, کشور را به نظامیان و دیوانگان واگذار کردید...) می دانید در جواب آن منافق چه نوشتم؟

جمع حاضر در همایش یکصدا: چه نوشتی برادر؟

صفدر. م: نوشتم حالا اگر منطقی در کلامتان بود به آن جواب می دادم اما اول بروید منطق یاد بگیرید. اینجوری باید با منطق اقتدار نظام را نشان داد.

جمع حاضر در همایش یکصدا: تکبیر, الهم صلی علی محمد و ...

صحنه سوم: اکبر پاکستان یکی از ده وبلاگنویس ارزشی است که با فیلتر کردن ورد پرس وبلاگ او هم فیلتر شده است. او از اینکه فیلتر دوست و دشمن نمی شناسد قهر کرده و در گوشه ای نشسته و در حال فکر کردن درباره راهکارهای جدیدی برای بروز ولایتمداری خود است.

اکبر پاکستان با خود صحبت می کند: مردشورشو, حالا دوباره باید ریش بزارم و توی دفتر حفاظت و نماینده ولی فقیه دانشگاه آفتابی بشم تا بفهمن ولایتمدارم. اگه دوباره توی کوچه مسخرم کردن چی؟ جواب زهرا رو چی بدم! لابد دیگه جواب تلفنهامو نمیده! نه, از همه بهتر اینکه برم توی بلاگفا وبلاگ بزنم, اما مدیر اونجارو هم اخیرا دستگیر کردن, خوب میرم پرشین بلاگ... آره این راه از همه عاقلانه تره.

و دوباره برمیخیزد و پشت کامپیوتر میرود تا اقتدار نظام را به نمایش بگذارد.

سرخط مهمترین خبرها پس از 18 تیر

|

man1 شبکه خبر: امروز دو نفر در آمریکا عطسه کرده و این کشور دو قدم به زوال کامل نزدیکتر شد.

پیش بینی وضع هوا: دمای تهران کاهش پیدا کرده و مدارس و بازار و دانشگاه تا اطلاع ثانوی دوباره آغاز به کار کردند.

کیهان: گفت قرار بود به دستور موساد به خیابان بیایند, پس کجا هستند؟ گفتم اینا از همون اول اسرائیلی بودن هاهاهاها. در ضمن عربستان هم بر سر شیعیان یمن بمب هسته دار ریخت.

رهبر معظم انقلاب: وعده صادق خداوند و صادق لاریجانی زوال و نابودی کامل معارضین است.

هیات دولت: بخشنامه مدل لباسهای زیر ملت بزرگ ایران جهت عملیاتی شدن به امضا رسید.

احمدی نژاد: برای اینکه تنبیه بشن مذاکره نمی کنیم و دوباره ایران رو آزادترین کشور دنیا اعلام می کنیم. هر کی هم حرف اضافه داره با رفیقاش بیاد دم در اونجا گوز گوز کردنو نشونش میدیم.

گزارشی ورزشی از صدا و سیما: عبدالقلی عبدالرحمن موگابه متفکر برجسته آفریقائی طی دیداری با مقام معظم رهبری پرتوهائی از آن حضرت را تا اعماق لمس کرد.

کدیور: در واقع جنبش سبز بجای مرگ بر دیکتاتور شعار مرگ بر کاریکاتور رو می داد. اون هم کاریکاتورهای نیک آهنگ.

مهاجرانی: طی این 30 سال نسلهای جدیدی در ایران بوجود آمدند, پرندگان زیادی بر فراز آسمان ایران به پرواز درآمدند, دنیا هم اتفاقا تغییرات زیادی پیدا کرد, یک هفته پیش یک بشقاب پرنده هم در چین رویت شد... اما اینها نمی توانند مدعی جنبش سبز باشند.

رجا نیوز: رشد 44 درصدی در پی عادی شدن دمای تهران.

20:30: (طی یک برنامه مستند شده) دانشجویان کشور پس از بهبودی دمای تهران ساندیس بدست شعار دادند: عمامه کروبی حق مسلم ماست.

فارس نیوز: مجلس در اولین جلسه بازگشائی پس از بهبودی دما از قوه قضائیه خواست تا میرحسین موسوی را محاکمه کند.

18 تیر ما و 18 تیر آمریکا, کدام حاکمیت شیطانتر؟

|

eteraz

از آنجائیکه 18 تیر یکی از مناسبتهای اصیل ما برای ابراز اصالت آزادی خواهی ما است و این دانشجوی ایرانی است که با سرزندگی هرچه تمامتر به این روز اصالت می دهد, نخست اینکه بنده به این نتیجه رسیده ام که جمله آیت الله خمینی نسبت به اینکه "ما هرچه داریم از اسلام است" چندان دقیق نبوده و جایش خیلی درد می کند, بلکه یکی از جمله های دقیق می تواند این باشد که "ما هر چه داریم از دانشجویان داریم". از این نتیجه گیری که گذر کنیم 18 تیر خودش مبنای بسیاری از مقایسه ها است. لذا اینجا بر آن شدیم که 18 تیر خودمان را با 18 تیر آمریکائی های ملعون در دهه 60 میلادی مقایسه کنیم تا پیدا کنیم شیطان بزرگ را و صرفه جوئی کنیم صدای حنجره های خود را در جهت مرگ بر دیکتاتور گفتن که این یکی بسی فواید و برکات بیشمار دارد. شما هم در پایان مقایسه, نتیجه گیری خود را به هیچ جا ارسال نکنید بلکه کف مطالبات خود را به کف خیابانها ببرید. فرقی هم نمی کند داخل باشید یا خارج چون تقریبا امروزه اثرش یکی است, گول باسوادها را هم نخورید. منتظر یوتیوبهای شما هستیم.. (من الله التوفیق, مرکز حالگیری آقا)

1- پس از پایان جنگ دوم جهانی آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریکا به هیچ کس نگفت فرزند کمتر توطئه شرق است, آمریکائیها خودشان وضع اقتصادی خودشان را بهتر دیدند و گر و گر بچه زائیدند و در عرض یک دهه هفتاد میلیون جوان آزادیخواه را روی دست حاکمیتشان گذاشتند. انقلاب شکوهمند اسلامی که پیروز شد حاکمیت ما ته برهنه گفت فرزند کمتر توطئه غرب است و مردم هم لبیک کنان 30 میلیون بچه زائیدند که همه آنها در حال حاضر یا درحال باتوم خوردن هستند یا در حال فرار, کم استعدادترینهایشان هم ساندیس خوردند.

2- حاکمیت محافظه کار وقت آمریکا به دانش آموزان و دانشجویان دیکته میکرد چه بپوشند و چه نپوشند, چگونه رفتار کنند و چگونه روابط خود را با یکدیگر تنظیم کنند, وقتی دانشجویان به حاکمیت خود گفتند خر خودتی, حاکمیت به آنها گفت شما هم کمونیست هستید, وقتی هم دانشجویان کوتاه نیامدند مثل بچه آدم تسلیم خواسته های آنان شد. حاکمیت به ما دیکته میکند چه بپوشیم و چه نپوشیم و چگونه از وقوع زلزله جلوگیری کنیم, وقتی به حاکمیت گفتیم خر خودتی به ما گفت شما فریب خورده و برانداز هستید, وقتی هم کوتاه نیامدیم علاوه بر حجاب زنان مدل موی مخصوص مردان را هم در وزارت ارشاد به تصویب رساند.

3- جوانان آمریکائی تناسقی بین شعارهای حاکمیت نسبت به اینکه آمریکا آزادترین کشور دنیا است و واقعیتهای حاکم بر جامعه آمریکا نمی دیدند, لذا اعتراض کردند و حاکمیت هم جا خورد و خود را در فاصله بسیار کمی مورد بازبینی قرار داد. محمود و آقایش چپ و راست خود را آزادترین افراد جهان می بینند و فکر می کنند که ما هم مثل آنها آزادیم, وقتیکه اعتراض می کنیم با توجه به آزادیهای خودشان ما را با همتی مضاعف و دردآور مورد بازبینی قرار می دهند.

4- جوانان آمریکائی اعم از سیاهپوست و سفیدپوست شیوه مبارزه بدون خشونت را به یکدیگر می آموختند و اعتراض می کردند, حاکمیت هم یکمقدار آب روی آنها پاشید بعد خودش خجالت کشید و قربون صدقه آنها رفت. ما مبارزات بدون خشونت را به مردم افغانستان هم یاد دادیم اما حاکمیت دید حالا که خشونت نمی کنیم خودش ما را کشت و بعد گفت ما خودکشی شدیم اما چرا کسی مروه الشربینی که در آلمان کشته شد را نمی بیند.

5- وقتی چندصد هزار آمریکائی یکجا در میدانهای واشنگتن جمع شدند حاکمیت رم کرد و جان کندی آماده شد تا تمامی خواسته های مردم را به آنها بدهد, وقتی هم ترور شد جانسون جانشین او آمد و یکجا تمامی لایحه های رفع قوانین تبعیض آمیز بر علیه سیاهپوستان, زنان و گی ها (همجنس بازان) را یکجا امضا کرد, بعدش هم لایحه مربوط به حقوق حیوانات را امضا کرد تا آنها هم اعتراضی نداشته باشند. سه میلیون ایرانی تنها در راهپیمائی سکوت حضور پیدا کرده و اعتراض کردند, آقا با بصیرتی که خاص ایشان است آنها را به گلوله بست و در زندانها به آنها تجاوز کرد.

6- آمریکائیها تا به این لحظه از آن نسلی که آمده بود آمریکا را بشکلی واقعی به آزادترین کشور دنیا تبدیل کند و پایه های ابرقدرت شدن آن را در جهان تثبیت کند و ارزشهای اخلاقی را در تعاملاتش پایه ریزی کند... نجلیل و قدردانی می کنند. حاکمیت ما نسلی که آمده است ایران را به یکی از آزادترین کشور حداقل خاورمیانه تبدیل کند و پایه های رشد و ترقی آن را مستحکم کند... را به گلوله و باتوم و زندان می بندد و آن را خس و خاشاک می نامد.

7- حاکمیت وقت آمریکا از خدشه دار شدن وجهه خود در انظار بین المللی نگران شد و این امر رفع تبعیض بر علیه سیاهپوستان و دیگر اقشار جامعه آمریکا را سرعت بخشید. حاکمیت ما محمود را می فرستد تا برای صندلی های جهان در نیویورک سخنرانی کند و وقتیکه اطمینان حاصل می کند که وجهه کشور درست و حسابی صدپاره شده است, امام جمعه هایش را هم به صف می کند تا با افاضاتی درباره حجاب و زلزله و آرنج مردان و بیضه و بلوزهای آستین کوتاه و ... دنیا را بیش از پیش بخنداند.

...

دیدار مقام معظم ملاحسنی با هنرمندان اقیانوسیه

|

molla

تجمع خودجوش ملل غیور نیوزیلند و استرالیا در استقبال از مقام معظم ملاحسنی

آیت الله ملاحسنی طی دیداری چند ساعته از استان نیوزیلند با هنرمندان نیوزیلند و استرالیا در شهر نلسون دیدار کرد. آن حضرت با استناد به اصل طاعات و عبادات در زمینهای غصب شده حرام است فرمود: بنده در مورد تاریخ این سرزمین استکباری و بخصوص شهرستان شهیدپرور نلسوت تحقیق کردم, دیدم استعمار پیر بریتانیا در سال 1843 رئیس قبیله مائوری ساکن نلسون که خود سکنه اصلی این کشور مسلمان بودند را ربود و به زور از او خواست تا مثل بقیه رئسای قبایل مائوری معاهده را امضا کند تا به این ترتیب از جنگ و خونریزی بین استعمارگران و بومی های این سرزمین جلوگیری شود. این سوسول بازی ها یعنی چه!؟ اصلا معنی نمی دهد, حالا اگر در سال 2009 میلادی او را مثل ابراهیم شریفی می دزدیدند و بعد در کهریزک به او تجاوز می کردند و بعد مثل روح الامینیان با فک شکسته او را منژنیت کشش می کردند و بعد مثل ترانه موسوی جسد او را می سوزاندند, یک چیزی! نه اینکه در سال 1843 رئیس قبیله را بدزدند که او را وادار کنند معاهده ای را امضا کند. نظام از این چیزها ندارد که. لذا این سرزمین غصبی است و نماز و روزه مومنان در این سرزمین حرام است.

مقام معظم ملاحسنی خطاب به هنرمندان فرمودند: جشنواره اخیر سیدنی مشت محکمی بود بر دهان سران فتنه. فیلم و سریال در جامعه نقش مهمی بازی می کند اما من از تمامی عملکرد صدا و سیمای نیوزیلند و استرالیا راضی نیستم, برخی جاها در رعایت شئونات اسلامی کوتاهی می شود. هنرمندان توجه داشته باشند که مرزها و خطوط قرمز را رعایت کنند نه اینکه مثل خواص بی بصیرت همینجوری سرشان را بیاندازند پائین و وارد موضوعات بشوند. هنرمندان و فیلمسازان هوشیار باشند و وقت خود را صرف سخت افزارهائی مثل دوربین فیلمبرداری, قلم و کاغذ, خلق سناریوهای به روز و اینجور چیزها نکنند چون جنگی که امروزه بر علیه نظام در جریان است یک جنگ نرم است و کمتر کسی پیدا می شود تا مثل طائب و نقدی از امتحان این جنگ نرم سرفراز بیرون بیاید. شعر چیز خوبی است, اتفاقا سینما هم حسناتی دارد اما نظر محمود به نظر بنده نزدیکتر است...

شایان ذکر است که هنرمند برجسته استرالیائی خانم نیکول کیدمن علی رغم تب 36 درجه ای که داشت با قلبی مالامال از اشتیاق پشت بلند گو رفته و صمیمانه با کودک درون خود که همان مقام معظم باشد سخنانی ایراد کرد. راسل کرو دیگر هنرمند نیوزیلندی نیز ضمن شگفت زدگی از علم سرشار آن حضرت به فن و فنون سینما آنقدر ساندیس خورد که متعاقبا او را به نزدیکترین بیمارستان جهت مداوا ارسال نمودند.

در پایان این دیدار نیز هنرمندان ضمن سر دادن این شعارها با مقام معظم ملاحسنی تجدید عهد و میثاق کردند:

نیک آهنگ فتنه گر است.. رهبر ما کوثر است

ابراهیم نبوی درازگوش تروا.. سید حسن نصر الله نواده روح الله

هم غزه هم لبنان اینم که ریده به ایران

موسوی فتنه گر.. فتنه دگر ندارد ثمر

...

هلندی ها الله واکبرکنان از سد اروگوئه گذشتند

|

netherland

مصاحبه ما را با رئیس فدراسیون هلند از کیپ تاون, جائیکه رژیم آپارتایدی سابق حاکم بر آفریقای جنوبی 30 سال پیش و با اتکا بر 63 درصد از آراء راهپیمائی مسالمت آمیز آفریقائیها را با گلوله و باتوم پاسخ داده و 500 نفر را در طی یک روز به شهادت رساند (فقط شهدای ما که شهید نیستن, بقیه هم شهیدن) و البته همان آفریقائیها 18 سال بعد دوباره به خیابانها برگشته و خشتک همان رژیم آپارتایدی را طوری بر سرش عمامه کردند که الان جام جهانی شمه ای از آن رخداد مبارک است. این مقدمه را گفتیم تا برادران شکمشان را با ساندیس و صابون صاف و صوف نکنند که جنبش سبز در این روزها ریزش پیدا کرده, رفته که برنگرده, دچار حشین شریعتمداری شده و الی آخر!

ما: جناب رئیس فدراسیون هلند لطفا بفرمائید چطور شد که فینالیست شدید؟

رئیس فدراسیون هلند: ربی اشفعلی صدری و یسرلی امری و افتح عقدتا من لسانی...

ما: الهم صلی علی محمد و آله محمد

رئیس فدراسیون هلند: همانطور که مستحضر هستید با توجه به عنایت مقام معظم پادشاهی هلند بچه های تیم ملی را ابتدا در امامزاده های هلند چرخواندیم, یک دوره کامل سینه زنی اعم از دوستانه و جدی با بچه ها گذاشتیم و بعد راهی آفریقای جنوبی شدیم. اینجا هم کلی گشتیم یک امامزاده پیدا کردیم بچه ها را دوباره بردیم سینه زنی تمرین کنند. مشکل خاصی هم وجود نداشت فقط این وان پرسی احیانا گول روبین را میخورد و مراسم را دودره می کردند تا با استفاده از آزادی های کاذب رایج در آفریقای جنوبی بروند شراب مبتذل بخورند و کارهای مبتذل بکنند که الحمدلله با هوشیاری برادران همراه هیات فوتبال جلوی این ساختار شکنی ها گرفته شد و این دو نفر تا دسته توجیه شدند.

البته بعد از مقام معظم پادشاهی و نخست وزیر منتخب هلند که اخیرا طی یک انتخابات باشکوه 63 درصد آراء را از آن خود کردند بنده هم نقش مهمی در این پیروزی داشتم. الکی که نیست, بنده سردار سپاه بودم و در این زمینه کلی تجربه دارم, اصلا شما در هلند سردار سپاه نباشید محاله مربی فوتبال بشید. مربی جدید تیم ملی هم الحمدلله انسان مومنی هستند و اخیرا در مراسم تنفیذ تخست وزیری توسط مقام معظم پادشاهی هیچ کس شرکت نکرد اما ایشون و شریفی نیا و پدر شهید روح الامینیان شرکت کردند که خود همین امر نقش بزرگی در مربی بودن ایشون و موفقیت های تیم ملی داشته.

ما: یکی از بازیکنان بنام کایت یک روبان نارنجی بدست خود بسته بود, آیا این عمل ساختار شکنانه نیست؟

رئیس فدراسیون فوتبال هلند: صد در صد, البته شما از همین الان طرف رو اخراج شده تصور کنید و مطمئن باشید که به کل کارنامه و تاریخ فوتبال ایشون در کشور تر زده خواهد شد. برود دلش را با به به و چه چه گفتن چند نفر از خس و خاشاکهای آمستردام خوش کند.

ما: برنامه شما برای پس از جام جهانی چیست؟

رئیس فدراسیون فوتبال هلند: تا اطلاع ثانوی هیچ برنامه ای جز اثبات منتخب بودن نخست وزیر محبوب در کشور وجود ندارد. خود من هم الان دارم یک دوره آموزش فتوشاپ میبینم تا بتونم در این زمینه مثمر ثمر واقع بشم. در نهایت میخواهم از موسوی و کروبی شکایت کنم و این شعار را بگویم شما هم تکرار کنید: موسوی فتنه گر.. فتنه دگر ندارد ثمر...

در دیداری هنری با مقام شامخ اتفاق افتاد

|

sa

دوره ماقبل از ساندیس/ دوره تبدار پس از ساندیس

پروانه معصومی با تب 36 درجه روبروی آینه در حال آماده کردن خود است. هرچه چادر و مقنعه در دوران شکوهمند پس از انقلاب خریده بود را بر سر و روی خود می کشد و حرفهای کسانیکه در محضر استالین, صدام حسین, هیتلر, پینوشه و چندتا بچه مثبت دیگر گفته می شد, که شب گذشته با فیلتر شکن در گوگل جستجو کرده بود را با خود تمرین می کند تا آنها را با قلبی مالامال در روی صحنه برای آقا بازگو کند. کلا خیلی چیزها باید به فرق سر آدم بخورد تا از زن روز اونشکلی تبدیل به زن امروز اینشکلی شود. دختر و پسر او وارد اتاق می شوند و با مشاهده آماده سازی همه جانبه مادر از او سئوال می کنند: مامان کجا؟

پروانه معصومی: دارم میرم سر کار, قراره با رهبری دیدار کنیم.

دختر پروانه معصومی: اِه چه خوب, پس برگشتنی اون پژو 206 آلبالوئی که قول داده بودی رو برام میخری. قربون دستت ساندیس من هم طعم آلبالو باشه.

پسر پروانه معصومی: لب تاپ مک بوک منو هم فراموش نکنی بخری ها. من ساندیس سیب, موز دوست دارم. انار نیاری

در این لحظه اتوبوس در کوچه بوق میزند.. بیب بیب

پروانه با سرعت به بیرون می دود. بچه ها می گویند: مامان نوشته هائیکه آماده کرده بودی رو یادت رفت ببری!

پروانه معصومی: آره مامان قراره یادم بره و با قلبی مالامال و از روی اشتیاق صحبت کنم. اینجوری مزدش بیشتره (در حیاط را می بندد و سوار اتوبوس می شود)

راننده اتوبوس که خود سرگرد سپاه است رو به برادر گمنام کنار دستی که یک لیست بهمراه آدرس و عکس هنرمندان لبیک گفته در دستش گرفته است: نفر بعدی کیه؟

برادر گمنام: محمد رضا شریفی نیا

راننده: اونو که تا حالا صد دفعه اوردیمش! آدرس خونشو چشم بسته رانندگی میکنم. حالا نمیشه ایندفعه بجای این شریفی نیا و ده نمکی خودمون و حمید لولا داسیلوا چندتا آدم درست و حسابی بیاریم؟ می خوام باهاشون عکس بگیرم نشون خانم بچه ها بدم.

برادر گمنام: از کجا بیاریم! همه که مثل این چند نفر مغز خر نخوردن, تازه تا بهشون بگی روز بعد یا پاریس هستن یا کالیفرنیا آخر سر هم باید مثل فاطمه معتمد آریا و هدیه تهرانی یا ممنوع الخروج و ممنوع التصویرشون کنیم یا فتوشاپی بهاشون عکس بگیریم. جان مادرت بزار همینارو بیاریم بقیه هم بمونن توی چندتا فیلمن آبکی نقش بازی کنن بچه هامون انقدر دنبال کارتهای ماهواره و کانالهای مبتذل نگردن.

در این لحظه اتوبوس به خانه شریفی نیا می رسد, محمد رضا کیف دستی بدست و با نیشی تا بنا گوش باز دم در منتظر است. تا اتوبوس را می بیند مثل بچه هائیکه دنبال وانت می دوند تا یکم سواری بگیرند با سرعت بسمت اتوبوس می دود و در را باز می کند و سوار می شود.

برادر گمنام: این کیف دستی چیه با خودت اوردی؟ چپیه و عکس آقا توش گذاشتی مارمولک؟ توی هم میخوای توی نظام نقشی تاثیر گذار داشته باشی؟

محمد رضا شریفی نیا در حالیکه لپهایش از خجالت مثل پرین در کارتون پرین صورتی شده است: نه, خانم بچه ها یکم تب دارن اوردم تا چندتا ساندیس زمزمی از مقام شامخ ولایت براشون ببرم شفا پیدا کنن.

راننده اتوبوس: نفر بعدی کیه؟

برادر گمنام: افسانه بایگان

راننده اتوبوس: یعنی اون هم از آبروش صرف نظر کرده؟

برادر گمنام: چه می دونم, بهرحال نمیشه که همه آبروداری کنن. همینجوریش هم آقا از هر صدتا سخنرانی نود و هشتاش برای بسیجیان ترمز بر کفه.

اتوبوس به دم درب خانه افسانه بایگان می رسد اما کسی دم در نیست. راننده چندتا بوق می زند کسی نمی آید بیرون. برادر گمنام شماره موبایل افسانه بایگان را می گیرد.. گوشی زنگ میخورد.. محض احتیاط آهنگ گوشی افسانه بایگان در آن لحظه.. سر زد از افق مهر خاوران.. فروق دیده حق باوران.. بهمنننننننن...

افسانه بایگان: بله؟

برادر گمنام: افسانه خانم شمائید؟ از اتوبوس رهبری تماس میگیرم. هنوز آماده نشدید؟ دم در منتظریم ها

افسانه بایگان: نخیر آقا هنوز آمادگی ندارم

برادر گمنام: مگه قرار نبود بیاید چندتا عکس با آقا بگیرید بعد دوباره برگردید به دوران اوجتون و کلی فیلم بازی کنید؟

افسانه بایگان: نخیر, آبرو که هیچ من هزار بار گفتم که با سیاست کاری ندارم. تازه اگه میخواستم به دوران اوج برگردم کاری نداشت که, یک دقیقه یه روبان سبز میبستم به دستم و یه عکس می انداختم. اونوقت می شدم محبوب هفتاد میلیون ایرانی و چند میلیارد مستکبر خارجی.

برادر گمنام: کی گفته قراره به سیاست کاری داشته باشید. اصلا ما هم نمی خوایم شما با سیاست کاری داشته باشید. فقط یه یک ساعت تشریف می برید خدمت مقام معظم رهبری, یک دوره هنری دشمن شناسی با ژانرهای مختلف می بینید, بعد تمام مشکلات اقتصادی هنری شما حل میشه و برمی گردید خونه.

افسانه بایگان هم سوار اتوبوس می شود...

ادامه دارد

18 تیر در مشاعره آقا

|

18

زمان: هفدهم تیرماه 1389, مکان: بیت رهبری, حادثه: رهبری تازه از خواب بیدار شده است. دستگاه شنود آنور, سی دی ها و نوارهای پر از فحش خواهر و مادر و مجتبی بمیری رهبری رو نبینی و رهبر ما قاتله و از این حرفها.. اینور و آنور اتاق پخش شده است. معظم له با چشمهای پف آلود سرش را میخوارد و مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد سراسیمه به تقویم دیواری نگاه میکند, از عدد یک تا هزار و از ماههای موسوم به گوز تا شقیقه همه چیز را می بیند الا عدد 18 و کمله "تیر" را, بعد با خیالی راحت زنگوله بغل دست خود را جلینگ جلینگ تکان می دهد. دو نفر از برادران که ریخت آنها دقیقا واضح نیست از حزب الله خودمان هستند یا حزب لبنان یا حزب الله عراق یا حزب الله بولیوی با عجله وارد می شوند. تا در را باز میکنند دو سه تا کیک و ساندیس و وام و باتوم و کوپن سفر حج و پنیری که از یخچال آیت الله صانعی دزدیده بودند و آن را دمر کرده بودند از جیبهایشان به اینور و آنور پخش می شود.

معظم له با تبسمی که خاص ایشان است: خواص شتابزده وارد نشوند.

هر دو خواص با هم: رهبر ما کوثر است, نیک آهنگ فتنه گر است (2 بار با مشتهای گره کرده)

معظم له: احسنتم تبارک الله. فرزندان امروز چه روزی است؟

یکی از خواص: قربان امروز سی و دوم رجب است و فردا یکم جمادی الثانی

معظم له: روز مبارکی است این روز, در چنین روزی بود که طلحه و زبیر در صدر اسلام خانه نشین شدند و شیعیان به خانه آنها حمله کردند و یخچال آنها را دمر کرده و با ایمان کامل از پنکه سقفی آنها آویزان شدند. خب فرزندان امروز در جدول کاری چه داریم؟

آن یکی خواص: قربان 63 درصد از شعرای طراز اول اسلام در وصفتان شعر سرودند اگر اجازه بفرمائید قرائت کنیم.

معظم له: بله, ما شعر و مشاعره را دوست داریم. خواص بفرمایند

همان یکی خواص: شعر اول از اکبر نورالایمانیان از جاده ساوه است که طی یک قصیده مسمط در وصفتان گفته اند:

بصیرتت چون در عدد هجده آمد پدید

بصیرتم دیگر نوزده و بیست را ندید

معظم له ته برهنه وسط مشاعره خواص می پرد و حکمتی در می کند: خیر بنده موافق نیستم. اصلا معنی نمی دهد وقتی این همه عدد وجود دارد نخبگان از عدد منحوس هجده استفاده کنند. اصلا کیف حلالی در این عدد وجود ندارد, هرچه هست دشمن و دسیسه است. خواص یک باب بیت اکبر را در نیاوران به ایشان تحویل ندهند تا این شعر را تصحیح کنند.

همان خواص که خلاف سنگین سوادش تا پنجم ابتدائی است با دهانی باز و هاژ و واژ می رود سراغ شعر بعدی: قربان شعر بعدی از اصغر وام مدار از گرمسار است. ایشان طی یک غزل مسندس گفته اند:

ای همه تیرها مشقی و تنها تیر چشم تو باقی

ساندیس خون من کم شد پس کجائی ساقی

معظم له چند دقیقه مکث می کند, از کل بیت فقط تیرش را فهمید, برای اینکه کم نیاورد دوباره میزند به جاده حکمت: بنده راضی نیستم, اصلا معنی نمی دهد, در دیکشنری هم گشتیم پیدا نکردیم, وقتی اینهمه جمادی الاول و جمادی الثانی و جمادی الثالث الی جمادی البیست باشد شعرای نظام نباید از واژه منفور "تیر" استفاده کنند. نخیر این شاعر همان بهتر وام مدار باشد و تا شعرش را تصحیح نکرده وامش را به او ندهید. قلب ما نازک و ضعیف است, این همه تیر و ترقه و دانشگاه و خشونت و وایولنس در شعر معنی نمی دهد.

همان خواص با فک تا ناف کشیده شده: معظم له شعر ثالث را گوش کنند که این شعر از شاعر اهل بیت مهدی اخوان امام از علی گودرز است, ایشان طی یک رباعی ملهم از تی تاب گفته اند:

ای همه حکمت اندر آغوش تو و من درش دانشجو

با علوم انسانی و جریان فتنه چه کنم تو خود گو

معظم له قاطی می کنند, خواص بی بصیرت را از اتاقش بیرون کرده و سریعا به سراغ تلفن می رود. شماره آیت الله مصباح را میگیرد و با قلبی مالامال از اشتیاق و بیصبرانه به بوق تلفن گوش می دهد, مصباح گوشی را برمی دارد: الالوووو؟

معظم له: تمساح شمائید همسنگر؟

مصباح: یا الله معظم له, این وقت صبحی فرمایشات؟ یه کودتای دیگه میخوای؟ اینبار باید توی عراق اجراش کنیم ها, تو بمیری ایران دیگه جا نداره.

معظم الله: خیر یا سرچشمه ایمان, غرض بسیطی بود, خواستیم بدانیم امروز چه روزی است. بنده شک مقرب به یقین دارم نکند امروز هفدهم تیر باشد و این دانشجویان باز هم در انظار العوام اسکولمان کنند.

مصباح پس از شیرجه ای عارفانه در دریای فلسفه و با جمعبندی عرفانی و مکثی و حالتی و ژستی: خیر فدای آن کرسی ولایتتان شوم امروز سی و دوم جمادی الرابع است فردا هم اول جمادی الششم.

دفاعیه خداوند در باب خلقت مموتی

|

mahmot میکائیل با پژوی سازمانی وارد محوطه بارگاه الهی میشود. صندوق پژو را باز می کند و با عصبانیت دو گونی پر از نامه و رنجنامه و درخواست برمیدارد و وارد بارگاه میشود. خداوند بر اریکه خلقت تکیه زده و تا میکائیل را گونی بدست می بیند, می گوید:

خداوند: مژده بده میکائیل, امروز چند نفر به حبل المتین چنگ زدند؟

میکائیل با صورتی کشیده: از دست کی چنگ بزنند قبله عالم! باز هم ایرانیها هرچی سئوال و درخواست و تقاضا داشتن به حبل المتین ما چسبوندن. طبق معمول دیگه جائی برای چنگ زدن بقیه نمونده. باز هم دلیل خلقت مموتی رو از شما پرسیده بودن تازه دیشب سقراط و افلاطون هم به من ایمیل زده بودن و همین سئوال رو پرسیده بودن.

خداوند با کلافگی پیشانیش را روی کف دستش تکیه می دهد و با خود می گوید: همش تقصیر این ابلیس بود که موقع خلقت این مموتی توی خاک رسش شاشید من هم عجله داشتم خاکش رو عوض نکردم بنده ما اینشکلی دراومد. (با حالتی رمانتیک و گوئی که چیزی را کشف کرده باشد ناگهان سرش را بلند می کند و رو به میکائیل) : تو که می دونی من توی خلقت استادم, بنده ای رو که درست می کنم اینجوری نیست, میکی جون انا جمیل و احب الجمال (با صدائی دلبرانه) یادته نیکول کیدمن رو چطوری درستش کردم؟

میکائیل و همه نگهبانان و دربانان و طوطی سخنگوی داخل قفس و فیلمبردار و نورپرداز و خلاصه همه با هم میرن توی حس: آآآآآآه وا الاها, گفتی و کردی کبابم

خداوند: یا مثلا اون آنجلینا جولی رو یادتونه؟

همه با هم: آآآآآآه و الاها, یادمون ننداز

خداوند: همین گوگوش رو قبل از انقلاب, خودمون درستش کردیم که یارو اومد و زد اونشکلیش کرد دیگه, مگه یادتون رفته؟

همه با هم: آآآآآآه و الاها, یادش بخیر. حسرتش موند توی دل نسل بعد از انقلاب (یکی از نگهبانان از بس که توی حس میرود قش می کند و برایش آب و بادبزن می آورند)

خداوند: حالا شما اصلا باورتون میشه که این مموتی هم کار خود من باشه؟

همه شروع می کنند به اخ و تف و صرفه کردن و خود را به آن در زدن.

خداوند: این چه مصیبتیه که ما گرفتارش شدیم! به جان خودم از دست ایرانیها ترک اینترنت کردم. ایمیلامو باز می کنم ببینم بندگان چه دعائی, تقاضائی, شکری یا چیزی از من دارن هی چندین میلیون ایمیل از ایران باید دلیت کنم که چرا مموتی رو خلق کردم!؟ برم فیس بوک باز از دست ایرانیها آسایش ندارم, تویتر و فریند فید هم به همین ترتیب. (رو به میکائیل) الان یکساله که وبلاگمو آپ نکردم و کامنتی رو تائید نکردم, از بس که این ایرانیها میان کامنت میزارن گاها فحش خواهر و مادر هم میدن! انقدر مشغول این کیس ایران شدم که از بقیه جاهای دنیا غافل شدم, اون از زلزله هائیتی این از زلزله ژاپن حالا هم لکه نفتی توی خلیج مکزیک... چه کنم میکائیل؟

میکائیل ناگهان فکر بکری به کله اش میزند و به خداوند میگوید: یافتم ای قبله عالم, ای مقام معظم, ای ولی تام الاختیار فقیه, ای رهبر فرزانه, یک آیه جدید نازل کنید و بگوید که خلقت مموتی نیز نشانه ای از رحمت شما بر بندگان بوده.

خداوند: ولی الان هزار و خورده ای سال میگذره که من پیامبری نفرستادم, همون آخری رو هم که فرستادم ملت تا الان از دست رسالتش دارن باتوم و شیشه نوشابه میخورن. چطوری آیه نازل کنم آخه !!؟

میکائیل: کاری نداره, آیه رو به یکی از وبلاگها ایمیل کنید خودش نازل میشه...

و بدین سان این آیه نازل شد

ا.ن 1 با دیپلوماسی های فراوان 2 از دهانش نهرها جاری 3 وزارت کشورش پر از صندوقهای رای دست نخورده 4 و بندگان دلیل خلقت مموتی را جویا شدند 5 از کی تا حالا بندگان جویا شدند!؟ 6 مگر این نائب بر حق امام زمان ما به آنها شیر فهم نکرده که پرسش مستوجب شک است و شک و پرسش هر دو با هم حرام!؟ 7 قسم به خرطوم فیرو آبادی 8 و تو چه دانی که چیست خرطوم فیروز آبادی 9 همانا مموتی را دلیلی برای ارحم الراحمین بودنمان خلق کردیم 10 و گرنه ما به این بچه نه قیافه دادیم و نه حرفه و نه عقل درست و حسابی 11 تا قبل از انقلاب هم نمی دانیم مشغول شاگردی در نزد کدام دکانداری بود 12 بعد از انقلاب بود که او حرفه ای پیدا کرد و سخت کوشید 13 از دیوار سفارت آمریکا در تهران بالا رفت و کلی سفیر و دیپلمات گروگان گرفت و برای مملکت آبروداری کرد 14 پس از آن نیز زحمت کشید و چاقو بدست از دانشگاه شیراز گرفته تا دانشگاه تهران دانشگاههای بسیاری تعطیل کرد 15 خدا قوت تا الان هم دست از یقه دانشجو و دانشگاه و زن و مرد و پیر و جوان و دختر و پسر بر نداشته است 16 و بدینسان بود که رحمتی بر او نازل کردیم تا رنجهایش به پایان رسیده و نظرش به نظر آقا و تمساح همی نزدیکتر گشته و پرزیدنتی در میان پرزیدنتها باشد 17 و موسی پرسید 18 موسی غلط کرد پرسید 19 شما ایرانی ها هم دست از سر ما بردارید و اینهمه نپرسید دیگه 19 یا چند قرن همه ساکت می شید و چیزی نمی پرسید یا وقتی می پرسید همه با هم می پرسید!