وبلاگنویسان به بهشت نمی روند (4)

|

behesht

میکائیل و عزرائیل و اسرافیل و منکر و نکیر همچنان دم در خانه عبدالقادر بلوچ منتظر بودند تا کسی در را برایشان باز کند. در همین حین و بین یک نفر کله ملق زنان از روبرویشان رد می شود: دیشب تو کجا بودی, من خواب تو را دیدم, بین همه گلها, از شاخه تو را چیدم...

منکر: یا ابولفضل! این دیگه کی بود!؟

میکائیل باز هم رگ روشنفکریش عود می کند: این فرامرز آصفه, احتمالا داره برای کنسرتش تمرین میکنه, ببینید, بیائید مثبت به قضه نگاه کنیم. اگه موسیقی های سبک اعتراضی مثل رپ و راک ان رول تا کنون نتوانسته همانند جامعه آمریکا و یا دیگر جوامع غربی تغییری شگرف در جامعه ایرانی ایجاد کنه, حداقل بیاید قبول کنیم که حرکات موزون اینچنینی بعنوان نموداری از تابو شکنی بخودی خود یک نوع اعتراض بشمار میره.

همه هاج و واژ به یکدیگر نگاه کردند, پروفسورشان عزرائیل بود که تنها به این جمله اکتفا کرد: حرکاتش همچین هم موزون نبود ها.

در این لحظه کسی با خواندن این اشعار بسمت در میآید تا آن را برای تازه واردها باز کند: آی عشق, آی عشق, رنگ آشنایت پیدا نیست...

اسرافیل رو به بقیه: بچه ها مطمئنید ما اشتباهی به خونه احمد شاملو نیومدیم؟

میکائیل: نه بابا این خونه عبدالقادر بلوچه, این هم پلاکش, دوصفر زاهدان

در باز می شود, عبدالقادر آغوشش را بروی ملائک باز می کند, به به دوستان و آشنایان, خوش آمدید خوش آمدید. چه خبر از عرش الهی, حال و احوال؟ بفرمائید تو دم در بده. اتفاقا همین الان از کریم جان پورحمزاوی باخبر شدم که شما به کلبه درویشی ما اومدید گفتم با اینکه در بین شما از فرشتگانی که در آن دنیا در آرزویشان سوخته ام خبری نیست اما قدمتون روی چشم.

میکائیل: والله چی بگم قادر جان, ما هم پنجتا ملائک طراز اول جهان آخرت, حالا چند هفته است که کار و بار عرش رو ول کردیم ریشمون رو دادیم دست این کریم تا ببینیم آخر سر قراره مارو به کجا برسونه!

بلوچ: بهرحال خوش اومدید, از این طرف خواهش میکنم.

همانطور که از حیاط خانه بسمت اندرونی می رفتند صدای شیوائی شنیدند: اگر آن ترک تبریزی بدست آرد دل ما را.. به خال هندویش دهم جهنم و محله ایرانی ها را

منکر: به به, سی دی غزلیات حافظ روشن کردی؟

بلوچ: نه بابا سی دی چیه! حافظ همسایه دیوار به دیوارمونه, اوناها, الان روی پشت بوم خونه اش با رودکی و سعدی و بچه ها دارن مشاعره میکنن

اسرافیل که در جو زدگی بین ملائک شهره عام و خاص است نتوانست جلوی خود را بگیرد و باز هم از روی سادگی دهان گشود و از همان پایین مزه ای ریخت: آهای حافظ, ترک تبریزی رو هفته پیش به بهانه مبارزه با بدحجابی دستگیرش کردن, چشمت روز بد نبینه بهش تجاوز هم کردن, آخرش هم طبق معمول کشتنش. منکر و نکیر همین دو روز پیش بهاش مصاحبه کردن. الان توی کمپ برزخه, احتمالا تا هفته دیگه میاد همینجا می بینیش.

موهای تن حافظ سیخ می شود, برق از چشمانش می پرد, رو به رودکی می کند و می گوید: این غلام سلجوقی چه گفت؟

رودکی: چیزی نگفت حافظا, گفتا؛ باد سحری گذر به کویت دارد.. زان بوی بنفشه راز مویت دارد

حافظ: نه بابا از کویت نمی گفت, از ایران می گفت, ترک تبریزی ما را به بهانه بدحجابی گرفته اند؟ به آستانش تجاوز کرده اند؟ کشتنش؟. و همانجا قش می کند.

مولانا عصبانی می شود, یک لگد به شمس می زند و پرخاش کنان رو به همسایه های پایینی می گوید: مگر نمی دانستید که ایشان غلام قمر است؟ حال که غیر قمر نتوانی گوی! غلط می کنی که شایعه میگوی!

عبدالقادر بلوچ سراسیمه هر دو طرف دعوا را آرام می کند, میکائیل توی سر خود میزند و می گوید من از اولش هم نمی خواستم این اسکل رو بیارم, همش تفصیر کریم بود که اینو زورچپون کرد توی داستان. بلوچ رو به اسرافیل: آخه عزیز من, نوکرتم, هر حرفی یه جائی داره, اینا مال قرن ششم و پنجم و اونورا هستن, خلاف سنگینشون حمله مغولها و افغانها و اینا بوده, فوق فوقش یه چنگیز خان و تیمور خانی توی عمرشون دیده باشن! اینا که آقا رو ندیدن! طائب و نقدی ندیدن! بابا یکم مراعات کن, قلب این حافظ از قلب من هم ضعیفتره... و آنها را با سرعت به اندرونی میبرد.

همانطور که با سرعت به درون می دویدند صدائی از همسایگی سمت راست می آمد: دادا, سوسمار خور, خواهر و مادرت رو یکی میکنم, هوی تقی فسقلی راست میگی بیا سرکوچه نشونت بدم کفتر باز کیه, خشتک شادی صدر دو متره, هاهاها...

منکر همانطور که می دوید: برادر بلوچ, همسایگی سمت راستت میدون تره باره؟

بلوچ همانطور که می دوید: نه, علیرضا رضائی داره طنز می نویسه

همگی به سلامت به اندرونی رسیده و بلوچ آنها را به سالن پذیرائی هدایت کرد. هر پنج ملائک بروی قالیچه کاشان نشسته و به پشتی های تبریزی تکیه زده و با پذیرائی آجیل و گز اصفهان قادر مواجه شدند. (خوش به حالشون)

بلوچ لب تاپش را می آورد: خب بزار یه پست بنویسم و بگم که شما اینجائید, بچه ها بیان یه پارتی راه بندازیم. ملائک هم شاد و خوش و خنده زنان گفتند هرچه زودتر بنویس...

تا پست آپ شد زنگ خانه بلوچ به صدا در آمد. فرهاد حیرانی از در وارد شد. تا میکائیل را دید به سمت او آمد: سلام میکی, بابا دربدر دنبالت می گشتم, میخواستم برای تلویزیون ایرانیان برلین از تو مصاحبه خصمانه ای بکنم.

میکائیل گل از رویش می شکفد: اختیار داری فرهاد جان...

ادامه دارد/ میدانم حوصله شما سر آمد اما حوصله کنید چون احتمالا یک یا دو قسمت دیگر بیشتر باقی نمانده

4 سخن شما:

ناشناس گفت...

محشری پسر

پریسا گفت...

همون که ناشناس گفت.
و اینکه داستان نویسی جدن

Abdol-Qader Balouch گفت...

به به عجب جایی دارم من اونجا. اندرونی داره. پذیرایی داره. کی به سلامتی من برم اونجا؟

کریم پورحمزاوی گفت...

چیزای دیگه هم داره قادر جان, برای قسمتهای بعد یکم طاقت داشته باش