تاکسی در جهنم, محله ایرانیها, کوچه وبلاگنویسان توقف کرد. میکائیل بیست تومان مذاب به راننده تاکسی داد و همگی از تاکسی پیاده شدند. رضا فتوکاتور کمی آنورتر داشت مخ جنیفر لوپز و آنجلینا جولی را میزد و با روسری از آنها عکس میگرفت تا برای پست جدید وبلاگش در رابطه با مبارزه با بدحجابی ملات تهیه کند. یک گربه با سرعت از بغل دست اسرافیل فرار کرد و چند لحظه بعد افشین پیدایش شد که بدنبال گربه می دوید و می گفت: بی وفا دیگه دوستم نداری!؟
عزرائیل به بقیه گفت: خب حالا کجا برویم؟
میکائیل: بریم خونه عبدالقادر بلوچ, بلوچا مهمان نوازند
منکر: مگه مغز محمود خوردی پسر!؟ تازه توی بلوچستان یه انفجار رخ داده. مگه از جونت گذشتی؟
نکیر: بشین بینیم بابا سیاسی! امنیت بازیت منو کشته! بلوچها هم اگه توی رادیو زمانه و رادیو فردا و صدای آمریکا و خودنویس پارتی داشتند حتما می زاشتند یکی مثل عبدالقادر از بلوچستان بگه, نه اینکه تا بمبی منفجر شد و کسی سر بریده شد همه یادشون بیاد که بلوچستانی و کردستانی و خوزستانی هم وجود داره. بچه تهرانی, شهرستانی ها رو درک نمی کنی دیگه منکر جان.
و بدینسان همگی بسمت خانه عبدالقادر بلوچ رفتند. هنوز به خانه بلوچ نرسیده یک جوان با سیبیل هیتلری دیدند که روی نیمکت پارک داشت چیزی می نوشت. میکائیل نیشش تا بنا گوش باز شد و ادای روشنفکر بازیش گل کرد: بچه ها این صادق هدایته, من همه کتاباش رو خوندم, بزار یه سلامی بکنیم.
میکائیل: یا الله برادر صادق, احوالات شما؟ داری سگ ولگرد رو دوباره می نویسی؟
صادق هدایت: شما عربها و جهودها اینجا هم ولمون نمی کنید!؟ بابا مگه ما کفر کردیم که کشورمون محل اتصال قاره ها بوده!؟ یه دین برای ما اوردین دستتون درد نکنه, حالا بعدش چرا یورتمه زدین و خلافت کردین و موندین!؟ دارم تمساح ولگرد رو می نویسم, حالا هم اگه فرمایشی نداری تا با یه بوف کور نزدم هر پنجتاتون رو دیپرس کردم بزنید بچاک. الله بازیتون منو کشته ملائک!
میکائیل رو به عزرائیل و اسرافیل و منکر و نکیر می کند و می گوید: بچه ها بیاید بریم, با این یکی نمیشه شوخی کرد, یدفعه دیدید صد سال آیندمون رو توی داستانهاش پیشبینی کرد و کار و بارمون رو هم ازمون گرفت, بیاید بریم. چند قدم جلوتر پریسا صفر پور داشت رمان جدیش را که "کابوس من بهشت" نام داشت را می نوشت. عباس معروفی هم بالای سرش بود و هی می گفت: این جمله سیاسیه, پاکش کن. این یکی هم سیاسیه, تعدیلش کن...
در همین گیر و دار بود که به خانه عبدالقادر بلوچ رسیدند. یک شتر روبروی در خانه ایستاده بود و داشت علف میخورد. اسرافیل پرسید: این یعنی چه؟
میکائیل: هیچی, یعنی عبدالقادر باز هم خود را به مریضی زده تا پرستارهای کانادائی را در بیمارستان زیارت کند. همه اش ادا و اطفال است, هیچ طوریش هم نیست, از من هم زنده تر است. در را بزنید.
آرش کمانگیر هم جلوی در خانه اش داشت با لب تاپش ور میرفت تا آخرین دروغ فارس نیوز را با یک گوگل گردی ساده برملا سازد, اسرافیل آمد خود شیرینی کند: سلام آرش, وبلاگ بزنم منو لینک میکنی توی وبلاگت؟
آرش سرش را بلند کرد و نگاه عاقل اندر سفیهی به اسرافیل کرد و گفت: داریم گفتگو می کنیم. و بعد دوباره سرش را توی لب تاپش گذاشت.
آرمان امیری هم در همسایگی آرش داشت آخرین بیانیه موسوی را رمز گشائی میکرد و آخرین استدلالهای خود نسبت به اینکه میر حسین موسوی بهترین و معقولترین رهبر جنبش سبز است را می نوشت. هنوز در خانه عبدالقادر بلوچ باز نشده یک زن روسی با یک بچه یکساله پیدایش شد و با داد و بیداد کوچه وبلاگنویسان را گذاشت روی سرش: این ملای صاحب مرده کجاست؟ فقط بلده مخ بزنه و زن صیغه کنه و بفکر عواقب ماجرا نباشه!؟ حالا خرج این بچه رو توی این گرونی جهنم کی بده!؟...
در پی این ماجرا باز هم فردین و بهروز وثوقی و بیک ایمانوردی از خانه های خود بیرون آمدند و کلاه خود را در دست گرفتند و از محله ایرانیها برای آن زن روسی پول جمع کردند. ملا حسنی هم انگار نه انگار که همه این بازیگوشیها زیر سر اوست! بعد از اینکه پول کافی جمع شد فردین بسمت آن زن روسی رفته و با دادن پولها گفت: ما که میدونیم این پولها رو صرف مسکرات و مخدرات میکنی اما چه کنیم که ملا با همه بازیگوشیهاش بچه خودمونه...
ادامه دارد

3 سخن شما:
اولا که این قسمت از دو قسمت قبل قشنگ تر بود.اسمایلی بچه پر رو
دوما که معلومه همه رو خب می شناسی دمت گرم.سوما سه خط آخرت عالی بود.
دستگیری یک شهروند بهایی در آبادان
http://abadansabz14.blogspot.com
کریم جان تو ننوشتی آخرش تونستم مخ رو بزنم یا نه ؟ ولی خودت میدونی که بچه اهوازی همیشه با دست پر میگرده :))
دمت گرم خیلی قشنگ شده :*
ارسال يک نظر