میکائیل و منکر و نکیر و عزرائیل و اسرفیل به دم درب بهشت رسیدند.
میکائیل: خب بچه ها بیاید بریم داخل این حکم حکومتی الله رو بدیم و بیایم بیرون.
منکر و نکیر و عزرائیل و اسرافیل: اٍه, خیلی زرنگی!؟ توی بارگاه الهی نشستی داری مفت خوری می کنی هر چی کار سخت مربوط یه سپاه و بسیجه ما انجام میدیم, حالا هم که سالی یه دفعه قراره بری بهشت یه حکمی بدی بیای بیرون مارو هم میخوای با خودت بکشونی اون تو!؟ نخیر آقا خودت برو.
میکائیل با فک تا ناف کشیده بسمت درب بهشت می رود. تا در را باز میکند چهارتا حوری بهشتی پاره پوره و مندرس از داخل به بیرون می پرند. میکائیل: کجا؟ دارید دودره می کند بهشت رو؟ گزارشتونو رد میکنم ها. بیاید اینجا ببینم, کد سازمانیتون چنده؟
یکی از حوری های بهشتی با چشمانی گریان: بخدا مرخصی گرفتیم. این هم برگمون. تو رو خدا مارو بر نگردون, کلی مالیدیم تا این مرخصی دو روزه رو گرفتیم, آخه تو که نمی دونی اون تو چه خبره! آدم مثبتشون شریعتی بود که اونو هم جدیدا خرابش کردن, چهارتا چهارتا حوری بلند میکنه. جان مادرت بزار بریم... و هر چهارتا حوری بهشتی با هم: تو رو به جون عزیزت.. به ایمونت به دینت.. قسم رو برنگردون.. پریشونم پریشون
دل میکائیل به درد میاید و حوری ها را رها می کند. با ترس و لرز وارد بهشت می شود. آنطرفتر چهارتا از بسیجی ها افتاده اند سر یک بسیجی دیگر و با فریادهای منافق منافق او را به مشت و لگد بسته اند. کمی آنطرفتر یک بسیجی جمعی از برادران را گرد آورده و برای آنها سخنرانی می کند: ما از الله میخوایم تا این خونه های فحشا رو جمع کنه, همسایه ما یکی از سران فتنه است, اینجا که پنکه سقفی و یخچال نداره ما از پنکه آویزون بشیم و یخچال دمر کنیم اما باید نشونشون بدیم که بهشت جای فتنه نیست. حالا این شعار رو میدم همه تکرار کنید: موسوی فتنه گر.. فتنه دگر ندارد ثمر... و بعد همه با هم حمله میکنند به منزل همسایه.
یک ساندیس بسمت میکائیل پرتاب می شود که او جاخالی می دهد اما کیک لی لی پوت به صورت او میخورد. تا سرش را بلند میکند چهارتا باتوم بر فرق سرش نازل می شود و یکی از بهشتیان نوشابه بدست به او حمله می کند. میکائیل میدود و با دفتری که بر سردر آن نوشته شده بود "دفتر رافت اسلامی" برخورد می کند و مستقیما وارد آن می شود. له له کنان به ماموری که پشت میز نشسته بود می گوید: دژبانی بهشت همینجاست؟
مامور: بله, فرمایش؟
میکائیل: بنده میکائیل هستم, اومدم این حکم حکومتی الله رو بدم و برم. در ضمن الله سفارش کرده از این ببعد کودتا بازی در بهشت ممنوعه. نبینم کسی کودتا کنه.
مامور: داداش تکلیف مارو مشخص کن. ما باید از الله دستور بگیریم یا از آقا؟ مگه اینجا چندتا صاحب داره؟ از من میشنوی به الله بگو بجای حکم حکومتی این نهر ساندیس رو توی بهشت ببنده تا اینجا یکم آروم بگیره.
میکائیل همانطور که خارج می شد: پیغامتون رو حتما می رسونم, فعلا باید سالم از اینجا خارج بشم... بعد هم با دو بسمت درب خروج می دود.
از در که خارج می شود و منکر و نکیر و عزرائیل و اسرافیل او را می بینند همه جمعا برای سلامتی میکائیل یک صلوات فرستاده و بسمت جهنم حرکت می کنند. دم درب جهنم یک ایستگاه کنترل و مرکز مهر پاسپورت و تک و تشکیلات وسیع به اضافه یک بنر تبلیغاتی بود که روی آن چاپ شده بود: کنسرت بزرگ گوگوش و فیونا در جزیره دبی جهنم, از دست ندهید, امضا: حمید شب خیز. می خواستند وارد شوند که یکی از پلیسها گفت: کجا؟
میکائیل: داریم میریم جهنم.
پلیس: دعوتنامه دارید؟ ویزا گرفتید؟
میکائیل: همه ما کادر جهان آخرتیم بابا, من میکائیلم اینم منکره اونم که نکیر, این دوتا هم عزرائیل هستند و اسرافیل. ما پاسپورت دیپلوماتیک داریم.
پلیس: پاسپورت دیپلوماتیک مال زمانی بود که محمود هنوز پاسپورت دیپلماتیک نداشت, الان از فیروز آبادی گرفته تا پنچرچی های قبل از انقلاب همه پاسپورت دیپلماتیک دارن. بده بینم چی داری.
پاسپورتهایشان را که در کامپیوتر چک می کنند دوباره از آنها سئوال می کنند: به کدوم آدرس جهنم نشریف می برید؟
میکائیل: محله ایرانیا, کوچه وبلاگنویسان.
پلیس پس از اثر انگشت گرفتن و لیزر چشم و بقیه چیزها پاسپورتها را مهر ورودی می زند و می گوید بفرمائید, به جهنم خوش آمدید.
یک تاکسی می گیرند و آدرس محله ایرانی ها را می دهند. همانطور که تاکسی در حال حرکت است کنار دیواری که جهنم را از بهشت جدا می سازد کلی زباله انباشته شده دیدند که کارگران شهرداری جهنم با کامیونهای ولووی سوئدی در حال جمع کردن زباله ها بودند. عزرائیل پرسید: جهنم به این تمیزی, چرا زباله ها رو گوشه دیوار انداختن؟
راننده تاکسی: کار جهنمیا نیست بابا. این شیخ فضل الله نوری و آیت الله کاشانی هر روز از دیوار بهشت میان بالا هرچی زباله هست رو میریزن توی جهنم. شیخ فضل الله گیر داده که الا و بلاه حکومت باید مشروعه باشه نه مشروطه, هر چی هم از پایین بهش میگن بابا برو اخبار نگاه کن, الان حکومت تا دسته مشروعه است توی ایران, دست از سر ما بردار. قبول نمیکنه و میگه شما انگلیسیا دروغ می گید. آخه بنده خدا توی بهشت که تلویزیون و رادیو و اینجور چیزا ندارن.
اسرافیل: اون آیت الله کاشانی چی میگه؟
راننده تاکسی: اونم گیر داده به مصدق, میگه مصدق آمریکائی رو باید بدید به ما توی بهشت محاکمش کنیم. شاه خائن درست محاکمش نکرد. هر چی بهش میگن بابا الان نفت نه دست انگلیسه نه دست آمریکا, الان دربست دست شما آخونداست. باور نمیکنه.
میکائیل: مصدق الان چیکار میکنه؟
راننده تاکسی: یه چندتا چشمه آتش و مواد مذاب توی محله ایرانیا هست, داره اونارو ملی میکنه...
ادامه دارد

3 سخن شما:
نابفه ای پسر.داستان نویسی و طنز پردازی و تاریخ شناسی و جامعه شناسی و همه رو با هم داری ماشالله.آشغالهای آقایون از بهشت به جهنم بینظیر بود
سلام و درود مقام معظم رهبری بر نویسنده این وبلاگ باد
با ایشان محشور شوید
خیلی خوب بود
مخصوصاً 2 تا جمله آخرش
ارسال يک نظر