اکثریت ما حقیقتی آشکار است نه یک توهم و شعار(2)

|

sabz

توجه داشته باشیم که این قسمت از مطلب بهیچ عنوان سعی در توجیه رهبری و یا هرگونه تاثیر هدایت کننده ایرانیان خارج از کشور بر جنبش ندارد بلکه مطلب یکی از دوستان در نقد حادثه 22 بهمن فرصتی ایجاد کرد تا ما در این صفحه به موضوعاتی بپردازیم که تا کنون کمتر بدان پرداخته شده است. ایرانیان خارج از کشور در حقیقت نه آن دیو دگم و هزار دست هستند که تمامی خشونتها و بدبختی های جنبش ناشی از نسخه پیچی آنها است و نه آن دیوار کوتاهی که بتوان تمامی ناکامی ها را بر سر آنها خراب کرد و با مناسبت و بی مناسبت یقه آنها را بعنوان مقصر اصلی ناکامی ها چسبید!

بنده فارغ از نظریه توطئه و دائی جان ناپلئون درآوردنها همچان بر این باورم که پروژه لوث و بی خاصیت کردن خارج و یا حتی بعبارتی ایجاد شکاف عمیق بین داخل و خارج از وزارت اطلاعات کلید خورد, این رویکرد که هوشمندانه تر از روند ماقبل از آن یعنی ترور و سر بریدن و مسله کردن معترضین ایرانی در خارج از کشور بود سعی بر این داشت تا با راندن مخالفان به خارج و بدرقه کردن آنها با حجم بسیار بالایی از تبلیغات منفی عملا راهی برای سرکوب و خلاصی از شر مخالفان ایجاد کند. در این اواخر رویکرد یاد شده چنان راه حل حیاتی به رژیم داده بود که یکی از گزینه های برخورد با انواع و اقسام مخالفان همواره گزینه عزیمت بدون بازگشت آنها به خارج بود. بعنوان مثال اکبر گنجی را پس از یک دوره بسیار طولانی حبس در زندان اوین به خارج فرستاده و تا قبل از خروج اخیر خانم شیرین عبادی هزاران بازی و ترفند درآورده و گاه آشکارا از او می خواستند که کشور را ترک کند. دوستان اصلاح طلبی هم که برای اولین بار در خارج از کشور به این موضوع دامن زده و برای ترقیب به مشارکت در انتخابات ,که خود امری کاملا صحیح بود, خطر ناشی از ایرانیان خارج از کشور را بشکلی اغراق آمیز مطرح کردند شاید به این فکر نبودند که روزی مردم به آنها هم یادآور می شوند که خود نیز خارج از کشوری هستند!

اتفاقا همین رویه را مجاهدین خلق که خود رادیکالترین مجموعه بجا مانده از عهد رادیکالیزم است نیز دنبال می کردند. آنها نیز مخالفین درون تشکیلات خود را اگر نمی توانستند سربنیست کنند به خارج می فرستاند و در اواخر آنها را به ایران می فرستادند تا به زعم رهبر آن گروه به مهره های سوخته ای تبدیل شوند!

اما حقیقت امر این است که علیرغم صحیح بودن برخی از ادعاها نسبت به بخش رادیکالیزم ایرانیان خارج از کشور (کما که همان بخش را به همان شیوه یا بشکلی کمتر و بیشتر در داخل نیز شاهد هستیم) دنیای امروزه دنیای ارتباطات است, وسایل ارتباطی مثل اینترنت, رادیوهای فراوان با قدرت پخش قویتر از سابق, ماهواره و غیره سبب شده است که حداقل در حوادث اخیر شاهد این باشیم که شکاف بین ایرانیان داخل و خارج آنچنان که میگویند عمیق نبوده و در بسیاری از موارد حتی وجود خارجی هم ندارد. ادعای دوست ما و دیگر دوستانی که مثل ایشان فکر می کنند نسبت به اینکه ایرانیان در خارج اگر می توانند 200 نفر را در داخل به خیابان بیاورند بیشتر شبیه به این است که ما شلواری از فروشنده ای خریده باشیم و وقتی به او بگوییم این شلوار به هنگام شستن رنگ پس می دهد به ما بگوید خب اگر راست میگوئی خودت برو و یک شلوار بهتر بدوز! یا اینکه دوست ما ادعای عجیب تری کرده است نسبت به اینکه ایرانیان در خود خارج همی نمی توانند دویست نفر را به خیابان بکشند! در صورتیکه اگر نخواهیم تمامی آن تجمعات خودجوش پس از 30 خرداد در سراسر جهان را به حساب بیاوریم ایرانیان خارج از کشور با گرایشهای مختلف حداقل دو بار اتحاد جهانی و اعلام حمایتهای خیابانی به راه انداختند.

در همین رابطه حتی ادعای عدم تاثیر و ارتباط ایرانیان در خارج نیز ادعائی خشمگینانه و ناشی از احساسات است چرا که همان شیرین عبادی و محسن سازگارا و اکبر گنجی و امثال آنها نیز که برای رهائی از شر تاثیر گذاریشان به خارج رانده شدند نیز به فضل راههای ارتباطی نوین تاثیر مطلوب را همچنان در داخل و خارج دارند.

جهان خارج از ایران تاثیر بسیاری بر خود ایران دارد کما که ایران نمی تواند از تغییری که در جهان بوجود می آید خود را مصون نگه دارد و این مساله از سرزندگی یک ملت است نه از بازماندگی آن, لذا ایرانی خارج از کشور با هر گرایش و مسلکی که دارد نماینده ایران در خارج است و ایرانیان خارج نیز علیرغم تمامی ناکامی ها و حرف و حدیثهای بجا از لیبی های در خارج و مصریهای در خارج و عراقی های در خارج و سوری های در خارج و… بهتر عمل و اثبات وجود کرده اند.

پرداخت هزینه

هنوز هم که هنوز است زمان در برخی از پندارهای دوستان متوقف شده است. آنها علیرغم وجود دهها دلیل از تفاوت جنبش امروزی با آنچه که از انقلاب 57 می خوانیم هنوز هم پارامترها را با معیارهای 31 سال قبل می سنجند. در پندارها و محاسبات دوستان جهان خارج از ما در فاصله این 31 سال تغییری نکرده و به موازات آن نسلهای جدیدی در ایران بوجود نیامده و هر کس از ضن خود افتادن به دام انقلاب 57 را اخطار می دهد. من با این مقوله کاملا موافقم که تغییر پیش رو هر چه باشد تغییری رو به جلو است و نه تسلسل باطلی از تکرار حادثه 31 سال پیش. قهرمان و منجی از راه نرسید تا خشونت زدائی را یک شبه از خیابانهای ما جارو کند. مردم ما از خشونت به تنگ آمده و نتیجه نگرفتند, نسلهای جدید با ایده و شیوه زندگی جدید نیز آشنا شده و خیابانهای امروز ایران بجز اقلیت حاکم, از مجاهد و چریک و آرمهای اسلحه دار عاری و خالی است. نسل امروزی نه با خشونت آشنا است و نه به آن سمت می رود چون ماهیت متفاوت و خواسته متفاوتی دارد.

بحث پرداخت هزینه مردم یکی از مهمترین بحثهائی است که می بایست با مسئولیت مضاعفی به آن نگریست, آنچه که اتفاق می افتد بر خلاف تصور دوست ما پرداخت هزینه باور نکردنی جنبش حتی در طرح خواسته های حد اقلی است. کسی با خواسته های حداقلی مخالف نیست و اگر قرار است مردم با پرداخت حداقل هزینه ها به کف مطالبات برسند و مطبوعات آزاد و قانون انتخاباتی سالمی داشته باشند پس بخش بیشتر راه را بسمت دموکراسی پیموده اند. اما آنچه که در جریان است پرداخت هزینه ای بیش از حتی انقلاب 57 است و نرسیدن به کف مطالبات! زندگی کردن مبارزه حرف بسیار زیبائی است اما متاسفانه مردم مبارزه را زندگی نمی کنند, آنها علیرغم فشارهای اقتصادی ناشی از سیاستهای دیوانه وار حکومت رنج باتوم و گلوله و زندان را هم می کشند. کسی نیز با یک مسیر طولانی مبارزه و نتایج بدست آمده مخالفتی ندارد اما آنچه که اتفاق می افتد خسته شدن مردم از سرکوب شدید و در عوض رادیکالتر شدن روز به روز حکومت است و نه اصلاح و امتیاز دادن آن! جو مطبوعاتی کشور روز به روز کیهانی تر میشود و اینترنت روز به روز ضعیفتر, بر شمار پلیسهای خیابانی روز به روز افزوده تر میشود و هزینه مردم روز به روز گزافتر, حکومت بسمت عراق زمان بعث پیش میرود و از آن هم اگر عبور کند به رژیم طالبان میرسد و خواه ناخواه یک حکومت رادیکال مردم را نیز با خود رادیکالتر می کند.

حمله به هرگونه انتقاد و دگر اندیشی از عملکرد جنبش می تواند به نوعی فرار از واقعیتها نیز باشد, تمامی هم و غم ما می بایست این باشد که جنبش بسمت خشونت کشیده نشود اما این بدان معنی نیست که چشمهایمان را به هزار و یک راه حل ابتکاری و استفاده از دیگر ابزارها و ظرفیتها ببندیم.

ریزش نیرو در جنبش

دوست ما به مساله ریزش نیرو در جنبش اشاره کرده و دلیل آن را ناشی از طرح مطالبات براندازی یا مطالبات غیر حداقلی می داند. مطرح کردن بحث ریزش نیرو حتی در همین برهه نیز بعقیده من بیشتر شامل حال ریزش نیرو در بدنه خود حاکمیت است نه جنبش. اما بشکلی بسیار ساده هر ایرانی زیر سقف ایران برای تمام ایرانیان اگر خواسته و نیازهای خود را در جنبش نیابد حق دارد که خود را جزو جنبش نداند. این مساله هم در اردوی اصلاح طلبان صدق می کند و هم در اردوی براندازان. تمامی ایران و حتی برخلاف عقیده نویسنده نیمی از جمعیت ایران الزاما اصلاح طلب نبوده و یا به هیچیک از جناحهای فعلی حاکمیت وصل نیستند. ایران از آن همان کارگری است که وام خود را از محمود گدائی میکند تا آن ایرانی یهودی و آن ایرانی مسلمان و مذهبی تا آن ایرانی سکولار. هرگونه راه حلها و مطالبات مطرح شده در تقسیم بندی شهروندان چه حداقلی باشند و چه حداکثری نه تنها باعث ریزش نیرو در بدنه جنبش می شود بلکه دموکراسی واقعی را نیز برای ایران تضمین نمی کند.

دوست نویسنده مطلب یاد شده در آخر این راه حل را ارائه میکند که برای موفقیت جنبش می بایست افرادی که پیر مطالبات حداقلی نیستند یا به زعم خود برانداز هستند را از بدنه جنبش جدا کرد و به طرفداران مذهبی و بسیار زیاد حکومت بهائی در خور شان داد که من این قسمت از نظریه دوستمان را بدون شرح باقی می گذارم!

پ.ن

این پست در ادامه پست قبلی این وبلاگ است

1 سخن شما:

boghze30sale گفت...

باور کنید باور کنید در نقد همین آقا و همین مقاله از همین وبسایت داشتم آماده میشودم که بنویسم.البته نه با ادب و متانت و صبر و شما چون من تند نویس هستم.
یکی‌ نیست بگه این چرندیات چیه که به خورد خودتون و ملت ساده دل و به خصوص جوان میدید؟
ملتی که رسانه نداره آگاه بشه.ملتی که باتوم و گلوله پذیرایی می‌شه و ملتی که همین کودتاچی میترسه بهش اجازه تجمع بده که مسخره کردن نداره.این آقا با تیترش لودگی و مسخرگی رو به عحد الا رسوند و برای حسین بازجو خوراک تهیه کرد و برای جوانهای ۱۸،۱۹ ساله کوه نا‌ امیدی.
ما اگر اکثریت نبودیم اجازه تجمع بهمون داده میشد.
بی‌ نهایت کریم جان سپاسگزار هستم از این نوشته به جا و صحیح شما.
قلمتان روان و نفستان پر جان