آقا به کما می رود, محمود به کجا می رود !؟
جمعا و نسبتا وقتیکه شما محمود و فیروز آبادی و احمد خاتمی و آن یکی احمد جنتی و آقا و عزیز موجی و دیگر گله نظرهای نزدیک را در صفحه تلویزیون بعنوان نمایندگان با شیشه نوشابه چسبیده به ایران را می بینید چه انتظاری می توانید داشته باشید؟
اگر قرص ایکس خورده اید میتوانید این تصور را داشته باشید: تا حالا ژاپن و کره جنوبی و چین برای ما کالاهای الکترونیکی صادر می کردند حالا ما برای آنها کالاهای مذکور را صادر می کنیم.
اگر ماریجوانای نیوزلندی یا آمریکائی(فرقی نمی کند) کشیده باشید تصورتان این است: تا حالا نیروی کار به کشورهای حوزه خلیج فارس و ترکیه و اروپا و آمریکا و استرالیا و قطب شمال و قطب جنوب و آفریقای شمالی و جنوبی و جزیره مالت و کره مریخ و … صادر می کردیم, حالا برعکس اماکن مذکور برای ما نیروی کار صادر می کنند.
اگر هیچ چیز نکشیده و یا نخورده باشید اما محمود و علی لاریجانی و حداد عادل تشریف دارید تصور بر این است: ملت قبلا طاغوتی بود, انقلاب شد مشکل طاغوتش حل شد, بعد ملت به زیر یوق رفسنجانی و خاتمی رفت اینبار محمود شد مشکلش حل شد و اینک ملت ایران آزادترین ملت جهان است.
اما اگر جزو هیچکدام از دسته های فوق نیستید, حقیقت این است که تا حالا انتحاری ندیده بودیم که بحمدلله و از خیر و برکات دولت امام زمان محمود انتحاری هم دیدیم. برای این شوربختی هم می توان حالت ذیل را متصور شد.
فلان شخص انتحاری در شهرستان سرباز سیستان و بلوچستان خود را به جمع فرماندهان سپاه در نمایشگاه رساند و عملیات انتحاری انجام داد.
این شخص می خواست عملیات انتحاری انجام ندهد اما دید کار دیگری نمی تواند انجام بدهد! زنانی که امضا جمع می کنند در زندان هستند, دانشجویانی که خوب درس می خوانند و خوب هم اعتراض می کنند باز هم در زندان هستند, کسانی که رای می دهند در زندان هستند, کسانی که رای نمی دهند هم زندان هستند با این تفاوت که آنها برخلاف دسته نخست در آخر حکم اعدام می گیرند, خارج از نظام باشی صد درصد می روی زندان, داخل نظام باشی 99 درصد می روی زندان, در صدا و سیما اعتراف بخوانی می روی زندان, نخوانی میروی پای چوبه دار, معلم باشی و حقوق نگیری میروی زندان, کارگر باشی و بپرسی کی حقوقت را می دهند می روی زندان, با سکوت راهپیمائی کنی گلوله می خوری, با شعار راهپیمائی کنی قبل از گلوله خوردن باتوم و شیشه نوشابه هم می خوری, سراغ رایت را بگیری در کهریزک منژنیت می گیری و بر اثر همان منژنیت با فک و جمجمه شکسته می میری…
از قضا این شخص انتحاری ما در سیستان و بلوچستان است! خب در پایتخت اراذل و اوباش ابتدا در را با پا می شکنند بعد وارد خانه می شوند و هرکاری که دلشان می خواهد می کنند, در سیستان و بلوچستان با بولدوزر وارد خانه می شوند بعد هم دیگر کاری نمانده که بتوانند بکنند! اصولا در این نظریه ما با دو نوع مخاطب سرو کار داریم, مخاطبانی که یا به سیستان و بلوچستان رفته اند و یا نرفته اند, اگر رفته اند که قضیه حل است پس دیده اند آنجا چه خبر است و شبیه به کدام نقطه سرزمین مدرن اتیوپی است, اگر نرفته اند که باید بدانند شما از همان زاهدان که خارج می شوید و به اولین ده یا ناحیه برخورد می کنید جاده درست و حسابی نمی بینید, این یعنی وقتی باران ببارد آنجا دیگر ده نیست بلکه باتلاق است, مدرسه ای نمی بینید, خانه ها اغلب کاه گلی است, کار تا دلتان بخواهد وجود ندارد, آب و برق هم یک روز هست یک روز نیست… اما مژده اینجاست که حتما و اکیدا یک پاسگاه نیروی انتظامی با پایگاه مقاومت بسیج اضافه موجود است! حالا شما تصور نکنید فقط در سیستان و بلوچستان وضع به همین منوال است, نخیر در خوزستان هم همین آش است و همین کاسه, در کردستان هم وضع به همین ترتیب است… خب شما بجای فیروزآبادی به آن انتحاری بگوئید کجا درس بخواند؟ کجا کار کند؟ از کدام بستر فکری و آموزشی تغذیه کند؟ اگر تغذیه کرد چطوری حرف خود را بگوید که سر از زندان و چوبه دار درنیآورد!؟
شوربختی یکی و دوتا نیست. در این گرداب سرکوبی که آقا و سپاهش براه انداخته اند هیچ حالتی بدور از تصور نیست. واقعه رخ داده در بلوچستان طبیعی اما دردآور بود.