قبل از اختراع ماشین ریش تراش فیلیپس توسط هلندی ها, انسان به این شکل بود
شب بود, کودتا بود, اغتشاش بود, گودزیلا بود, حسن فیروز آبادی بود, صدای زوزه های گرگ از بیت رهبری شنیده میشد, خس و خاشاک همه جا بودند, بانگ مرگ بر دیکتاتور از هر طرف شنیده میشد, آب و برق قطع, نظر رهبر به نظر محمود نزدیک, کروبی تشنه لب وسط میدان حسین شریعتمداری را له و لورده میکرد, جنتی میخواست حرفی بزند اما صدایش در آن همهمه شنیده نمی شد, دیپلماسی موفق محمود بود که از هر طرف گهی جهانیان را از خنده روده بر میکرد و گهی به سر و صورت مردم میخورد و آنها را غرق در خون نقش بر زمین میکرد.. کربلائی بود که بیا و ببین, شمر و یزید و معاویه هم آمده بودند و در کنار مردم مرگ بر دیکتاتور میگفتند تا بلکه انقدر این مقام عظمی را به آنها منتسب نکنند و از این پس کپه مرگشان را راحت در گور بگذارند.. شیشه نوشابه بود, باتوم بود, کهریزک از آن طرف و خلاصه انشقاقی صورت گرفته بود…
در این حین و بین بود که ناگهان گوله پشمی بر خلایق ظاهر شد, همه ایستادند و گوله پشم را به تماشا نشستند, چیزی در پس آن در حال تقلا بود, ناگهان عینکی پدیدار گشت و پس از آن دماغی, دماغ گفت: کذب محض است.. و دوباره در پس گوله پشم محو شد!
خلایق به یکدیگر نگاهی انداختند و از هم پرسیدند این دیگر چه بود؟ شخص آگاهی از آنسوی گفت: چیز مهمی نبود, علی لاریجانی بود. به جنبشمان ادامه دهیم.
و باز خلایق براه افتادند, مجتبی بمیری رهبری رو نبینی بود که از هر طرف در آسمان کربلا طنین میانداخت. البته از بالای پشت بامها بیشتر الله و اکبر و مرگ بر دیکتاتور شنیده میشد. بیانیه های موسوی برای جبران بیست سال بیانیه ندادن بود که چپ و راست صادر میشد و آقا مدام فریاد میزد: خواص بیانیه ندهند.. نخبگان جلوی بیانیه ها را بگیرند.. واستعینو برئیس جمهور المحمود.. خبرگان لباس زیبنده مرا ببینند… اما صدای ولی امر اسلام و المسلمین در لابلای صدای هفتاد میلیون انسان محو شده بود.
در این گیر و دار بود که خلایق صدائی شنیدند: برخورد میشود.. غیر قانونی است.. ادعاها کذب محض هست… خلایق هرچه به اطراف نگاهی انداختند کسی را ندیدند, انسان خیری پیدا شد که گفت پائین را نگاه کنید, طرف قدش کوتاه است. و خلایق به پایین نظری افکندند و گوله پشمی را دیدند که یک جفت چشم هم داشت و مدام گوشزد میکرد که: با ادعاهای کذب محض برخورد میشود. خلایق باز به یکدیگر نظر افکندند و باز آگاهی پیدا شد و گفت: این یکی صادق لاریجانی است. و همان آگاه آدامسی از جیب خود درآورده و به صادق داده و گفت: اتفاقی نیافتاده کوچولو, برو خونه بگیر بخواب, خودم با اکاذیب محض برخورد میکنم. و صادق همانطور که آدامس بدست بسمت خانه میرفت مدام سر خود را برمیگرداند و به آگاه میگفت: فراموش نکنی ها, حتما برخورد کن, قول دادی…
و باز ملت براه افتاد و اینبار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران کنان و دیکتاتور این آخرین پیام است ملت سبز ایران آماده قیام است از هر طرف شنیده میشد که ناگهان شخصی گفت: آهای ملت یه بنده خدائی زیر پای شما له شده. گناه داره, یکم پایینو هم ببینید. ملت نگاهی به کف پاهای خود انداختند و گفتند: کو؟ کسی اینجا نیست. و شخص دوباره گفت: بابا همان زیر است.
ملت: این که علف است.
شخص: علف نیست پشم است, کنارش بزنید شاید کسی آن زیر باشد, خودم صدایش را شنیدم.
پشم را کنار که زدند جواد لاریجانی کشف شد! ملت به او گفت: تو که الان باید آمریکا و انگلیس و اینجور جاها باشی و آنجا از آرمانهای انقلاب دفاع کنی, اینجا چیکار میکنی؟
جواد: مگر نمی بینید اوضاع پس است! دفاع از آرمانهای انقلاب در آمریکا و انگلیس دیگر جواب نمی دهد. آمدم بگویم خیانت موسوی به انقلاب در سنخیت خیانت رجوی به انقلاب است و موسوی آینده سیاسی درخشان را از دست داد.
ملت نیز ضمن بازگرداندن پشم سر جای خودش فرمود: بینــــم بابا ! جنبش را ادامه بدیم…

6 سخن شما:
هستمت عجیب!!!
Very nice & geera!
باحال بود
جیگرتو برم با این مطلب جالبت.
لوووووووووووووووووول
خیلی قشنگ بود
سلام
وبلاگ و قلم خوبی دارید. می خواستم به مساله اخراج اساتید که هم اکنون موج جدید آن شروع شده است بیشتر بپردازید. شنیده ها حاکی است که آقای دکتر مرتضی مردیها را مجددا تحت فشارهای بسیار قرار داده اند و در پی اعلام حکم ممنوعیت تدریس ایشان هستند. این اساتید روشنفکر، سهم بسیار زیاد و شایانی در ایجاد آگاهی بخصوص در قشر جوان و تحصیلکرده دارند و کوچکترین وظیفه همه ما اعلام حمایت از آنهاست که جانشان، موقعیت اجتماعی و شغلیشان را در خطر انداخته اند و حتی به قیمت از دست دادن ممر درآمد و معاششان بر عقیده خود و رسالت خود در ایجاد آگاهی در جامعه ای بسته و تحت حکومت نظامی شدید استوار مانده اند، لطفا شما هم اطلاع رسانی کنید تا حداقل آنها که به اجبار خانه نشین می شوند بدانند چقدر برای ما عزیزند و مایه افتخار اهل دانش است که در چنین جامعه ای تحت چنین حکومت نامشروع و مستبدی استادی را کنار بذارند چرا که نشان از سلامت فکر و عقیده درست چنان اساتیدی دارد.
البته هرچند از این نظر مایه افتخار ما و آن اساتید است اما قطعا برای آنها که اکثرا سنی هم ازشون گذشته بسیار سخت است که خانه نشین شوند و از درآمد اندک و ناچیز استادی هم محروم شوند. بهرحال همانطور که گفتم ما می تونیم حداقل کمی با آنها به این شکل همدردی کنیم و عزتشان را پاس بداریم.
ممنون که در این عصر یخی شما نیز یک رسانه شده اید و با تحمل همه سختیها و محدودیتها می نویسید
این هم خاطره ایست که خود من داشتم شاید شنیدنش و اطلاعش به دیگران جالب باشد: " این ماجرای اخراج اساتید علامه طباطبایی از زمان به معاونت فرهنگی رسیدن محمدباقر خرمشاد یکی از منتصبان دولت کودتا آغاز شد. اتفاقا ما هم آن موقع جزو دانشجویان علامه بودیم و مستقیم شاهد بغض شدید و کینه و حسادت خفت بار خرمشاد (یکی از به اصطلاح اساتید دانشگاه علامه) به یکسری از اساتید برجسته از جمله دکتر مردیها بودیم که همچنان که حتما نوشته های این استاد برجسته را خوانده اید حتی دشمنان ایشان هم به بی نظیری قلم ایشان اذعان دارند و البته در کنار آن چیزی که خرمشاد را بیشتر بر آن می داشت که بر عزم خود راسخ باشد طرز فکر و اندیشه فوق العاده دکتر مردیها بود که با اینکه اساتید ضعیف النفسی چون حسین افشار را هم آلت دست خود کرده بود تا در گروه علوم سیاسی بر علیه دکتر مردیها و دکتر دلاوری و دکتر کاشی و چندتن دیگر صحبت کنند باز موفق به گرفتن حکم اخراج ایشان نشد و فقط توانست برخی را از درجه تدریس به کار پژوهشی بنشاند و دکتر مردیها را هم به دانشکده فلسفه بفرستد که باز هم حتی از دور! انگار نمی تواند درخشش اساتید برجسته را ببیند و این بار دیگر کمر همت به ممنوعیت تدریس قطعی ایشان بسته است. در این ماجرای مضحک، یادم نمی رود که حسین افشار همان استاد جامعه شناسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی علامه بود که یکبار دو سال پیش از آن ماجرا، در کلاسی که من نیز حضور داشتم داشت برای دانشجویان از تضادهای جامعه امروز با اصول دینی می گفت و توضیح می داد که چادر مشکی را آقایی به نام آل طعمه که در کار پارچه بود به ایران آورد و برای فروش پارچه های سیاه خود سعی کرد انواع مختلفی وارد کند و به این شکل زنان ایرانی را ملبس به چادر مشکی کند و چادر را یکی از ارکان اصلی حجاب، و یکبار هم این آقای به اصطلاح استاد جامعه شناسی مثالی زد که: مثلا من که شلوار ایتالیایی 50 هزارتومانی می خرم چطور برم در مسجد روی این فرشهای کثیف خم و راست بشم و نماز بخونم و روی شلوارم جای زانو بندازم؟؟!! و دوسال بعد این استاد نان به نرخ روز خور شده بود مدعی دین و دیانت و حفظ اندیشه دینی و همین استادی که بی خداییش بر همه دانشجویان محرز شده بود، خرده بر اندیشه دکتر مردیها می گرفت که فکر جوانان را منحرف می کند! و هنگام گفتن این چرندیات چنان بادی هم به غبغب انداخته بود که گویی فراموش کرده بود دارد با همان دانشجویانی حرف می زند که آنها را از نماز خواندن در مساجد منع می کرد...."
لطفا شما که در بالاترین هم عضوید این مساله اخراج اساتید را هم داغ کنید. سبز باشید
ارسال يک نظر