او زیاد نمیگوید, اخیرا هم اگر بخواهد زیاد بگوید نمیگذارند که دست به این خودزنی بزند. چرا که او هربار دهان باز میکند- گلاب به رویتان- گند میزند! لذا او حرفهائی را میگوید که دیگران به او میگویند و کارهائی را انجام میدهد که دیگران به او پیشنهاد میکنند. شما هم در ایام الله انتخاباتی اگر کوه گندی همچون انکار هولوکاست و یا پاک کردن اسرائیل از نقشه جهان با مداد پاک کنی که جدیدا بچه های وزارت صنایع برای او اختراع کرده اند و یا حتی گندهای مشابه, را از او نمیشنوید زیاد تعجب نکنید و برای فراهم کردن ملات شوخی و خنده خود زیاد به این بنده خدا گیر ندهید! 
هاشمی ثمره: محمود تو میتونی!
محمود احمدی نژاد: باز دیگه چی شده مجتبی!؟
هاشمی ثمره: محمود, بچه ها توی استادیوم آزادی صد درصد عربستان رو میبرن. نکونام هم گفته که راحت میبریمشون. فقط کافیه تو بری اونجا بشینی بازی رو تماشا کنی. این بازی حیثیتیه و اگه ایران ببره مردم خوشحال میشن. تو هم اگه اونجا باشی همه فکر میکنن این تو بودی که به تیم ملی گفتی عربستان رو ببره. اگه هم کسی همچین فکری نکرد بعدش توی یکی از سفرهای استانیت به مردم بگو که کار خودت بوده و اینجوری همه باور میکنن و به تو رای میدن.
هاله او آپدیت میشود, فکر بکری در آن میچرخد و دوباره نورش متشعشع میشود. بلوتوثش بهمت تکنولوژی نوینی که اخیرا ماهواره امید در اختیارش گذاشته است فعال میشود و شروع به ارسال پیام میکند. از بیت آقا گرفته تا مصباح یزدی و جنتی و همسر الهام و خود الهام و فیروز آبادی فرز و چابک, همه پیامهای هاله او را دریافت میکنند و میفهمند که محمود باز هم فکر بکری در سر دارد و اینبار مقصد نه دفتر کانون مدافعان حقوق بشر و نه دفتر تحکیم وحدت و نه دانشگاه پلی تکنیک و نه کوتاهی مانتوی دختران مردم, بلکه مقصد استادیوم آزادی است. همه دوستان, یوگی- ببخشید- احمدی نژاد را در فتح قله ای دیگر از قلل هزاره سوم همراهی میکنند و شعار میدهند: بازم مثل همیشه, هاله برنده میشه...
مکان: استادیوم آزادی
تاریخ: هیچکس دوست ندارد آن را بیاد بیاورد
حادثه: دیدار حساس تیمهای ملی فوتبال ایران و عربستان
محمود خوشحال و شاد و خندان بر صندلی خود تکیه میزند, هاله خود را مرتب میکند, با هاله خود اس ام اسی از بیت آقا دریافت میکند با این محتوا که: خیلی خری اما دوستت دارم.
محمود جواب میدهد: مخلصتیم آقا جون, هرچی داریم از شما داریم
وباز اس ام اسی دریافت میکند: امروز چقدر هاله بهت میاد
محمود جواب میدهد: من و هالم به فدای شما آقا جون
در این گیر و دار اس ام اس بازی بود که به او گفتند یکم آرام بگیرد, چون کلام الله مجید در حال پخش شدن از بلند گو است. تیم ملی عربستان پس از شنیدن کلام الله مجید میخواست متفرق بشود که آن یکی سرود ملیش هم از بلند گو پخش شد. مربی تیم ملی عربستان هم زیر لب گفت: کرم آقا رو بنازم, دوبار سرود ملی ما رو پخش کرد و سرود ملیشون رو یکبار پخش کرد. این حرکت کریمانه حتما در روحیه بچه های ما تاثیر گذار خواهد بود.

بازی شروع شد و شجاعی گل زد, محمود میخواست از جا بپرد و دوباره دستهایش را بسوی ملتی که در حال تشویق او بودند و از شور و شعف و خوشحالی وجود او سر از پا نمیشناختند بلند کند, خوشبخترین و آزادترین ملت جهان در آن استادیوم یکپارچه در حال تشویق او بودند و او مجبور بود که به حرفهای هاشمی ثمره گوش کند و از جای برنخیزد!

مصباح یک اس ام اس به هاله او فرستاد: میبینی, همه مردم مثل ما تو را دوست دارند. یکپارچه فریاد میزنند, محمود ما منتظر دومیشیم. عجب گلی زدی محمود, باز هم دستاورد آفریدی و ملت و نظام را هر دو با هم شاد کردی.. ( بقیه پیام فلسفی مصباح توسط هاله دریافت نشد. پس از فسخ قرداد از سوی کمپانی نوکیا قرار است یک کمپانی روسی کار ارتقای فنی هاله محمود را بر عهده بگیرد تا بتواند پیامها را بشکلی نامحدود دریافت کند)

فاطمه رجبی که مثل یک زن خانه دار و سر براه در خانه نشسته بود و بازی را از تلویزیون تماشا میکرد و گله میکرد که چرا دوربین صدا و سیما زیاد بسمت آیت الله احمدی نژاد نمیرود بیکباره با به ثمر رسیدن گل از سوی همان آیت الله به غایت خود دست یافت و همانجا یک معجزه دیگر را اینبار برای هزاره چهارم کشف کرد. بسمت کامپیوتری که الهام آن را برای او قسطی خریده بود دوید تا مقاله ای را در باب این کشف جدید بنویسد و در وبلاگ فیلتر شده اش منتشر کند...

فیروز آبادی از خوشحالی بر روی کمر افتاده بود و نمیتوانست دوباره به سمت شکم برگردد یا بلند شود, عیال و بچه های او همه دورو برش را گرفته بودند تا او را برای این امر مهم یاری رسانند و او هم بتواند هر چه سریعتر برای هاله محمود پیام تبریکی بفرستد.

در این گیر و دار بود که داور آمریکائی آفساید مهاجم عربستان را نادیده میگیرد و از این رو تیم حریف در مقابل دیدگان و البته هاله محمود گل تساوی را به ثمر میرساند, چشمهای محمود از حدقه بیرون میزنند, هاله اش جرقه میزند و دود غلیضی از آن بلند میشود. دوست داشت خود را به زمین بغلطاند و بر شانصی که هیچگاه یارش نبود لعنت و نفرین بفرستد!
هنوز اسکورتهایش در حال ریختن آب سرد بر روی هاله داغ شده اش بودند که برای بار دوم توپ اسرائیلی با ضربه سر بازیکن عربستانی وارد دروازه میشود. محمود فریادی از نهاد برمیاورد و هاله اش اتصالی پیدا میکند, یکی از اسکورتهایش را برق هاله ای میگیرد و نقش بر زمینش میکند. تصاویر صندوقهای انتخاباتی و سفرهای نیویورکی و آن ماشین سیاه رنگ بزرگ و منبر صلواتی سازمان ملل و آن مادر ستمدیده آمریکائی که با زبان اسپانیولی به فرزند چند ماهه اش میگفت: مامان این محموده! و بقیه تصاویری که همواره از سوی هاله خود دریافت میکرد بیکباره از پیش روی چشمانش رژه رفته و در حال وداع از او بودند. صورتش زرد میشود و دهانش کف میکند.یکی از اسکورتها با مصباح یزدی تماس میگیرد و از او میخواهد که برق هاله محمود را قطع کند تا آنها بتوانند به او نزدیک شوند و او را به بیمارستان ببرند. این امر مهم با هماهنگی چند جانبه از سوی بیتهای مختلف و ماهواره امید انجام میپذیرد و محمود به بیمارستان منتقل میشود.

0 سخن شما:
ارسال يک نظر