مستندی که بحران میسازد

|

تحلیل سیاست خارجه قطر بعنوان کشوری که در زمره کشورهای کوچک (با مساحت و جمعیت کم) بشمار میرود یکی از سخترین تحلیلهای سیاسی است که گاها قاعده و یا چهارچوبی منطقی نمیتوان برای آن یافت. شبکه الجزیره که علی رغم تمامی موفقیتهائیکه بعنوان یک شبکه جدید و یا حتی جایگزین در جهان پیدا کرده است, در کارهای رسانه ای خود خارج از چهارچوب سیاستهای خارجه دولت قطر کار نمیکند میتواند به همان بغرنجی سیاستهای خارجه قطر تحلیل شود.

در یکی دو هفته اخیر اختلافات قطر با عربستان بر سر حمایت قطر از اخوان المسلمین مصر تا مرز قطع روابط دیپلوماتیک نیز رسیده و کشورهای عربستان, امارات و بحرین در مجلس همکاری کشورهای حوزه خلیج فارس, بر سر همین اختلاف, تهدید به احظار و بیرون کشیدن سفرای خود از قطر کرده اند.

در موازات با همین اقدام و پس از تروریست قلمداد کردن تشکل اخوان المسلمین توسط دولت موقت مصر عربستان نیز طی اصدار بیانیه ای از سوی پادشاه این کشور نه تنها تشکل اخوان المسلمین را تروریست و همکاری با آن را در عربستان جرم قلمداد کرده بلکه هرگونه تبلیغ و یا پیوستن به درگیری ها در خارج عربستان را ممنوع اعلام کرد. در همان بیانیه نیز محدودیتهای متفاوتی برای گروههای مذهبی عربستانی که به تشریع تکفیر مشغول هستند در نظر گرفته شده است. دیدار همزمان ژنرال سیسی که کودتای معروف را بر علیه مرسی و اخوان المسلمین در مصر را رهبری کرد, از امارات متحده عربی و استقبال رسمی و چشمگیر از ایشان در امارات نیز میتواند در همسویی امارات با عربستان تعبیر شود.

همزمان با تمامی این رویدادها عبدالله النفیسی, عضو سابق پارلمان کویت و تقریبا تنها تئوریسین درگیری های قومیتی موسوم به شیعه و سنی در منطقه بین کشورهای حوزه خلیج فارس, طی مقاله شدید اللحنی از حمایت از عربستان برگشته و سیاستهای این کشور را همسو با ایران و بر ضد جهان سنی قلمداد کرد.

شبکه الجزیره اخیرا با پخش قسمت سوم و آخر از مجموعه سه قسمتی مستندی که درباره حادثه لوکربی تهیه کرده است انگشت اتهام را با در کنار هم چیدن برخی اسناد نه چندان مستحکم و قانع کننده بسوی جمهوری اسلامی دراز کرده است. در این مستند ادعا میشود که جمهوری اسلامی برای انتقام گیری از سرنگونی هواپیمای مسافربری خود توسط ناوگان آمریکایی در سال پایانی جنگ بین ایران و عراق با هماهنگی با جبهه مردمی برای آزاد سازی فلسطین که خود سازمانی فلسطینی با گرایش چپ و مستقر در سوریه است نسبت به انفجار و سرنگونی هواپیمای مسافربری آمریکایی بر فراز لوکربی اسکاتلند اقدام کرده است.

در این مستند سه قسمتی هیچ اشاره در خور شانی نسبت به اینکه چگونه متهم اصلی این پرونده, یعنی عبدالباسط المقراحی که برای سازمان اطلاعاتی لیبی کار میکرد, علی رغم اینکه سه قاضی دادگاه هلند او را مقصر شناخته اند بیگناه است و چگونه دولت لیبی سرانجام مسئولیت این حادثه را پذیرفته و در سال 1999 به بازماندگان غرامت پرداخت کرد, نشده است. از جمله اسناد جالب توجه و ارائه شده در این مستند میتواند در درجه اول اظهارات ابولقاسم مصباحی مقدم عضو سابق وزارت اطلاعات و کمکهای 11 میلیون دلاری جمهوری اسلامی به جبهه مردمی برای آزاد سازی فلسطین پس از واقعه لوکربی باشد.

در کل و علی رغم بازتاب رسانه ای این مستند و واکنش رسمی جمهوری اسلامی, اینگونه بنظر نمیرسد که اتهامات الجزیره تبعاتی برای جمهوری اسلامی داشته و یا اینکه قرار باشد در نتیجه این مستند ایران در انظار بین الملل نسبت به موضوع خواصی پاسخگو باشد. اما, جدای از صحت و یا عدم صحت اتهامات ذکر شده در این مستند, اینگونه بنظر میرسد که سابقه برون مرزی جمهوری اسلامی, بخصوص در دو دهه نخست پس از انقلاب و انبوه عملیات تروریستی این رژیم که اغلب مخالفین رژیم را هدف قرار داد, آنقدر تیره و تار باشد که حتی یک شبکه خبری و یا یک رسانه هم قادر به ساختن یک بحران بر علیه این رژیم باشد.

جناح راستمان هم طبق تعریف رایج جناح راست چندان هم راست نیست

|

ابراهیم نبوی در یکی از سخنرانی هایش در برلین به مساله تناقض اجتماعی-سیاسی در جامعه ایران به خوبی و به شیوه ای طنز گونه اشاره میکند. در شرح جریان چپ و راست سیاسی یا “حکومتی” نبوی میگوید که ایران تنها کشوری است که رئیس جمهور آن میتواند رهبر اپوزیسیون هم باشد, جناح چپ آن طرفدار حکومت و جناح راست آن مخالف حکومت و طرفدار فقرا و الخ باشد.

برای به روز رسانی کردن لیست نبوی میتوان به حوادث انتخابات 88 و جنبش سبز هم اشاره کرده و این را اضافه کرد که ایران تنها جایی است که از دانشجویان یا جنبش دانشجویی آن میخواهند که در جهارچوب و ساختار نظامی که مخالف آن هستند فعالیت کرده و به مخالفت بپردازند یا از سنبلهای جنبش دانشجویی مثل مجید توکلی و علی افشاری بخواهند که مثل یک سیاستمدار اصلاح طلب شصت و اندی ساله رفتار کرده و مطالبات خود را آنگونه بیان کنند.

ایران البته میتواند تنها جایی هم باشد که زنان کشف حجاب کننده را جزو جنبش زنان ندانسته و از کارگرانی که در جنبش خود حربه ای جز اعتصاب ندارند بخواهند که اعتصاب نکرده به جنبش بپیوندند. در کل این لیست میتواند بسیار عریض و طویل باشد و به جاهای باریک هم بکشد اما موضوع مطلب بنده در کل این نیست بلکه امروز میخواهم بیشتر در حیطه عملکرد جناحهای راست و چپ در ایران باقی مانده و نامه نگاری اخیر صادق زیبا کلام با حسین شریعتمداری را که گویی طبق معمول منجر به بازداشت زیبا کلام و آزادی او به قید وثیقه شده را بهانه ای برای این مطلب قرار بدهم.

اصولا محض وجود جریانهایی مثل جناح چپ و راست در هر جامعه ای بخودی خود نه تنها مورد خواصی ندارد بلکه بسیار هم طبیعی است. مثلا در پارلمان و حتی رسانه ها و افکار عمومی انگلستان جناح چپ برای خود مبحثی دارد که جناح راست, که از قضا هماکنون دولت انگلستان را با نخست وزیری دیوید کامرون در اختیار دارد, مبحثی در رد یا مناقشه با مبحث جریان چپ به راه انداخته و در کل از مبحث خاص خود در جامعه برخوردار بوده و از این طریق رای بدست میاورد تا قدرت را هم در دست بگیرد.

حال اینکه یکی از کلاههایی که در ایران بر سر مردم رفته جا زدن جناح راستی است که نمیخواهد حتی زحمت یک جناح راست را بکشد. جناح چپ فعلی ما حقیقتا طبق تعریف جناح چپ رایج در دنیا هم نمیتواند جناح چپ باشد اما از آنجاییکه هم زحمت مخالفت با دیگر جناح را میکشد و هم در اکثر موارد هزینه آن را میپرداز میتواند برخی ویژگی های جناح چپ را داشته باشد ولو اینکه بهترین تعریف برای همان جناح هم میتواند جناح اصلاح طلب باشد تا جناح چپ. مثلا اگر عبدالکریم سروش را جناح چپ بدانیم و حسن عباسی یا کسینجر ایران! را جناح راست میتوانیم به این نتیجه برسیم که سروش چند قاره آنورتر در آمریکا و با نداشتن هیچ تریبونی در ایران و به استناد یکسری تحقیقات ادعا میکند که باور داشتن به امام دوازدهم و غیبت آن تنها میتواند بلحاظ اعتقادی و ایمانی صورت گیرد نه عقلانی و اثباتی چرا که اصلا اثبات چنین پدیده ای دشوار و غیر ممکن است. اما حسن عباسی یا همان جناح راست ما در قلب تهران و با در دست داشتن تریبون و مستمعین دانشگاهی و کلی پلاکارد و بنر اعتقادی و ولایتمداری با نشان دادن یک قرآن بسیار بزرگ به دانشجویان میخواهد کل مبحث سروش را از ریشه زده و عکس آن را اثبات کند. خب این کجایش جناح راستی است؟ این جناح تنبلی و عدم خلاقیتی و ترور شخصیتی با آویزان شدن از طناب مقدسات و غیره است.

حال دکتر زیبا کلام هم آمده است با استناد به کلی آمار و ارقام نسبت به بغرنج بودن وضع اقتصادی, بهداشتی, معیشتی و غیره ایران که دانستن و دیدن آنها اصلا آمار و ارقام هم لازم ندارد, به حسین شریعتمداری نامه نوشته و ایشان که گویی آمار و ارقام را در حوزه کاری خود به رسمیت هم نمیشناسد با یک پاراگراف کوچک و بی ربط پاسخ زیبا کلام را داده و طبق معمول ایشان را مثل بقیه ایرانیان که احیانا تعداد آنها به 90 درصد جمعیت ایران هم میرسد مزدور آمریکا خوانده و در عوض از طریق دادگاه بر علیه ایشان وارد عمل شده است. در تعجبم که همین شریعتمداری با همه این کارهاییکه تنها در ایران میتواند انجام بدهد هم نان جناح راست بودن خود را میخورد. یعنی دقیقا جناح راستی که در ایران نه تنها تعریف مشخصی ندارد بلکه عجیب و غریب ترین افراد جامعه با جناح راست قلمداد کردن خود بیشترین سهم قدرت را از آن خود میکنند.

همه اینها هم به این مربوط میشود که کسب قدرت در ایران به استناد رای مردم نیست وگرنه اگر همین جناح به اصطلاح راست برای کسب هرآنچه که امروز در ایران دارد میبایست که به رای مردم متکی میشد اندک تکانی به خود میداد و برای رد و قلع و قمع کردن دیگران انقدر به طناب مقدسات و دم و دستگاههای دولتی و امنیتی خود آویزان نمیشد.

نقدی بر آثار عبدالقادر بلوچ

|

عبدالقادر بلوچ, نویسنده, وبلاگ و طنز نویس خوب و با استعداد ایرانی در کانادا چندی پیش مجموعه آثار خود که شامل هفت کتاب است را برای دانلود و دسترسی عموم در وبلاگ خود قرار داده است. البته, و بنظر بنده, این دسترسی برای عموم نباید هم خالی از قدردانی از نویسنده باشد و قطعا هر کسی که در صدد استفاده از این مجموعه ارزنده باشد می بایست که حق زحمات نویسنده را, بقول خود بلوچ "بطور دلخواه" پرداخت کند.

این مجموعه هفت کتابی شامل یک مجموعه شعر نو (کتاب یک آسمان اندوه) با نثری بسیار واضح و خالی از پیچیدگی های استعاره ای است که روح ظریف و پختگی دیدگاه نویسنده را در پیش روی خواننده مجسم میکند.

معمولا پس از اولین نسل غولهای داستانهای کوتاه نویس, یعنی نویسندگانی چون صادق هدایت, جمالزادهMG_2626 و بزرگ علوی کمتر کسی جرات میکند که امروزه مجموعه داستانهای کوتاه بنویسد. اما کسانیکه کارهای بلوچ را دنبال کرده و میکنند شاید بیشتر او را با داستانهای کوتاهش بشناسند. از قضا این نویسنده خوب کشورمان در این زمینه نیز میتواند که صاحب سبک هم باشد. لذا کتابهای "دنیاهای زیر یک سقف", "مسافران خانم لیندا وانگ", "فرمایش و غیره", "یک وجب از تاریکی" و "ایماها و اشاره ها" جملگی مجموعه داستانهای کوتاه عبدالقادر بلوچ در این مجموعه هستند. کتاب "ایماها و اشاره ها" منتخبی از طنزهای منتشر شده از بلوچ در نشریات و سایتهای اینترنتی است.

اما چه چیز و کدام تجربه بلوچ را از دیگر نویسندگان داستانهای کوتاه متمایز و یا او را صاحب سبک میکند؟ نویسندگان معاصر داستانهای کوتاه در ایران که سردمداران آن همان سه نویسنده مذکور یعنی صادق هدایت, جمالزاده و بزرگ علوی باشند از همان ابتدا یا در خارج از کشور تحصیل کرده و آنجا برخی از کارهای خود را نوشته اند یا مانند جمالزاده در خارج (جمالزاده در ژنو سوئیس اقامت داشت و همانجا جان سپرد) زندگی کرده و آثار خود را از همانجا منتشر میکردند. اما نقطه مشترک هر سه نویسنده در این است که تمرکز نقد و بررسی کارهایشان جامعه ایران بود. داستانهای کوتاهی مثل داستان "مادلن" (اثر صادق هدایت) که تجربه نویسنده در فرانسه را بازگو کرده یا شخصیتهای اصلی و محور داستان فرانسوی باشند جزو کارهای اندک و حاشیه ای این سه نویسنده بزرگ کشورمان بوده است.

انتقال محور داستانها از جامعه ایران به محیط پیرامون نویسنده در خارج از کشور شاید اولین بار و بطور جدی توسط قادر عبدالله در هلند کلید خورد و آن هم نه به زبان فارسی بلکه به زبان هلندی. خود قادر عبدالله که کماکان خود را یک نویسنده ایرانی هم میداند در این زمینه میگوید که با این کار خواسته است که روح جدیدی را با اتکا به جامعه شرقیی که همان ایران باشد و نویسنده از آنجا آمده است را وارد ادبیات هلند کند. البته ناگفته نماند که ولو به زبان هلندی اما قادر عبدالله کتابهای متعددی هم نوشته است که محور آنها در مجموع جامعه ایران یا جامعه ای اسلامی است.

عبدالقادر بلوچ که کارهای خود را به زبان فارسی هم مینویسد میتواند از این حیث متمایز باشد که آثارش مملو داستانهایی است که محور آنها جامعه کانادایی است, بلکه شخصیتهای اصلی داستان نیز شخصیتهای غیر ایرانی و بگمان کانادایی هستند. تقریبا تمام داستانهای کتاب "دنیاهای زیر یک سقف" این نویسنده متمرکز جامعه کانادایی است. این طبعا به این معنی نیست که تمام آثار بلوچ در چهارچوب جامعه کانادایی رخ میدهد بلکه داستانهای ارزنده دیگری بخصوص مجموعه "فرمایش و غیره" نیز هستند که با نگاه نقد آمیز ماهرانه ای به کند و کاش باقت اجتماعی و سیاسی جامعه ایرانی میپردازد.

ولو اینکه داستانهای کوتاه رخ داده در خارج از ایران خالی از تجربه های نویسنده بعنوان یک مهاجر نیست اما در مجموع به نظر نمیرسد که این داستانها برای نقل تجربه های شخصی یک مهاجر در دیاری دیگر نوشته شده باشد. بلعکس, نحوه ارتباط, معایشت و حل شدن یک مهاجر در جامعه ای دیگر مانند کانادا طوری بیان میشود که گویی جامعه ای مانند کانادا به آسانی هر چه تمامتر یک مهاجر متفاوت با فرهنگ غالب بر جامعه را به آسانی هر چه تمامتر پذیرفته و او را از خود میداند. لذا اگر در زمره خوانندگان و یا محققینی باشید که بدنبال تجربه مهاجران ایرانی در خارج از کشور میگردید آثار عبدالقادر بلوچ شاید برایتان بسیار ایده آل جلوه کند. اما این نکته مد نظر نویسنده در آثارهایش نیست, بلکه داستانهای کوتاه بلوچ که با شخصیتهای خارجی ارائه داده میشوند بیشتر به این سمت پیش میروند که با حکمت و یا ظرافت عقلانی مشخصی به پایان برسند و نظر خواننده را نسبت به موضوع مهم و خاصی از جمله مرگ و زندگی, فقر و نداری, نابرابری و عشق و غیره جلب کنند. و بلوچ بدون شک این کار را در آثارش ماهرانه انجام میدهد.

در بین آثار بلوچ یک رمان یا داستان بلند بنام "کشف دیوار حظور" نیز به چشم میخورد که حرارت و ظرافت بلوچستان از همان ابتدا و مقدمه کتاب  قابل لمس است.

امیدوارم از این مجموعه خلق شده توسط عبدالقادر بلوچ مثل بنده لذت ببرید.

توافق هسته ای یا ذبح غیر شرعی منافع ملی؟

|

18435

میدانم که سخت ترین چیز درمیان این همه خوشحالی و ذوق زدگی انتقاد از توافق هسته ای است که همین امروز طی بیانیه مشترکی از سوی آقای ظریف و خانم اشتون اعلام شد. اما چه کسی میتواند این همه ذوق زدگی مردم را ملامت کند؟ بقول یکی از دوستان داخل کشور "مگر ما چه میخواهیم جز اینکه این طنابی که بر گردن ما است کمی شل تر شود؟" یا با آوردن مثالی دیگر میگوید "وضعیت ما شبیه کسی است که هم به او تجاوز شده و هم پس از تجاوز او را انگشت کرده اند, حالا ما میخواهیم بعد از تجاوز انگشتمان نکنند". نمونه های دردآوری که چندصباحی است به کثرت شنیده شده و جملگی حاکی از وضعیت ناگواری است که مردم بشکلی همه جانبه متحمل شده اند. مردم ما اما, به گمان من, در رایزنی اخیر نماینده ای نداشتند.

از سری اصول اولیه ای که به هر دانشجوی علوم سیاسی در دروس مربوط به "مذاکرات دیپلوماتیک" یاد میدهند این است که با وضعیت ورطگی وارد مذاکره نشود. یعنی اینکه اگر شما یک چیز بخصوصی را تا یک هفته دیگر بشکلی حیاتی لازم دارید و برای بدست آوردن آن وارد مذاکره میشوید طرف مقابلتان آنرا به آسانی به شما نخواهد داد. بلکه با آگاهی تمام از وضعیت شما تمام سعی خود را میکند که در طی یک هفته باقیمانده برای اخذ دار و ندار شما مانور بدهد در حالیکه شما قدرت هیچ مانوری نخواهید داشت.

حال اینکه جمهوری اسلامی نه تنها با وضعیت چیزی از ورطگی آنورتر وارد مذاکره میشود بلکه تنها پیش شرط مذاکره اش با آمریکا خود نشانی از ضعف و ورطگی ایشان در مذاکره است. تنها پیش شرط جمهوری اسلامی برای مذاکره با آمریکا تضمین این کشور برای نداشتن قصد سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است. این پیش شرط را دولت جورج بوش نپذیرفته و گفته بود که تضمینی در این رابطه به جمهوری اسلامی نمیدهد و از این موضع با این کشور وارد مذاکره میشد. حال اوباما این تضمین را به جمهوری اسلامی داده است. اما محض پیش رو گذاشتن این شرط به این معنی است که همه چیز در ایران قابل مذاکره است, از انرژی هسته ای گرفته تا منابع طبیعی کشور, مگر حق نظام جمهوری اسلامی برای ادامه دادن حیات سیاسی خود بشکل موجود.

اما در توافق امروز چه چیزی داده و گرفته شد؟ در توافق امروز که عمر آن 6 ماه است و پس از آن قرار است توافق دیگری برای ورود به مرحله بعدی صورت بگیرد, مقرر شد که ایران نه تنها دست از غنی سازی 20 درصدی اورانیوم بردارد بلکه این تکنولوژی را نابود هم بکند. یعنی نابودی چیزی که ده سال تمام میلیاردها دلار صرف راه اندازی آن شده, تحریمهای بین المللی متعددی بر ایران اعمال شده, معترضان بیشماری بخاطر آن سرکوب شده, دانشمندان هسته ای ایران بخاطر آن ترور شده و الخ. اگر بخواهیم این مساله را از ده سال به اینسوی بررسی کنیم نتیجه بصیرت و چشم انداز ده ساله سیاستگذاری در نظام همین است که امروز اتفاق افتاد.

در توافق امروز قرار نیست که تحریمات نفتی ایران برداشته شوند. اما از یک سوی 1+5 هم میخواهد نابودی تکنولوژی غنی سازی 20 درصدی را طی 6 ماه مقرر تضمین کند. لذا این سه چیز به ایران داده شد: رفع تحریمات از واردات خودرو, فراورده های پتروشیمی و خرید و فروش طلا. یعنی سه فعالیتهای اقتصادیی که توسط سپاه پاسداران و دیگر مافیای اقتصادی نچندان ناآشنا اداره میشود. لذا آنچیزی که به ایران در قبال از بین بردن غنی سازی 20 درصدی پیشنهاد شد در حقیقت رشوه ای به سپاه پاسداران بود که 1+5 از نابودی تکنولوژی مذکور اطمینان حاصل کند.

واردات خودرو اما حکایت دیگری نیز در بطن خود دارد. البته لازم است که بدانیم واردات خودرو در ایران به معنی واردات خودروهای ارزان قیمت برای مصرف معمولی نیست چرا که ایران بزرگترین تولید کننده خودرو در خاورمیانه است و خودروهای وارداتی در بازار ایران خودروهای لوکس بشمار میروند. از آنجاییکه هر کسی در ایران نمیتواند این خودروها را خریداری کند میتوان گفت که این خودروها نه تنها توسط مافیای اقتصادی وارد شده بلکه اکثر خریداران اینگونه خودروها هم جزو همین شبکه اقتصادی متصل به حاکمیت در جمهوری اسلامی است. رفع تحریم از این کالای لوکس نه تنها دردی از مردم دوا نمیکند بلکه صنعت خودروسازی نحیف از تحریمات در ایران را نیز به خطر میاندازد. تنها امیدواریی که میتوان از این بابت داشت این است که در ابعاد دیگری از واردات این کالا خودروهای مربوط به دیگر بخشهای صنعتی و کشاورزی هم وارد شوند تا بلکه به نگهداری از صنعت و کشاورزی در ایران کمک کنند.

آقای رئیس جمهور حسن روحانی که بنده هم به ایشان رای دادم, در نطق خود در سازمان ملل خطاب به آمریکا گفتند که دوران بازیهای با مجموع صفر به پایان رسیده است. لذا احتمالا ایشان آمریکا را برای مذاکره با نتیجه برد-برد فرا خواندند. اما نتیجه آنچه که تیم مذاکره کننده رئیس جمهور با شتاب و سماجت و مذاکراتی که 24 ساعت بی وقفه در ژنو بطول انجامید برای مردم ایران با جهان غرب یک برد-برد نبود. تنها کسی که از سوی ایران برد کرد طبق معمول همان عده اندکی بودند که اقتصاد و حاکمیت ایران را کنترل میکنند که گویی آقای روحانی در ژنو بیشتر نماینده آنها بود تا نماینده مردم ایران.

آنچه که برای کارون اتفاق افتاد مهمتر از خود کارون است

|
photo

زنجیره انسانی برای حفاظت از کارون

یکی از انتقادهای بجائیکه میتوان بر اقلیتهای قومی و نحوه عملکرد آنها برای بدست آوردن حقوق خود داشت این است که چرا اقلیتهای قومی ما راه مشارکت با جامعه بزرگتر ایران, پیوند زدن خواسته های قومی خود با خواسته های کلانی همچون حقوق مدنی, جنبش دانشجویی, کارگری و زنان و اخیرا جنبش سبز و یا در کل راه مبارزه مدنی را اتخاذ نمیکنند. بنظر من این یکی از دلایل عمده ای است که خواسته ها, مطالبات و حقوق مشروع اقلیتهای قومی در ایران تنها در چهارچوب محلی خود و در نهایت بی ثمر محدود شده است. محدود شدن مطالبات و نگرش اقلیتهای قومی در چهارچوب ذکر شده تبعات ناگواری از جمله توسل به راهکارهای خشونت آمیز برای حل مشکلات نیز ببار میاورد.

از طرفی دیگر اما, انتقادی که بر رسانه های ایرانی, بخصوص رسانه های خارج از کشور که ادعای استقلال در حرفه خود را دارند این است که در مجموع خبری از اقلیتهای قومی پخش نمیکنند مگر اینکه در استانها و یا شهرهای قومیتی بمبگذاریی, درگیری مسلحانه ای یا چیزی از این قبیل صورت بگیرد. نه تنها برای دولت, بلکه برای رسانه های خارج از کشور نیز ایران در تهران و یا نهایتا دو یا سه کلان شهر دیگر خلاصه میشود. گوییکه هرچه در استانها و شهرهای قومیتی ایران اتفاق میافتد ارزش خبری نداشته و تنها بمب گذاری, آدم ربایی یا در کل اعمال خشونت آمیز مرتکب شده در این مناطق شایسته پوشش خبری است. این در حالی است که اگر تنها همین وبلاگستان را معیار قرار دهیم میتوانیم آنقدر افراد معتدل و صاحب نظری از بلوچستان, کردستان, خوزستان و آذربایجان پیدا کنیم که صدای آنها از هر بمبی بالاتر باشد.

آنچه که اخیرا در اهواز اتفاق افتاد را نباید دست کم گرفت. در حقیقت این اولین حرکت اعتراضی با ویژگی های مبارزه مدنی در آن منطقه است. اینگونه اتفاقات که قطعا مبتنی بر آگاهی عمومی است را میبایست به فال نیک گرفت. عده زیادی از شهروندان اهوازی در اعتراض به کانال کشی رودخانه کارون به شهرهای اصفهان, رفسنجان وقم و برای حفاظت از رودخانه شهر خود زنجیره انسانی تشکیل داده و تا کنون بحثها بر سر ایجاد کمپینی برای گردآوری یک میلیون امضا برای طرح مطالبات بر سر زبانها است. تنها کار معقولی که دولت میتوانست بکند این بود که مجوز این حرکت سالم و مسالمت آمیز را بدهد که با درایت تمام مجوز را داد.

گو اینکه در بخشی از این تجمع تعدادی از متحسنین شعار "با جان و با خون از تو محافظت میکنیم ای کارون" را سر داده و یکی از صفحه های خبری العربیه که در حمایت از بروز خشونتها در منطقه خوزستان سابقه ای نچندان کوتاه دارد را به خود اختصاص دادند. اما, روی آوردن به راهکارهای مدنی و آشنایی با این راهکارها که مطمئنا تنها راه پیش روی اقلیتهای قومی برای رسیدن به حقوق خود در جامعه ایران است مهمترین حادثه ای بود که در اهواز اتفاق افتاد. من معتقدم که اهمیت این حادثه (که باز بعقیده بنده آخرین حادثه هم نخواهد بود) از خود کارون هم مهمتر است.

گزارش احمد شهید و انعکاس یک واقعیت

|

تقریبا تنها نکته مثبتی که گزارش اخیر احمد شهید در سازمان ملل نسبت به وضعیت حقوق بشر در ایران داشت این بود که این کشور اخیرا برخی از زندانیان سیاسی را آزاد کرده است.

نمیدانم چرا وقتی گزارش احمد شهید را میخواندم ناخودآگاه بیاد اسرائیل افتادم. این کشور, بخصوص تحت دولت محافظه کاری همچون دولت بنیامین نتنیاهو, بقول پروفسور جف هالپر که خود پروفسوری اسرائیلی در رشته انتروپولوجی است از انحراف افکار عمومی نسبت به قضیه ای در خارج از مرزهای اسرائیل این استفاده را میبرد تا زمینهای بیشتری از فلسطینیها مصادره کند, شهرکهای خود را در مناطق فلسطینی نشین توسعه دهد, خانه های فلسطینی بیشتری در کرانه باختری رود اردن ویران کرده و فلسطینی های بیشتری را از مناطق خود به خارج از اسرائیل هجرت داده و در نهایت اسرائیل یکدست تری را توسعه دهد.

اما گوئی در ایران از انحراف افکار عمومی جامعه بین الملل نسبت به قضیه ای در خارج از مرزهای ایران که همانا نزدیکی روابط ایران و آمریکا و گفتگوهای هسته ای ایران با کشورهای غربی است این استفاده را میبرند تا ایرانیان بیشتری را اعدام کرده, سایتهای بیشتری را بسته و قوانین عجیب و غریبی از جمله ازدواج با دخترخوانده که حتی ضرورت آن هم بقول شیرین عبادی تا کنون مشخص نیست را به تصویب رسانده و در عوض چند زندانی سیاسی که دلیل زندانی شدنشان از ابتدا هم مشخص نبود را آزاد کرده تا اگر مانند بقیه سر از خارج از کشور در نیاوردند در صورت زبان باز گشودن مجدد به همان شیوه بدون حساب و کتابی که در ابتدا دستگیر و دربند شدند دوباره دستگیر شوند.

گزارش احمد شهید اما نه تنها دور از تصور نبوده بلکه انعکاس واقعیت ایران پس از روحانی است. ایرانی که زمامداران آن گو به این نتیجه رسیدند که شرایط را نه در داخل از ایران بلکه در خارج از ایران ملایمتر کنند. راستش را بخواهید محاصره اقتصادی تا آنجائیکه کمر قشر آسیب پذیر و از قضا پرجمعیت کشور را میشکست و امثال ما را تا چند قاره اینور و آنورتر از ایران آواره میکرد دغدغه زیادی برای زمامداران کشور ایجاد نمیکرد. اما بیایید از این مفهوم ساده اقتصادی غافل نباشیم که اگر درآمد سالانه کشوری کمتر از سالهای پیش از آن شود نه تنها کمر قشر آسیب پذیر را شکسته و آنها را کم درآمدتر از گذشته میکند بلکه از درآمد پردرآمدترین قشر آن جامعه نیز نسبت به سالهای قبل کاسته میشود. بعقیده من این دلیل عمده تحرک زمامداران فعلی ایران نسبت به امتیاز دادن در خارج و تغییر ایجاد نکردن در وضعیت داخلی کشور است.

درباره بی معنی بودن وعده های آقای روحانی که از قضا خود بنده به ایشان رای داده و کماکان معتقدم که تنها کاری که میتوانستم برای جلوگیری از تکرار بروی کار آمدن فاجعه ای مانند احمدی نژاد را انجام بدهم انجام دادم, نسبت به اصلاح حتی وضعیت اقتصادی کشور میتوان بجای یک مقاله کتاب نوشت. اقتصاد بسته ای مانند اقتصاد ایران که نه توسط قوانین و قواعد بازار بلکه با نهادهای نظامی همچون سپاه پاسداران کنترل میشود حتی با رفع محاصره های اقتصادی هم نه تنها بهبود نمیابد بلکه قابل بررسی هم نمیشود. در واقع رفع محاصره اقتصادی نه رفع محاصره اقتصادی بر مردم ایران که خود توسط کنترل کنندگان اقتصاد کشور محاصره شده اند, بلکه رفع محاصره اقتصادی از سپاه پاسداران و مجموعه حول و حوش آن است.

احمد شهید اما چیز جدیدی گزارش نداد, بلکه وضعیت فعلی ایران را بازگو کرد.

چرا یادداشتگاه؟

|

230137_1705667242462_1025043_n

ساندیس نخورده و دهن سوخته

عنوان این وبلاگ را از "آینده ما" به "یادداشتگاه" تغییر دادم. راستش را بخواهید تغییر نام وبلاگ از حذف کامل آن بهتر بود. آخر هرچه که باشد حتی وبلاگ به این سوت و کوری هم برای خود تاریخچه ای دارد. به همین خاطر وقتی اسد علیمحمدی, که بنوعی پیر وبلاگستان است, تصمیم گرفت که فراز و نشیب و پروسه شروع و صعود و رکود وبلاگ خود را چه برای ثبت در تاریخ چه بعنوان آینه ای برای کسانیکه قصد دارند وبلاگنویسی را شروع کنند, بنویسد من یکی از تصمیم ایشان خوشحال شدم.

اما حکایت این وبلاگ, واژه آینده ما تا آنجائیکه از حوزه شخصی من خارج و ادعایی کلی برای آینده کسانیکه بیش از یک نفر یا بیش از خود من را داشت, ادعای اکتویست بودن یا فعال سیاسی بودن را داشت. درباره مرز بین فعالیت سیاسی و غیر سیاسی من تعریف ادوارد سعید, دانشمند و نظریه پرداز علوم اجتماعی, را بیش از دیگران میپسندم. او میگوید که: شما وقتی چیزی را به قصد خواندن توسط دیگران مینویسید و در جمع از آن صحبت میکنید وارد حوزه سیاست شده اید.

راستش را بخواهید این وبلاگ سر ادعا و فعالیت خود هم باقی ماند. در کشور مسلمانی مثل کویت که مناسبات دینی و اسلامی آن بخصوص در حوزه شیعه و سنی و نوع ارتباط دو جنس مونث و مذکر پیچیده تر از ایران است, برای کمپین یک میلیون امضا در ایران فعالیت کرده و برای پتیشن یک میلیونی آنها امضا جمع آوری کرد. در نیوزلند و در بحبوحه اعتراضات پس از تقلب 88 در شهر کرایست چرچ راهپیمایی همدردی با مردم داخل ایران برگزار کرده و در دانشگاه کانتربری کرایست چرچ و در روز 18 تیر که مصادف با روز دانشجو در ایران است با همکاری با سازمانهایی مثل عفو بین الملل از دانشجویان و اساتید دانشگاه کانتربری در حمایت از دانشجویان ایران امضا جمع آوری کرد. خوانندگان این وبلاگ در بحبوحه اعتراضات 88 به مرز 5 هزار نفر در روز هم میرسید.

روزنامه کیهان دو یا سه بار با استناد به مطالب این وبلاگ هم به بنده اتهاماتی واهی زد و هم به دیگران. برای آقای حسین شریعتمداری جوابیه هایی نیز در این وبلاگ نوشتم که الان که به آنها نگاه میکنم از آنها خوشم نمیآید. اگر ایشان طبق معمول کج فهمی نکرده و این نوشته بنده را بعنوان پوزش قلمداد نکرده میتوانم بگویم که اگر دوباره قرار است در رابطه با حسین شریعتمداری مطلب بنویسم بشکل سابق نخواهم نوشت. این وبلاگ برخی را رنجاند و بسیاری را (وقتی که محتوای مطالب اکثرا طنز بود) که از طریق بخصوص فیس بوک و ایمیل با من تماس میگیرند, شاد کرد.

تعجب نمیکنم اگر کسی به من بگوید که بین وبلاگهای ایرانی, وبلاگهای منتقد سیاستهای حکومت بیشترین آمار را دارند. اما تا آنجائیکه مطلع هستم این وبلاگ تنها وبلاگ ایرانی است که در نیوزلند با رویکرد انتقادی مینویسد. این امر حتی برای برخی از ایرانیان ساکن این کشور عجیب بود و طبعا نظرهای عجیب و غریبی هم در این مورد دادند که شنیدن و پاسخ ندادن به این نظرات هم به خودی خود خالی از لطف نبود. در این میان حمایت, همدردی و همصحبتی دیگر عزیزان جامعه مجازی, وبلاگنویسان ایرانی از کانادا گرفته تا جمهوری چک و آلمان و وبلاگنویسان داخل کشور, و صد البته عزیزان و کاربران سایتهایی مثل بالاترین و دنباله و فیس بوک و فرندفید و تویتر همیشه شامل حال بنده بود.

اما حقیقت امر این است که این وبلاگ دیگر خاصیت اکتیو یا فعال سیاسی بودن را ندارد. یعنی خود من هم دیگر اینچنین رویکردی ندارم. گرچه کماکان با دیدگاه انتقادی اما این وبلاگ دیربازی است که بیشتر نظر شخصی بنده را منعکس میکند. پس بهتر دانستم که عنوان آن هم بیشتر حقیقت امر این وبلاگ را منعکس کند, لذا عنوان از "آینده ما" به "یادداشتگاه" تغییر کرد.